X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392

سال 92 هم رفت...

خونه اینترنت نداریم. الانم کتابخونه ام. خیلی دلم می خاد از کادوی باران عکس بذارم. اگه وصل شد، که فکر کنم بعد از سیزده به در بشه، کلی عکس دارم براتون بذارم. هم برای یکی از همکارام ظرف هفت سین درست کردم و هم برای مدرسه مون. برای هفت سین خودمون هم فکرایی دارم که امیدوارم مثل هفت سینای توی اینترنت خز نباشه. اصلا کار تقلیدی دوست ندارم.

اینترنتمون قطعه تمام استخونام درد میکنه.

همکارم خوابش برده! بیچاره به خاطر یک نفر اومده از صبح این جا اسیر شده. منم روز کاریم نبود خودم داوطلبانه و طی یک حرکت ورزشی و جوانمردانه پاشدم اومدم که تنها نباشه. دیدم دود کرده رفته آسمون از عصبانیت. آخه این جا امروز فقط یک نفر هست..

سال نوی همه دوستانم مبارک باشه...

سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390

وای که نمیدونین تو مدرسه چقدر کار هست. یک بخشنامه های عجیبی میاد که نگو و نپرس. انتخابات شورای دانش اموزی. انتخابات انجمن نمیدونم چی چی.... روز تربیت بدنی. هفته مشاوره. جلسه شورای اولیا و مربیان. جلسه شورای دبیران. جلسه دانش آموزان عضو شوراهای مختلف.. خلاصه. اصلا ما که بخیل نیستیم. کلا هر روز به جای درس خوندن بچه ها رو جمع کنن جلسه بذارن و ببرن بازدید و نرن تو کلاس. اما کاش از آدم گزارش نخوان. یعنی من دیگه مردم. از بس گزارش تایپ کردم و همراه با عکس دادم دست معاونا. از اون طرف من مسوول اتاق ای تی مدرسه هم هستم. مدیرمون همون روز اول گفت باید همکارا حتما درساشون رو به صوورت پاور پوینت بیارن مدرسه. من رفتم ببینم پاورپوینت چی هست. دیدم خیلی آسونه.

سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390

خداحافظ و سلام

رفتم.
 این میتونه یه شروع دیگه باشه. برای من که همیشه در حال عوض شدنم و هیچ وقت ثبات ندارم و حتی بچه هامم از من تعجب میکنن و نمیتونن سرعت تغییرات منو هضم کنن خوبه. متناسب با شرایط روحیمه. برای خودمم عجیب بود که تونسته بودم از اردی بهشت تا آبان این وبلاگ رو تحمل کنم.
قالب وبلاگ جدید هم کار مونس جونی هست که واقعا زحمت کشید. دستش درد نکنه. نمیدونم چه جوری از دوستان خوبم معذرت بخوام که این همه تغییرات به وجود میارم و نمیدونم با چه زبونی از مونس جونم تشکر کنم.
البته این جا مثل همون داستان تکراری مادر مرده سر جاش می مونه. ولی دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد. ترتیب مطالب به هم خورده و تاریخاش عوض شده و کلا قابل عتماد نیست. بازم ازتون عذر میخوام.

سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390

هی هی هی

خوب اینم از کل وبلاگم. ولی ترتیب مطالب به هم خورده و تاریخاشون عوض شده. همه شون مال همین 16 آبانن. یعنی من بیکار بودم نشستم در تاریخ 16 آبان، 173 تا نوشته از خودم صادر کردم و دوستانم هم از خودم بیکار تر بودن و امدن هی از خودشون کامنت در وکردن. نه دیگه این وبلاگ واسه ما وبلاگ نمیشه.

سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390

این پست حذف خواهد شد گفته باشم.


سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390

باز نمایی روی محبوب من

عشق من

خیلی دوستش دارم.

سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390

تکنولوژی سوء تفاهم ساز

یک متن نوشتاری برای برقراری ارتباط با خواننده باید نویسنده‌ی باهوشی داشته باشد. وقتی مثل وبلاگ نویسی و از طریق کامنت‌ها٬ ارتباط دو سویه بین نویسنده و خواننده برقرار می‌شود٬ اگر هر دو نویسنده و خواننده دارای حس طنز نباشند٬ باید سطرهای زیادی را سیاه کرد تا حق مطلب ادا شود. وگرنه در جایی که نه می‌توان لحن صدای نویسنده را از ورای کلمات شنید و نه می‌توان صورتش را در حین نوشتن کلمات دید٬ جا برای سوء تفاهم خیلی باز و فراهم است.

در این مورد آنقدر مثال دارم که باید دسته بندی و موضوع بندی کنم: دانش آموزی٬ رفیقان٬ و اشخاصی که تا به حال ندیدمشان و فقط از طریق وبلاگ همدیگر را می‌شناسیم (می‌شناسیم؟ شاید شما مرا بشناسید٬ چون نوشته‌هایم به زندگی شخصی‌ام مربوط است)

در همه موارد هم سوء تفاهم از جانب بقیه است و این نشان می‌دهد که من با تمرکز کافی متن وبلاگ و کامنت‌ها و پیامک موبایلم را نمی‌نویسم.در واقع خودم را به جای خواننده نوشته‌های خودم نمی‌گذارم و نمی‌توانم درک کنم که بعد از خواندن متنم٬ چه بلایی بر سر دیگران خواهد آمد.

**یک دانش آموز داشتم که خیلی به هم علاقمند بودیم. همیشه به هم پیامک می‌دادیم. ولی طفلک همیشه فکر می‌کرد من آدم بزرگی هستم و احساس مزاحمت می‌کرد. البته من با او خیلی راحت بودم. این احساسش کاملا شخصی بود و ربطی به برخورد من نداشت. خوب موءدب بود دیگر. هر وقت به پیامک‌هایش پاسخ کوتاه می‌دادم٬ فکر می‌کرد دارم از سر خودم بازش می‌کنم یا به اصطلاح دک اش می‌کنم. بلافاصله بعد از جواب من می‌نوشت: «الان اینو با نااراحتی (عصبانیت- بی‌حوصلگی-...) نوشتین؟» ... «اینو با بی حوصلگی گفتین؟» ... «من حرف بدی زدم؟» ... اوایل برای رفع سوءتفاهم بعد از پیامکم بهش زنگ می‌زدم. ولی دیدم خرجم بالا می‌شود.پیامک شکلک دار می‌فرستادم. دیدم باز هم نمی‌شود. نمی‌گیرد. مجبور شدم بر خلاف میل باطنی و در حالی‌که جام شوکران را سر می‌کشیدم با او قطع رابطه کنم.

**یکی از دوستان قدیمیم که الان جزو وبلاگی‌های خودمان هم هست٬وبلاگ مخفی آقامون را کشف کرد. با خوشحالی برایم کامنت گذاشت که بهار ببین جه کشفی کردم و آدرس وبلاگ و ... . یک ساعت با آقامون گفتیم و خندیدیم و حدس‌های مختلفی زدیم. بعد هم در یک جمله‌ی کوتاه در جواب کامنتش نوشتم: به به عجب کشفی کردی خسته نباشی... انگار آن بیچاره باید در جریان گفتن و خندیدن های ما باشد و بداند در دل من چه می‌گذرد و منظورم چیست. چشمتان روز بد نبیند. بدبخت شدم. کار به جایی رسیده بود که از خدا کمک میخواستم. دوست دوران تحصیلم و بهترین و با معرفت‌ترین دوست موجود در کره‌ی زمین، چنان از دستم ناراحت شده بود که نگو و نپرس. یک میلیون پیامک رد و بدل شد تا وضع به حالت برزخی در آمد. داشتم چمدانم را می‌بستم بروم به شهرشان به خدا.

** میدانید که لپ تاپ مشخصات فرد کامنت گذار را برای کامنت بعدی در خود ذخیره می‌کند. من هم یک بار اشتباهی با مشخصات وبلاگ مخفی آقامون برای یکی از دوستان کامنت گذاشتم. بعد رفتم توضیح بدهم که من پیانیست بودم نه فلانی، گندی زدم تاریخی. به جای این‌که توضیح بدهم که مورد به خاطر کامپیوتر بوده نه من، چرت و پرت تحویل طرف دادم. طرف هم خیال کرد که من آدمی هستم که در آن واحد دو وبلاگ دارم که در یکی مرد هستم و در دیگری زن. خدا نصیب نکند. همان روز شارژ اینترنتمان تمام شد و تا حقوقمان واریز شود و ما برویم دوباره شارژ کنیم، طرف رفت به کما. آن‌قدر نامه نگاری کردم و قربان صدقه‌اش رفتم تا باز هم حالت برزخ برقرار شد. فکر کنم زخمی که به دلش زدم حالا حالا ها خوب نشود. ای کاش انرژی‌ای که برای برگرداندن اوضاع از حالت خراب به نیمه خراب صرف کردم همان اول صرف توضیح بیشتر موضوع می‌کردم.

عکس کج که نیست٬ هست؟

   1       2       3       4       5       ...       26    صفحه بعدی