X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

آواز دهل شنیدن از دور خوش است

نمی‌دانم شما هم مثل من این افکار را تجربه کرده‌اید یا نه. من قدیم‌ها فکر نمی‌کردم که مثلا شجریان آبگوشت بخورد. یا اصولا چیزی به نام معده داشته باشد. اصلا همین که آدم با کلاسی که خیلی قبولش داشتم یک نیاز زمینی پیدا می‌کرد برایم از آسمان پایین می‌افتاد. (یادم است که در فیلم آرزوهای بزرگ، خانم هاویشام نمی‌گذاشت «استرلا» در حضور غریبه‌ها چیزی بخورد. می‌خواست همه او را خیلی آسمانی تصور کنند) ما وقتی از کسی خوشمان می‌آید، عاشق تصویری می‌شویم که از او در ذهن خود ساخته‌ایم. (توکای مقدس) برای همین است که من اصلا در باورم نمی‌گنجید که معلم‌هایمان هم مثل ما -مثل یک انسان عادی و نه کسی که آن‌همه اطلاعات با کلاس در چنته دارد- به حمام بروند و یا دستشویی شان بگیرد. یا وقتی یک خانم خیلی تر و تمیز و اتو کشیده را در اتوبوس یا در نقش یک منشی دفتر  یا یک موقعیت خیلی  بالاتر مثل استاد دانشگاه می‌دیدم، یا یک آقای بسیار متشخص را در خیابان یا در نقشی مثل مهندس یا پزشک می‌‌دیدم، محو کمالاتش می‌شدم. دیگر دست خودم نبود و فکر می‌کردم این‌ها در زندگی سراسر خوش عطرشان هیچ چیز پلیدی وجود ندارد و هیچ وقت دهانشان بوی بد نمی‌دهد و هیچ وقت لباس خواب نمی‌پوشند و هیچ وقت از خواب که بلند شدند ، کسل و افسرده نمی‌شوند و ... .

البته الان دیگر با دانستن این مسائل توی ذوقم نمی‌خورد . برای همین است که کلا به زندگی آدم‌های بزرگ علاقه دارم و سیر نمی‌شوم از این‌که بدانم آن‌ها هم مثل ما در زندگی مشکلاتی داشته اند. گاهی بی پولی کشیده‌اند و یا خیانت دیده‌اند و یا در جایی برایشان مشکلی ایجاد شده است. یک چیزی مثل وبلاگ توکای مقدس که بی‌پروا از مسافرت‌هایش ، دوستانش، ناراحتی‌هایش و جدیدا از میز کارش برای ما حرف می‌زند. یا وقتی فهمیدم که محسن مخملباف فقط تا وقتی که در شکم مادرش شش روزه بوده پدر داشته است، گفتم آفرین که توانسته است خودش را به این مرحله از موفقیت برساند.

از بچگی با کسانی مواجه می‌شدم که عاشق و شیفته‌ی یک هنرپیشه یا خواننده می‌شدند. اسمش را در دفترشان می‌نوشتند و دورش نقاشی می‌کشیدند. دائم نامش را می‌بردند و دیگران را وادار می‌کردند که واکنش منفی نشان دهند. هی «قربونش برم» و «فداش بشم» به طرف می‌بستند. و من متعجب بودم از این‌که طرف حتی از وجود چنین عاشق دل خسته‌ای خبر ندارد و نمی‌داند که مورد عشق! واقع شده است.

همسرم در دانشگاه آدم نسبتا معروفی بود. به خاطر شب شعرهای دانشگاه که با لحن فوق العاده ، شعرهای فوق‌العاده‌ای می‌خواند، یک لشکر هواخواه داشت. من خیلی دیر او را شناختم. وقتی که شعرهایش را در دفتر شعر دوستانم دیدم (و خیلی از آن‌ها خوشم آمد) و یک بار هم در یک شب شعر که رفت پشت تریبون و شعر خواند، من هم به لشکر ذکر شده پیوستم! مثلا یک بار داشت از کنار کلاسی که من در آن نشسته بودم رد می‌شد، شلوغی کلاس توجه‌ش را جلب کرد، با عجله نگاهی به شماره کلاس انداخت و رد شد و رفت. تا یک هفته خواب و خوراک نداشتم که چرا دقیقا به شماره کلاسی که من در آن بودم نگاه کرد؟ منظورش چه بود؟ آیا می‌خواست هفته‌ی بعد بیاید سر همان کلاس و به من پیشنهاد ازدواج بدهد؟

بعدا که از او سوال کردم اصلا نه آن روز را به خاطر داشت و نه آن نگاه را. ولی من مثل تمام آدم‌ها که اشتباه می‌کنند، اشتباه کرده بودم.

حالا فکر کنید من که از کشف رنگ جوراب طرف در پوست خود نمی‌گنجیدم، بعدها با دیدن آن جوراب‌های بدبو چه حالی پیدا کردم! کم کم با دیدن آن همه کم و کسر در زندگی به این نتیجه رسیدم که با آن همه وسواسی که در انتخاب به خرج داده بودم! باز هم عجله کرده‌ام و این آدم به درد من نمی‌خورد و خودم را به خاطرش بدبخت کرده‌ام. از طرفی وقتی به مهمانی می‌رفتیم و زندگی دیگران را می‌دیدم و موقعیت دیگران را با مال خودم مقایسه می‌کردم خیلی ناراحت می‌شدم و مطمئن می‌شدم که اشکال اصلی در وجود همسر جان است و من حق دارم که زندگی بهتری بخواهم و او هم وظیفه دارد برایم فراهمش کند.

بعدها خانم‌هایی را می‌دیدم که از همسرشان گله دارند. و  یا کسانی که در آرزوی خیانت به خانواده‌شان می‌سوزند. و کسانی که خیانت کرده بودند و تمام شده بود و رفته بود. تعجب می‌کردم که چرا تحمل نمی‌کنند. باید با زندگی ساخت و نباید به خانواده پشت کرد و از این قبیل افکار. نمی‌دانستم با چه منطقی قانعشان کنم که اشتباه می‌کنند. چون خودم هم چشمم را به روی خوبی‌های زندگیم بسته بودم و فقط با توهم یک قهرمان سرگرم بودم.

اما دقیقا چه زمانی حقیقت را فهمیدم؟ همسر یکی از دوستان آقامون نکته‌ای را به من گوشزد کرد که از بزرگی حجمش و از ناگهانی بودنش و از تلخ بودنش تا چند روز تلو تلو می‌خوردم.  این دوست آقامون آدم معروفی است. کافی است سرش را از پنجره‌ی ماشین بیرون بیاورد و آدرس بپرسد تا یک گله آدم دورش جمع شوند برای امضاء گرفتن. ما با هم رفت و آمد داریم. و همیشه از نخبه بودن این آدم حیرت می‌کنم و از افکار و طرح‌های هنرمندانه‌اش دهانم باز می‌ماند. ولی امان از دل خانمش. چیز زیادی نمی‌توانم لو بدهم. فقط بدانید تنها کسی که به هیچ عنوان نمی‌تواند تحملش کند همان خانمش است. و آن جمله‌ی تاریخی که باعث شد فدای یک تار موی گندیده‌ی همسرم بشوم این بود: «اینایی که برای این مرد می‌میرن اگر بدونن که اگر من نباشم عرضه‌ی پیدا کردن جورابشو نداره دیگه واسه‌ش این کارا رو نمی‌کنن.» تازه فهمیدم که بابا جان. «استرلا» هم غذا می‌خورد، ولی نه در حضور دیگران.

به با تجربه‌ها ( منظورم متاهل‌ها ست):

از وجود همسرتان لذت ببرید. مطمئن باشید اگر دیگری همسرتان بود باز هم همین مشکلات را باید تحمل می‌کردید. بالاخره هر انسانی یک ایرادی دارد. بدترین ایرادی که نمی‌شود درستش کرد اعتیاد آدم هاست. اگر همسرتان معتاد نیست بهترین آدم دنیاست.

به بی تجربه‌ها ( مجردها ):

انسان‌ها از پوست و گوشت و نقطه ضعف ساخته شده‌اند. همه‌ی آدم‌ها اگر یک ساعت دهانشان بسته باشد بوی گند می‌گیرند. همه‌ی آدم‌ها عرق می‌کنند. صدای غذا خوردن همه‌ی آدم‌ها زجر‌آور است. بیایید از طریق افکارمان با هم ارتباط داشته باشیم. بیایید اگر کسی را دوست داریم، به او اجازه‌ی زندگی بدهیم. به عزیزانش اجازه بدهیم که از وجود او با دل خوش استفاده کنند. مزاحم آدم‌های معروف و دوست داشتنی نشویم و زندگی را به کامشان تلخ نکنیم.

این نوشته بدون آن‌که من خودم بخواهم و قصدی داشته باشم به شهلا جاهد ارتباط پیدا کرد. ولی بهتر شد که دیر نوشتم. غذا که خیلی داغ باشد آدم چیزی از مزه‌اش متوجه نمی‌شود.

پ.ن.: اگر گفتید چند جفت جوراب در این پست بود؟