X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

ماه، ای ماه بزرگ

برگشتیم. از مسافرت اجباری. از خانه ای که دوستش دارم ولی دوست دارم  به میل خودم بروم. نه به اجبار. دلم میخواست ساعتها بنشینم در خنکای دوست داشتنی خانه و صدای به دنیا آمدن بچه ای را که از ورای سالیان دراز میاید بشنوم و در حالیکه به پشتی تکیه داده ام و از جایم تکان نمیخورم، بدوم به آشپزخانه و ببینم که 37 سال پیش بچه ها در آشپزخانه به دنیا میامدند. نه در بیمارستان.

وقتی برمیگشتیم ماه تمام بود و صورتی. مثل ماههای کویر نبود. مثل ماههای شرجی بود. صورتی و بزرگ. قیافه اش غمگین بود و رنگش صورتی. صورتی پررنگ. مثل همیشه رویا پردازی را کنار گذاشتم و گفتم حتما نورها پولاریزه شده اند و به چشم بیننده این طور میرسند، و بعد لجم از خودم در آمد. چرا نمیتوانم یک لحظه در رویا غرق شوم؟ حیف نیست لحظه های سبک باری و خالی شدن فکر از هزار کیلو اضافه بار؟ برای پرواز چه چیزی بهتر از سبکباری؟ حیف. پس دوباره به دامن سفید رویا برگشتم. در حالی که در زمینه این صحنه صدایی بهم میگفت که امروز به اندازه کافی و حتی بیش از آن بهم سخت گذشته، ولی میشنیدم و سر تکان میدادم و به ماه صورتی نگاه میکردم. ماه تازه رسیده بود. بزرگ و نزدیک بود. نبود ببیند که چقدر زهر به کامم ریختند. نبود که ببیند چرا ناراحتم. و از تمام شدن آن اتفاقات دمادم خوشحال. حالا که داشتیم سبکبار به خانه بر میگشتیم... ساعت چند بود یادم نیست... تازه خورشید ولمان کرده بود و رفته بود و به جایش ماه صورتی آمده بود و داشت غمگین آنطرف را نگاه میکرد. جاده قائمشهر زیر نور ماه صورتی  دراز کشیده بود. چراغهای پرنور جاده نمیتوانستند  نوری بپاشند که با ماه صورتی برابر باشند. همه شان باختند. رنگشان را و نورشان را باختند.

شبها از نور زرد بدم میاید. یاد بچگیهام میفتم و از خودم بدم میاید. از اینکه نتوانستم خودم انتخاب کننده باشم. اگر به خودم بود، جایی را برای بزرگ شدن انتخاب میکردم که از همه چیز و از همه کس دور باشد. همن طور که الان در خانه جزیره 4 نفری مان را داریم. و هیچ کس را یارای اذیت کردنمان نیست. مگر آنکه خودمان خر شویم و در را به روی کسی باز کنیم.

باز هم شب رفتیم میدان معلم و دویدیم و راه رفتیم و بیسکویت خوردیم و آهنگ گوش دادیم. بدون مزاحم. بدون دردسر. بدون این که نگران باشیم که ای وای... نکند غمی از راه برسد. نکند ماه رنگ ببازد. نکند حسرت از پنجره سر بکشد..