X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

کدوم جاده کدوم راه... کدوم اشک و کدوم آه

اینجا ۴ سال تمام محل کارم بود. در انتهای این جاده مدرسه‌ای بود که در آن تدریس داشتم. بعضی وقت‌ها پیاده می‌رفتم. وقتی می‌رسیدم دیگر نای تدریس نداشتم. یک بار توی راه جنازه‌ی یک مار را دیدم و این بود بزرگ‌ترین حماسه‌ای که در زندگیم آفریدم.

آن‌قدر سکوت بود که گوش‌هایم درد می‌گرفتند.

شما  را به خدا بگویید حیف نیست در چنین جایی آدم به بچه های زبان بسته مردم فیزیک درس بدهد؟ همیشه و مخصوصا بیشتر در فصل بهار ابرها می‌آمدند پایین پایین. وقتی به بچه ها نکته هایی را برای نوشتن می‌گفتم٬ خودم از پنجره روبرویی چند تا مرغ و خروس را نگاه میکردم و به بچه‌ها می‌گفتم: بچه‌ها... واقعا خوش به حال این مرغ‌ها که توی این طبیعت زیبا کیف می‌کنند. تازه خورد و خوراکشان هم پای دیگران است. واقعا حال می‌کنند. بعد می‌پرسیدم: ماشینی‌اند؟ بچه ها میگفتند: اول ماشینی بودند. بعد که آمدند این‌جا محلی شدند. می‌گفتم: من هم اگر این‌جا بخورم و بخوابم محلی می‌شوم.