یک متن نوشتاری برای برقراری ارتباط با خواننده باید نویسندهی باهوشی داشته باشد. وقتی مثل وبلاگ نویسی و از طریق کامنتها٬ ارتباط دو سویه بین نویسنده و خواننده برقرار میشود٬ اگر هر دو نویسنده و خواننده دارای حس طنز نباشند٬ باید سطرهای زیادی را سیاه کرد تا حق مطلب ادا شود. وگرنه در جایی که نه میتوان لحن صدای نویسنده را از ورای کلمات شنید و نه میتوان صورتش را در حین نوشتن کلمات دید٬ جا برای سوء تفاهم خیلی باز و فراهم است.
در این مورد آنقدر مثال دارم که باید دسته بندی و موضوع بندی کنم: دانش آموزی٬ رفیقان٬ و اشخاصی که تا به حال ندیدمشان و فقط از طریق وبلاگ همدیگر را میشناسیم (میشناسیم؟ شاید شما مرا بشناسید٬ چون نوشتههایم به زندگی شخصیام مربوط است)
در همه موارد هم سوء تفاهم از جانب بقیه است و این نشان میدهد که من با تمرکز کافی متن وبلاگ و کامنتها و پیامک موبایلم را نمینویسم.در واقع خودم را به جای خواننده نوشتههای خودم نمیگذارم و نمیتوانم درک کنم که بعد از خواندن متنم٬ چه بلایی بر سر دیگران خواهد آمد.
**یک دانش آموز داشتم که خیلی به هم علاقمند بودیم. همیشه به هم پیامک میدادیم. ولی طفلک همیشه فکر میکرد من آدم بزرگی هستم و احساس مزاحمت میکرد. البته من با او خیلی راحت بودم. این احساسش کاملا شخصی بود و ربطی به برخورد من نداشت. خوب موءدب بود دیگر. هر وقت به پیامکهایش پاسخ کوتاه میدادم٬ فکر میکرد دارم از سر خودم بازش میکنم یا به اصطلاح دک اش میکنم. بلافاصله بعد از جواب من مینوشت: «الان اینو با نااراحتی (عصبانیت- بیحوصلگی-...) نوشتین؟» ... «اینو با بی حوصلگی گفتین؟» ... «من حرف بدی زدم؟» ... اوایل برای رفع سوءتفاهم بعد از پیامکم بهش زنگ میزدم. ولی دیدم خرجم بالا میشود.پیامک شکلک دار میفرستادم. دیدم باز هم نمیشود. نمیگیرد. مجبور شدم بر خلاف میل باطنی و در حالیکه جام شوکران را سر میکشیدم با او قطع رابطه کنم.
**یکی از دوستان قدیمیم که الان جزو وبلاگیهای خودمان هم هست٬وبلاگ مخفی آقامون را کشف کرد. با خوشحالی برایم کامنت گذاشت که بهار ببین جه کشفی کردم و آدرس وبلاگ و ... . یک ساعت با آقامون گفتیم و خندیدیم و حدسهای مختلفی زدیم. بعد هم در یک جملهی کوتاه در جواب کامنتش نوشتم: به به عجب کشفی کردی خسته نباشی... انگار آن بیچاره باید در جریان گفتن و خندیدن های ما باشد و بداند در دل من چه میگذرد و منظورم چیست. چشمتان روز بد نبیند. بدبخت شدم. کار به جایی رسیده بود که از خدا کمک میخواستم. دوست دوران تحصیلم و بهترین و با معرفتترین دوست موجود در کرهی زمین، چنان از دستم ناراحت شده بود که نگو و نپرس. یک میلیون پیامک رد و بدل شد تا وضع به حالت برزخی در آمد. داشتم چمدانم را میبستم بروم به شهرشان به خدا.
** میدانید که لپ تاپ مشخصات فرد کامنت گذار را برای کامنت بعدی در خود ذخیره میکند. من هم یک بار اشتباهی با مشخصات وبلاگ مخفی آقامون برای یکی از دوستان کامنت گذاشتم. بعد رفتم توضیح بدهم که من پیانیست بودم نه فلانی، گندی زدم تاریخی. به جای اینکه توضیح بدهم که مورد به خاطر کامپیوتر بوده نه من، چرت و پرت تحویل طرف دادم. طرف هم خیال کرد که من آدمی هستم که در آن واحد دو وبلاگ دارم که در یکی مرد هستم و در دیگری زن. خدا نصیب نکند. همان روز شارژ اینترنتمان تمام شد و تا حقوقمان واریز شود و ما برویم دوباره شارژ کنیم، طرف رفت به کما. آنقدر نامه نگاری کردم و قربان صدقهاش رفتم تا باز هم حالت برزخ برقرار شد. فکر کنم زخمی که به دلش زدم حالا حالا ها خوب نشود. ای کاش انرژیای که برای برگرداندن اوضاع از حالت خراب به نیمه خراب صرف کردم همان اول صرف توضیح بیشتر موضوع میکردم.
عکس کج که نیست٬ هست؟
