X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

کلاس یعنی...

باران کلاس ارف خود را تمام کرد. ولی برای ادامه‌ی آموزش موسیقی، به علت شیطنت‌های بامداد، نتوانست ساز تخصصی انتخاب کند. از طرفی چون در کنسرت آموزشی، تک خوان گروه بود، خیلی از آواز خوشش آمد (بیچاره خبر ندارد که زن و مرد چه جایگاه متفاوتی در موسیقی مملکت دارند) بنابراین ما دل خود را به دریا زدیم و فرستادیمش کلاس آواز.

برای شروع، استاد، که یک خانم جوان و خوش صدا است، از باران خواست که یک آواز سنتی با کشش صدا بخواند. باران از شعرش سر در نمی‌آورد. بنابراین میل و رغبتی به تمرین نشان نمی‌داد. استاد بعد از یک تحقیق کوتاه، یک آلبوم به ما معرفی کرد که جانمان را به آتش عشق کشید! آلبوم رنگین کموون از مرحوم ثمین باغچه بان. یک موسیقی ارکسترال بسیار سنگین و باشکوه به همراه اشعار بسیار زیبا و لطیف کودکانه.

بعد از آشنایی با این آلبوم، ما دیگر شبانه روز آن‌ها را می‌خواندیم و کیف می‌کردیم. خود استاد هم می‌گفت که دیگر دلم می‌خواهد دائم آن را گوش کنم و فعلا ردیف خوانی مرحوم عبدالله دوامی را کنار گذاشته‌ام. خلاصه استاد به فکر یک اجرای عمومی با بقیه‌ی شاگردهایشان افتاد و دو خانم خوش صدای دیگر را که شاگردش بودند، خبر کرد که به کلاس ما بیایند تا با هم این آواز را تمرین کنیم.

در پستهای قبلی نظرم را راجع به کتاب گفته بودم که دوست دارم همیشه کتاب‌های کودکان و مخصوصا نوجوانان را بخوانم. در مورد فیلم هم که همیشه انیمیشن‌های والت دیسنی و غیره نگاه می‌کنم. حالا که کار به موسیقی کشید، می‌خواهم بگویم که حوصله ندارم شاعر بیاید و از تبدیل دل خود به گل حسرت و شمع و دریا و... بگوید و خواننده هم با یک صدای خسته و حسرت زده آن را بخواند و یک ساز کسل کننده هم ما را از این که هستیم بیشتر افسرده کند. البته من کشته و مرده‌ی تصنیف‌های قدیمی بودم تا این‌که با این آلبوم ثمین باغچه بان آشنا شدم و فهمیدم می‌توان با شعر و موسیقی دنیای شادتری فراهم کرد.

در مورد انسان‌های باکلاسی که در دریغ کردن یک لبخند از دیگران استادند هم نظرم را می‌دانید. فکر می‌کنم عصا قورت دادگی و پنهان شدن زیر نقاب افسردگی‌های فلسفی، جز بی‌سوادی منشاء دیگری ندارد. وگرنه دنیا به این خوبی، چرا ما چسبیده‌ایم به بدی‌هایش؟ من و باران که همیشه در حال آواز خواندن در کوچه و خیابان هستیم.

همین جا بگویم موسیقی کاملا سلیقه‌ای است و فکر نکنید من دارم دیکتاتوری به خرج می‌دهم. ولی عقیده دارم که نباید آدم خود را از موسیقی شاد محروم کند به این عقیده که بی کلاس است.

خلاصه دیروز استاد به آن شاگرد آواز گفت که ما آواز «نوروز تو راهه» را می‌خوانیم. شما گوش کن و به ذهن  بسپر. ما شروع کردیم به خواندن. وسطای کار خانم بهش برخورد که چرا شعر این آواز کودکانه است و چرا اپرا است. موبایل و هندزفری اش را درآورد و رفت توی دنیای خودش. کار را که تمام کردیم، استاد در حالی که ناراحت شده بود گفت: خوب حالا شما بخون. طرف گفت: «من گوش ندادم. چون اپرا دوست ندارم.» من فهمیدم کجای کار ایراد دارد. گفتم : احتمالا شما با شعر این آواز مشکل دارید که کودکانه است. گفت : نه من اصلا آواز سنتی دوست دارم. (کی بدش می‌آید؟) استاد گفت: ایرادی ندارد شما بخون ببینیم چه طور می‌خوانی. خانم هم با اکراه تمام شروع کرد و اتفاقا ذلیل شده چقدر هم خوب خواند. تمام که شد، گفت: وای. وحشتناکه. من دوست ندارم. گفتیم چرا؟ شعر به این شادی و قشنگی؟ آن‌گاه طرف یک جمله گفت که یک کتاب معنی داشت و ما مانده بودیم از شدت بدیهی بودن عدم شناخت طرف، جوابش را در یک جمله بگوییم یا بهش چند تا کتاب معرفی کنیم! او گفت:(آماده‌اید؟) گفت: فکر می‌کنم این شعرها اصلا حالت عرفانی نداره!

این را هم ببینید.

پ.ن.: از دوستان عزیزم ممنون که نظرات خیلی خوبی برای این پست گذاشتند. واقعا سنگ تمام گذاشتید. انتظار داشتم با یک عالمه سرکوب و تو سری روبه رو شوم که تو چکار به مردم داری و غیره... ممنون که درکم می‌کنید دوستان خوب.