X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

حرف حرف میاره

ساعت 4 و 15 دقیقه است و دارم از چشم درد کور میشوم از خواندن و خواندن و خواندن... سرم درد میکند. قبلا اصلا وبلاگ دکتر موسوی را باز نمیکردم. چون صفحه اش سیاه است و برای چشمهایم خوب نیست. لازم به ذکراست که یکی از چشمهایم دیدش 6 روی 10 هست و تا به حال برای رفتن به چشم پزشک و عینک گذاری روی بینی مقاومت احمقانه کرده ام. با این وضع رانندگی هم میکنم در حد داداشمان مایکل شوماخر. الانم که صدای اذان صبح مشغول بالا رفتن  از پله های آسمان است. احتمالا فکر کرده اند وظیفه بیدار کردن فرشتگان برای ادای نماز صبح به عهده اینهاست که این جوری صدای اذان را زیاد کرده اند. 

یادش به خیر... یک امامزاده بود در حوالی شهر ساری، خیلی محوطه اش با صفا بود. این را هم  بگویم که امامزاده ها همیشه در مازندران محوطه های جنگلی و جالبی دارند. ما همیشه برای تفریح میرویم از اون جور جاها. یک متولی داشت که به صورت خودجوش و اتوماتیک اآنجا خدمت میکرد. هی گفت من از هیچ جا حقوق نمیگیرم... هی ابراز ارادت کرد. موقع اذان مغرب که شد،  رادیو را که داشت صدای اذان موذن زاده را پخش میکرد، خاموش کرد و خودش بلندگو رو دقیقا مثل یک اسلحه سرد به دست گرفت و بی خیال این که وظیفه یک بلندگوی خوب، بی نیاز کردن خواننده از فریاد کشیدن است و  صدا را میرساند، شروع کرد به هوار زدن تو میکروفون. باران آن موقع 3-4 ساله بود. خیلی ترسید و کلی گریه کرد. واقعا صدا گوش خراش بود.

مردک برگشت گفت: چیه چرا گریه میکنه؟

آقامون گفت: از صدای بلندگو اذیت شده. 

- آخی... خدا شفا بده... مریضه؟

- نه، تا به حال صدا به این بلندی نشنیده.

- نه دخترم، ببین اذانه، خدا، الله اکبر، گناه داره، نباید گریه کنی،  باید دوست داشته باشی... چند وقت اینو بیار پیش من، خود همین آقا شفاش میده... خیلی معجزه ش بالاست. من تو همین روستا یه دشمن داشتم. به آقا گفتم من نمیدونم، خودت جوابشو بده، چند روز نگذشته بود، پاش شکست. یکی دیگه بود، اذیتم میکرد، به آقا گفتم من سپردم به خودت، دو روز بعدش از رو پشت بوم افتاد پایین ۳ تا از دنده هاش خورد و خاکشیر شد.

بشمارید در این دیالوگ ها چند بار کلمه آقا با اشاره به امامزاده بیان شده... به همان تعداد، وسط افاضاتش بلند میشد و صلوات میفرستاد و مینشست. یعنی بشین و پاشویی برای ما در آورده بود که بیش از ادای احترام، برای ما یادآور مسخره بازی بود. و جالب این که امامزاده را هم کرده بود منشی دفترش و اهانت کنندگان را با اشاره سر به او حواله میکرد.

لیست عناوین و شرح پی نوشتها:

۱- اصلا نمیخواستم این ها را بنویسم. حرف من چیز دیگری بود.

2- اگر بخواهم حرفم را بزنم رمزدار خواهد بود و رمزش را کسانی خواهند داشت که لذت دیوانگی را حداقل یک بار تجربه کرده باشند.

3- از نصیحت بیزارم.

4- کسانی که در زندگی شان از دیوانگی میترسند، چه زندگی وحشتناکی را تجربه میکنند.