X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

دلهایی برای هم می‌تپند

از علاقه‌ام به بی پدر خود شیفته گفته بودم. هر کلامی که می‌نویسد انگار برای من نوشته‌است.  انگار حرف دل مرا زده. آن‌قدر خوب می‌نویسد که فکر می‌کنم کاش من آن را نوشته بودم... .

یک روز قشنگ در روز ۲۲ خرداد همین سال می‌خوستم یک نوشته در وبلاگم بگذارم با نام ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر. نمی‌دانستم که اول فقیر بعد غریب یا برعکس. در گوگل جستجو کردم. بین تمام نتایجی که برای جستجو آمد یک وبلاگ هم با همین نام بود. وقتی وبلاگ را باز کردم دیدم برای تولد کسی نوشته که متولد ۶ اردی بهشت است. گفتم چه جالب. تولد بی پدر خود شیفته هم همین روز است. تازه گذشته بود. کمی که بیشتر خواندم متوجه شدم که نویسنده‌ی وبلاگ فلسفه خوانده‌است. گفتم چه جالب بی پدر خود شیفته هم همین رشته را در دانشگاه علامه خوانده. بعد به لیست پیوندها رسیدم. دیدم به جز وبلاگ بی پدر خود شیفته دو تا لینک دیگر هم دارد که یکی یک سایت دانلود است و دیگری هم اصلا وجود خارجی ندارد. دیگر شکم یقین شد که این وبلاگ با آن پیامبر دیوانه‌ی من ارتباط دارد و همه‌ی این‌ها به دنبال یک جستجوی ساده به دست آمده. خیلی ذوق کردم. خیلی دلم می‌خواست به بی پدر بگویم که یک همچین چیزی پیدا کرده‌ام. ولی کامنتدانیش بسته بود. متاسفانه دیر فهمیدم که می‌توانستم به آن وبلاگ دیگرش کامنت بدهم٬ چون امروز کامنتدانی آن را هم بست. و بالاخره خودش هم فهمید که چه خبر بوده. و یک مطلب راجع به ان نوشت.

همیشه دلم می‌خواهد دل‌ها را به هم نزدیک کنم. دوست دارم دیگران بدانند که دلی دیگر -هرچند دل من نباشد- برایشان می‌تپد. ولی همیشه هم شکست می‌خورم. دلم می‌خواست به آن‌ها بگویم که خبر دارم همدیگر را دوست دارید و من این وسط از این دوست داشتن پاک خوشحالم. دوست داشتم برایشان پستی بنویسم. ولی گفتم شاید برملا کردن راز دیگران صحیح نباشد. ولی وقتی دیدم خود بی پدر نوشته٬ خیالم راحت شد. حیف که چند احمق‌ کاری کرده‌اند که راه ارتباط با بی پدر بسته است. دوست داشتم آدرس آن وبلاگ را به عنوان هدیه‌ای به او پیشکش کنم.