X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

به من بگو چرا...؟؟!!

آلبوم بده، قیرستون تحویل بگیر!

میخوام بد شانسی هامو لیست کنم. فقط دلم میخواد یکی تون بیاد و بگه: به قسمتهای خوبش هم فکر کن... تو میتونی... و غیره. میزنم هر دو تا بچه مو از حیث وجود مادر یتیم میکنم.

سال ۷۹ بود که بالاخره موفق شدم با یک هنرمند ازدواج کنم. ولی اون هنرمند دست بر قضا چشمه هنرش رو خشکوند و دو تا پاشو در یک کفش فرو کرد که الا و بلا من از شعر بدم میاد. یعنی رسما من در زندگی از همون آغاز شکست خوردم. 

گفتیم عیب نداره. همراه که نداریم. پاشیم خودمون یه اقدامی در جهت  مطالعه و یا هنرمند شدن کنیم. ولی چشمتون روز بد نبینه که نشد که نشد. صحبت چند سال پیشه که از خونه ما تا نزدیکترین کتابخونه حدودا یه دو ساعتی راه بود. بعدم که باران به دنیا اومد و من علنا فنا شدم.

سال 86 در یک اقدام احمقانه و به دور از عقل و منطق و بدون هماهنگی یه پیانو خریدیم و موندیم تو قسطش. و برای این که حروم نشه، روزی 4 ساعت مداوم تمرین میکردم. تو اون مدت، هر بلایی بگین سرم اومد که نشه تمرین کنم. مثلا تابستون برق منطقه ما ضعیف بود و پیانو 10 بار پشت سر هم restart میکرد و صدای انفجار میداد. در نتیجه من روزها میخوابیدم و شبها از ساعت 2 نصفه شب که فشار بار برق شبکه کمتر میشد، تا صبح تمرین میکردم. ولی اون نتیجه ای که میخواستم نمیداد و هر جلسه استادم سرم داد میکشید. عین بچه های 5 ساله باهام رفتار میکرد که انگار میخوان از زیر درس و مشق فرار کنن. ولی من از رو نمیرفتم و مثل تراکتور تمرین میکردم و همیشه هم به استاد میگفتم که میخوام برم عضو گروه یانی بشم و اون هم حرصش در میومد و هزار تا متلک خشک و تر بهم مینداخت. اصلا از من بدش میومد.

بعد از 10 ماه کار مداوم ناگهان دیدم که دیگه نمیتونم ادامه بدم. یهویی از هرچی پیانو بود بدم اومد و خلاصه... سال 88 بامداد به دنیا اومد. و پیانو هم افتاد تو سطل آشغال.

دی ماه سال 89 بود که باران رو فرستادم کلاس آواز. از طرفی خودم هم طبق معمول هر سال، مهر ماه رفته بودم مدرسه. ولی به علت برنامه ریزی اشتباه آموزش و پرورش در جذب نیرو، تدریس نداشتم و تو دفتر مدرسه مینشستم و با کارهای هنریم به قسمت پرورشی کمک میکردم، که فکر کنم در جریانش بودین. وقتی بیشتر با استاد اواز باران آشنا شدیم، فهمیدیم که ایشون عضو گروه شواش هستند و این گروه یکشنبه هر هفته ساعت 1 بعد از ظهر بدون وقفه تمرین دارن و جمعی از اساتید بنام مازندران هم همون وقت میان و باهاشون تمرین میکنن. خوب چی از این بهتر؟ ما هم میریم و تو تمریناشون شرکت میکنیم که اقلا چند تا آواز خوب از نزدیک بشنویم. اما... اگر فکر کردین من تونستم به امیال و خواسته هام برسم سخت در اشتباهین. چون مدیر مدرسه با خوشحالی بهم اعلام کرد که چون من کلاس ندارم و حوصله ام سر میره و از طرفی برنامه همکارام خیلی پر شده و بهتره که کلاسها بین همکارا پخش بشه، یک روز در هفته من باید به جای یکی از همکارا برم سر کلاساش. خوب باشه میرم. چی از این بهتر؟ وقت کلاس کی هست؟ ... بله درست حدس زدید. یکشنبه ساعت 1 بعد از طهر. خودمو کشتم و ثانیه ها  رو شمردم تا خرداد شد و تاکید کردم که حالا که کلاسا تموم شده به هیچ عنوان یکشنبه ساعت 1 اگر اینجا از شدت جهل  و نداشتن فیزیک دان و غیره به آتیش کشیده بشه نمیتونم بیام و اونا هم بنده های خدا قبول کردن. بالاخره موفق شدیم دو جلسه بریم تمرینهای گروه شواش و چقدر هم خوب بود و کلی چیز یاد گرفتیم و خلاصه... ولی اگر فکر کردین این دوران خوش موندگار بوده سخت در اشتباهید. چون سرپرست گروه و گرداننده تمرین ها، استاد احمد محسن پور، نابغه موسیقی مازندران، دچار فشار خون بالا شدند و یکشنبه تمرین رو تعطیل کردن و دوشنبه آنژیو گرافی شدند و 4 شنبه عمل قلب باز همراه با بای پس انجام دادن و 3 تا رگ  مسدود هم داشتن که از ساق پا رگ گرفتن و پیوند کردن و الان تو خونه افتادن و تمرین های گروه هم تعطیل.

خوب معمولا دکترا برای یه مدت محدودی استراحت میدن دیگه. ما هم گوش به زنگ شدیم ببینیم کی استاد استراحتشون تموم میشه که تو این تابستونی اقلا بریم تمرین. و بله ... متوجه شدیم که استاد تا مهر ماه مرخصی دارن و تا اون موقع نباید هیییییچ استرسی بهشون وارد بشه. مهر هم که اومدن سر تمریناشون، من به سلامتی میرم مدرسه و به دانش اموزان اول دبیرستان یاد میدم که برای جمع دو کسر که مخرجهاشون مثل هم نیستن، باید اول مخرج مشترک بگیرن و بعد با هم جمعشون کنن.درسی که تو مدرسه ابتدایی و در کلاس چهارم بهشون اموزش داده میشه.

پوف...

ببینم، اصلا به صلاح نیست من این کارا رو ول کنم و برم تو کار علاقه به استـ.بد.اد و زور.گو.یی  و غیره؟... چقدر میدین به اون چیزی که میخوایین از بین بره، علاقمند بشم؟ قول میدم در عرض کمتر از یک ماه کارش به آی سی یو و سی سی یو بکشه.