X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

طاقت ندارم

 

به مناسبت کشته شدن یک انسان و زخمی شدن 5 انسان در مراسم گاو بازی در کلمبیا

اروپایی ها خیلی متمدنند، قبول. برای انسان و حقوقش خیلی ارزش قائلند، قبول. در کشورهای متمدن و درجه‌ی اول و پیشرفته، دروغ، دزدی٬ بی نظمی، بدقولی، بوق زدن در خیابان، رد کردن چراغ قرمز حتی در ساعات نیمه شب، ریختن آشغال در هر جایی غیر از سطل زباله و هزاران خصیصه‌ی رذیلانه‌ی دیگر راه ندارد، همه‌ی این‌ها قبول.

اما چطور آن همه انسان خوب و پاک و راستگو و رقیق‌القلب نمی‌توانند جلوی این همه خونریزی و جنایت و وحشیگری را که در مراسم گاو بازی هر ساله در اسپانیا و وارثان بی تمدنشان در آمریکای جنوبی راه می‌افتد بگیرند.

چه اصراری هم دارند که این سنت دیرینه را حتما و حتما پاس بدارند و هر سال انجامش دهند. رسانه‌ها طوری آن را پوشش می‌دهند که انگار مراسم چای ژاپنی یا مراسم لال شو یا نوروز خوانی یا هر مراسم لطیف دیگری است که این همه خبر در موردش تهیه می‌کنند.

تا جایی‌که من می‌دانم در این مراسم، یک گاو را تا سر حد جنون خشمگین می‌کنند و کاردهای تیغه کوتاهی را که با گل تزیین شده در بدنش فرو می‌کنند و نقدر زجرش می‌دهند تا گاو از فرط خونریزی بمیرد.

به نظر من این رفتار زشت تنها از کسانی برمی‌آید که خود را موجوداتی برتر از یک گاو یا یک درخت یا هر موجود دیگری جز نوع خود می‌پندارند و با غروری مثال زدنی به خود حق می‌دهند که با طبیعت چنین برخوردی داشته باشند.

این سننت ریشه در هر باور و اعتقادی داشته باشد،نتیجه‌اش جز آزار و اذیت یک موجود زنده که روح دارد و درد را حس می‌کند، و ریختن آن همه خون ناحق، چیز دیگری نیست. خونی که برای تفریح بر زمین ریخته می‌شود. تفریح با تماشای صحنه‌های جان دادن یک موجود زنده که اگر خدا می‌خواست، برایش کاری نداشت که ما را به جای آن حیوان بیافریند.

من سنت‌های بقیه‌ی اقوام ایرانی را نمی‌شناسم، ولی در همین مازندران چندین جشن و مراسم زیبا و لطیف را می‌شناسم که جوانان امروز استان -که هنوز والدینشان و حتی خودشان در انتهای نام فامیل خود، پسوند یک روستا را یدک می‌کشند- اصلا حاضر نیستند در مورد آن فکر کنند.

در نمایشگاهی که از آثار صنایع دستی در ساری برگزار شده بود، یک خانم رهگذر بسیار متشخص، در حالی‌که با ترشرویی رویش را برمی‌گرداند گفت: "ایش ینقدر بدم میاد از این چیزای سنتی و دهاتی"البته استقبال از فرهنگ بومی روز به روز بیشتر می‌شود و این جای شکر دارد.

من کاری به جوانان بقیه‌ی کشورها ندارم. ولی فکر می‌کنم جوانان عزیز ما که از مدل مو و لباس تا طرز حرف زدن و فکر و سلیقه و بقیه‌ی چیزها به اقوامی خارج از مرزها تاسی می‌کنند، کاش کمی هم از آن ها پاسداری از سنت‌ها و پایبندی به آن‌ها –هر چند وحشیانه و غیر انسانی- را یاد بگیرند.


لینک عکسها و توضیحاتی که خودم طاقت خواندنش را نداشتم.

این مطلب هم رفت تو مازند نومه