X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

سرتان را درد نیاورم؟

وقتی روسریم را مدل کارگری به سرم بسته بودم و به ضرب زور مامان پله ها را جارو میکشیدم، به او فکر میکردم. در حالی که به علت بد شانسی بزرگترین و شادترین فرصت زندگیم دود شد و رفت هوا. و همچنان به آن مجسمه زیبایی فکر میکردم. او که تنها هنرش این است که یک دف بزند زیر بغلش و همراه و سوار بر ماشین نسبتا مدل بالای نامزد هنرمندش، در حالی که خود را در محاصره عکاسان و فیلمبرداران خبری تصور میکند که مخابره میکنند: "امروز عروس فلانی در ادامه آموزش ساز خود به فلان جا آمد" ... و فکر نکنم تا به حال چیزی در مورد ظرف شستن و گردگیری به گوشش خورده باشد. در عوض تا جایی که جان در بدن دارد با دوستانش میرود خرید و یا دور هم جمع میشوند و ساز میزنند. و از همه بدتر این است که جوری به اطراف خود نگاه میکند که به یک کپه آشغال. ولی آنقدر بزرگوار است که به تازه واردان لبخندکی تحویل بدهد و به شدت سعی دارد نشان بدهد که آن لبخند مصنوعی است و دارد لطف میکند که وسط صحبت با یک شخصیت مهم حرفش را قطع میکند تا سلامکی تقدیم دیگران کرده باشد. وقتی در تایید حرف مصاحبش پلکها را آرام به مدت 5 ثانیه میبندد تا تابلوی نقاشی ای که پشت چشمانش کشیده و با هزار رنگ ، رنگ آمیزی کرده ، کاملا توسط همه دیده شود، و دماغ عمل کرده اش را سر بالا میگیرد تا همه ببینند، وقتی میبینم که از هر طرف مانتویش یک چیز درازی آویزان است، اما در کل این مانتو آنقدر تنگ است که نبض جریان خون در رگهایش دیده میشود، مطمئن میشوم که این موجود خیلی ترد است و اگر حمایت بزرگترهایش قطع شود، مثل ساقه علف میشکند.

نمیدانم کی عروسی میکند و کی راضی میشود دست از عیاشی بردارد و بچه دار شود، اما میدانم - یعنی حدس میزنم که برای بچه هایش مادری نخواهد بود از نوعی که من هستم. من مادر نیستم. قربانی هستم و اصلا حس خوبی ندارم. هیچ وقت حاضر نشدم به خاطر کار دلم بچه ها را پیش کسی بگذارم و بروم.



یک کتاب از گلی امامی خوانده بودم در مورد ایزد بانوها. میگفت که در اساطیر مادرها با بیرحمی میخواهند که بچه ها را که روزی جزء وجود خود بوده اند دوباره به خود بازگردانند. حالا هم البته همین است و مادران حاضر نیستند باور کنند که بچه ها بزرگ شده ند.

غریبی و تنهایی و غرق شدن در خانواده مرا عوض کرده. دیگر همان بچه 3 ساله یا نوجوان 13 ساله نیستم. برای خودم خانه و زندگی دارم. دو تا بچه دارم. از همه مهمتر چون دور از مادرم زندگی میکنم، علایقم عوض شده است و سلیقه ام و حتی اعتقاداتم تغییر کرده است. و این ها برای مادرم نا آشناست.و البته بی اهمیت. جنگ درونی بزرگی با خود به راه انداخته که هر جور هست مرا درک کند. ولی موفق نمیشود چهره اش را با دلش هماهنگ کند. و نتیجه اش میشود یک لبخند تلخ. البته این عدم درک متقابل برای هر دو است. مثلا من از زمان دو قدم مانده به صبح از رشیدکاکاوند بدم میامد. و حالا مامان میگوید: " رادیو 7 رو میبینی؟ بهترین مجریش رشیدکاکاونده"

که برای من مجسمه غرور و خود بزرگ بینی است...


-خم شو این آشغال بزرگا رو جمع کن میخوام جارو برقی بکشم.

-ولی تازه جارو کرده ام.

-به به چقدر قشنگ جارو کردی... پس این گرد و خاکا چیه همه جا؟

-چکار کنم خونه مون خاک میاد...

 -اگر تند تند جارو کنی این جوری نمیشه.

-به خدا کار دارم. بچه ها نمیذارن.

-ولم کن. بگو تنبلم. برو اون لباسو در بیار لباس راحتی بپوش. میبینمت گرمم میشه. دست و پاتو تند تند تکون بده شب شد.

-تو همین لباس راحتم.

...

- نگاه کن تو رو خدا... چه وضعی... به جای موسیقی گوش دادن بیا این کمدا رو مرتب کن. این اسباب بازیای اضافه رو بریز دور.

-تازه خریدم.

-خونه رو شلوغ کرده. پس برو یه پاکت بیار بذارمشون بالا کمد.

-میخوان بازی کنن.

-...

-...

وای پاهام درد میکنه. بیا تو هم یه خورده پیروکسیکام بمال به پاهات.

- من پاهام درد نمیکنه.

-بیا خوبه...

-نمیخوام.

- ...

- ...

- دستم درد نکنه که خونه تو مرتب کردم؟

- آره ممنون.

- پس چرا یه کلمه نمیگی؟

- برای اینکه یه کلمه بگم در نصیحت باز میشه و هر چی دلت میخواد بار آدم میکنی.

- پس بهتره تو چاه سنگ نندازی؟

- انرژی ندارم بهت ثابت کنم که منظورم این نبود.

- ...

- ...

-بیا از این مرغا بخور.

- سیرم. بعد از ظهر نون ماست خوردم.

- بیا قوت بگیری. من اصلا نمیبینم تو یه غذای درست و حسابی بخوری.

- چرا اتفاقا خوب میخورم. پس این همه هیکل از کجا اومده؟

- شما ها که همه اش پف هستین. منو ببین سالی 5 بار خونه تکونی میکنم. اگر 10 بار هم خونه تکونی کنم هیچیم نمیشه.

- اولا تو همه عمرت داره به خونه تکونی میگذره. بعدم میبینم اصلا آرتروز نداری.

- عوضش همه میگن فلانی تمیزه. باعث آبرو و سر بلندی آدمه.



فروغ؛ از رویا تا واقعیت:

فروغ نجفی را که میشناسید... تازگی ها یک آموزشگاه هنری تاسیس کرده. 5 تیر افتتاحیه اش بود که من نرفتم. البته بهتر شد. چون اولین دیدار در هیاهو و شلوغی اصلا جالب نبود. امروز از خیابان فرهنگ ساری رد میشدم. دیدم نوشته کاشانه فروغ. همان جایی که قبلا مرکز سنجش تکمیلی بود. فروغ را دیدم. داشت با تلفن صحبت میکرد. چه خوب. من میدانستم که او اوست. ولی او نمیدانست. من فرصت داشتم موقعیت را برانداز کنم. ولی او نه.

خلاصه تلفن تمام شد و فروغ قولنج مرا شکست. آن قدر که او محکم مرا بغل کرد، من نه قدرت بدنی داشتم و نه قبلا warm up کرده بودم. و نتوانستم بهش فن بزنم.

اما خود فروغ. در عکسی که در پروفایل وبلاگ ایشان ملاحظه میکنید، یک زن سنگین، آرام، با لبخندی همیشگی و از سر مظلومیت، خیلی موقر و خلاصه سیستم عامل در حد dos به ذهن میاید. ولی وقتی خود این خانم از پشت عکس بیرون میاید و شخصیتی حقیقی به خود میپذیرد، تبدیل میشود به یک فرفره در حال چرخش دائمی. یعنی تمام انرژی جنبشی. همان 1/2mvکه بیشتر به فروغ میاید تا من.