X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

تشعشع علم و دانش

بامداد یک مربی در مهد کودک دارد که ریاضیاتش ضعیف است. اما من با جان و دل این عیبش را می‌بخشم. چون بامداد خیلی دوستش دارد و او هم به کار خود کاملا وارد است. طوری که این چند روزه که به مهد می‌رود، بهتر غذا می‌خورد و کلی وزن گرفته است.

اگر هر کس در جایگاه خودش باشد دنیا گلستان می‌شود. ولی متاسفانه اوضاع بدجوری قاراشمیش است. راستش را بخواهید اول می‌خواستم بنویسم که مسوول همه‌ی این اوضاع و احوال من هستم. من یک خائن هستم. من هستم که به بی‌سوادترین دانش‌آموزانم نمره‌ی قبولی می‌دهم و آن‌ها با کمترین سواد سر از دانشگاه در می‌آورند و می‌شوند لیسانسه! ولی دو چیز یادم افتاد. اولا روزهای آغاز به کارم یادم افتاد که با چه جان و دلی به بچه ها درس می‌دادم و فکر می‌کردم تحول بزرگی به نام من در دنیای آموزش و پرورش ثبت خواهد شد. و وقتی به هرکس نمره‌ی ورقه‌اش را دادم ، یکی از اداره آمد سراغم و گفت باید به بچه ها نمره‌ی بیشتری بدهم ، چون آمار قبولیم شدیدا پایین است و آبروریزی خواهد شد. البته من با توهم یک قهرمان حاضر بودم برای ایجاد تحول حتی به شهادت برسم تا این درخت با خون من آبیاری شود و دیگران بدانند که در این راه از هیچ کس نمی‌ترسم. ولی سال‌های بعد به خاطر همین کله شقی هیچ مدیری حاضر نبود با من همکاری کند و حتی یک بار که متقاضی تدریس در یک مدرسه‌ی حومه‌ی شهر بودم، مدیر گفت دنبال کسی می‌گردد که با بچه‌ها «همکاری لازم » را داشته باشد. جالب این‌جاست که سال قبل همان مدیر همراه با برگه‌های امتحانی بچه‌ها ، 4 رنگ خودکار جلویم گذاشت و خواست که جواب‌های اشتباه دانش‌آموزان را همان‌جا در ورقه اصلاح کنم تا آمارم بالا برود.

 دومین مطلبی که به خاطرم آمد این بود که من وزیر آموزش و پرورش نیستم. من فقط یک معلم ساده هستم. و اگر مدیر با من همکاری نکند ، شرایط  بد کاری ام روی شرایط زندگیم تاثیر نامطلوب می‌گذارد و یک سال تمام زندگی به خودم و اعضای خانواده‌ام زهرمار می‌شود. من یکی از چرخ‌دنده‌های یک سیستم هستم. این سیستم معیوب است و با بد کار کردن خود دارد به بقیه‌ی سیستم‌ها آسیب می‌رساند. اگر من در این سیستم کارم را مطابق با قوانین همان ها انجام بدهم، خودم را نجات داده‌ام و جلوی له شدن خود را گرفته‌ام. هرچند در قبال یک جامعه مسول هستم. یعنی چند سال که بگذرد، یک نسل بی‌سواد در جامعه تربیت می‌شود و کل جامعه را به گند می‌کشد. بی‌سوادها در پست‌های مهم و تاثیرگذار وارد می‌شوند و به کشور آسیب جدی می‌رسانند. ولی اگر با قوانین این سیستم همکاری نکنم و بخواهم ساز خود را بزنم،  سیستم مرا حذف می‌کند که من این را نمی‌خواهم.

امروز دانش‌آموزانم امتحان فیزیک داشتند. هنوز فرصت نکرده‌ام نگاهی به برگه‌های درخشان‌شان بیندازم. چون اصلا روحیه‌اش را هم ندارم. سر جلسه‌ی امتحان با چند صحنه‌ی مشعشع برخورد کردم که حالم شدیدا گرفته شد. یکی از بچه‌ها نوشته بود: « اگر یک خط کش را دوبرابر کنیم، گرم نمی‌شود» رفتم بالای سرش و گفتم شما چه جوری یک خط کش را دوبرابر می‌کنید؟ گفت: کنار هم قرار می‌دهیم!!!!

سوال کرده بودم: اگر یک جسم از ارتفاع بالاتر سقوط کند محکم تر به زمین برخورد می‌کند یا از ارتفاع کم‌تر؟ نصف به نصف نوشته بودند از ارتفاع کم‌تر.

سوال کرده بودم: چرا دسته‌های قابلمه را از موادی مثل پلاستیک می‌سازند؟ دو نفر نوشته بودند: چون پلاستیک نارسانا است و جریان برق را از خود عبور نمی‌دهد!!!

پ.ن. : احساس می‌کنم تمام غلط های املایی وبلاگ نویسان هم به گردن همکاران من است. یکی نوشته خدایا رازیم به رضای تو. یکی نوشته : دختره خوب. اشتباه لپی قابل بخشش است. ولی این دیگر بی‌سوادی است.