X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

بازم خسرو

کشته و مرده این صحنه ام


انفجار نور آبی در زمینه سفید! عبارتی که در تمسخر آثار هنری دور از ذهن و نا مفهوم به کار برده میشه تو خونه ما...

اصلا نمیدونستم امروزه. اصلا دوست نداشتم بدونم امروزه. اصلا دوست نداشتم بدونم یک چنین روزی اتفاق افتاده بوده. نه نه من همون دختر بچه 11 - 12 ساله نیستم که عاشق موهای لخت خسرو بود. من دیگه بزرگ شدم. اونقدر از دنیای کودکیم فاصله گرفتم که ... نه صبر کن... شعر راه شب رادیو که هر شب تابستون به خاطرش تا ساعت 12 و نیم شب 3 - 4 بار صورتمو با آب یخ میشستم هنوز تو گوشمه... باز شب و باز فرصتی برای مرغ حق تا مناجات آتشناک خویش را قطره قطره فرو خواند... شب و سکوت و صدای دل انگیز ناله ها... چقدر اون موقعها دوست داشتن خطرناک بود. چقدر سعی میکردن چهره شو برامون خراب کنن. چدر سعی کردن بهمون بفهمونن که اونم یه آدمه و نقطه ضعفهای خودشو داره. دوست داشتن خسرو یکی از بی خطرترین کارهای جهان بود. چون اصلا کار نبود. یه احساس بود و همونم از من دریغ شد. حیف شد که فهمیدم امروزه. کاش نمیدونستم. حالا دیگه 28 تیر برام روز عزاداریه. یه عزای دیگه به همه بدبختیام اضافه شد.

اینجا یه جای دنجه برای اونایی که نمرده ن