X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

اسلحه لیزری نامریی جدیدم

دیده ام:

اولی: وای چه عطر بدبویی (یا خوشبویی) زدی. ndboiuygfvio* هست؟ (و جوری چشمهایش برق میزند که انگار کشف بزرگی کرده و دیگران فهمیده اند که خیلی پولدار است که این عطر را تشخیص داده)

دومی: نه، کجاش شبیه اونه؟ این  b,joigmnm;yopyo** هست. برند جدیده. ( و جوری چشمهایش برق میزند که انگار میگوید دیدی خیطت کردم. من برنده شدم)

پوز زنی ادامه دارد...


دیده ام:

اولی: سلااااااااااام. چقدر دلم برات تنگ شده بود. کجایی؟

دومی: سلاااااااااااام. چطوری؟ تو کجایی که یادی از ما نمیکنی؟ وای چقدر پییییییر شدیییییی...

- خوب دیگه... این جوریه دیگه... ابروهاتو کی برات خراب کرده؟

- هیچی بابا. رفته بودم پیش دوستم تو رودرواسی گیر کردم ابروهامو دادم دستش. اونم رید توش... تو موهاتو کجا رنگ کردی؟ جدیده؟

- آره قشنگ شده؟

- ولله چی بگم؟ بهت نمیاد. اگه یه درجه روشن تر بود خیلی بهتر بود. این رنگ مال 6 ماه پیشه...

پوز زنی ادامه دارد....


دیده ام:

اولی: وای چقدر چاق شدی. مواظب خودت باش. دیگه لباسات تنت نمیره ها.

دومی: آره چند وقته نمیتونم برم باشگاه.

اولی: خوب بیا باشگاه ما. البته شهریه اش یه کمی گرونه ها. (یعنی من میتونم پول بدم و تو نه)

دومی: نه مشکل شهریه نیست. (در صورتی که هست) الان دارم دفاع میکنم. وقت ندارم...

پوز زنی ادامه دارد...


برادر زورو جدید را دیده اید؟ «برناردو» که اصلا حرف نمیزند. هر وقت زورو در موقعیت بدی گیر میفتد برناردو برایش همان لحظه یک اسلحه جدید اختراع میکند و میسازد و میفرستد. برای من هم یک اسلحه لیزری ساخته که خیلی کارایی دارد. البته اسلحه من به کسی شلیک نمیکند. و هیچ خطری هم برای کسی ندارد. فقط از منافعم و اعصابم محافظت میکند. در مقابل زنانی که از اولویت های من خبر ندارند و نمیدانند من برای رفتن به آراشگا و باشگا و دانشگاه و مسافرت داخلی و خارجی و برند بازی و نگهداری از پوست و ابرو و رنگ کردن مو و اپیلاسیون و آرایش در حد مرگ برای رفتن به نانوایی و تعویض هر دوماه یک بار گوشی و ماشین و کفش و کلاه و مانتو و گشتن به دنبال یک مریضی ای چیزی و مراجعه وقت و بی وقت به انواع پزشکهای متخصص که جوان نگهم دارند و نگذارند گذر زمان بر من کارگر شود، نه وقت دارم و نه پول دارم و نه انگیزه دارم و نه این کارها را دوست دارم و نه بهشان فکر میکنم و نه هیچی. برای همین هرکسی به من میرسید همین ها را که گفتم میگفت: چقدر پیر شدی... چقدر چاق شدی... هنوز همون ماشینو داری؟ گوشیت چند سالشه؟ این همون مانتویی نیست که اون سالی که ... (اشاره به یک اتفاق در 5 سال پیش) داشتی؟ ابروهاتو کی خراب کرده؟ چقدر پوستت داغون شده... چند وقتی بود که این حرفها مرا از پا انداخته بود و اعصاب برایم نمانده بود.
ولی تازگی ها اسلحه برناردو را در دست میگیرم و به محض دیدن یک دوست، حالا چه قدیمی و چه جدید، بلافاصله بعد از سلام و قبل از ان که فرصت کند مرا برانداز کند و چیزی گیرش بیاید، سریع با یک نگاه چیزی گیر میاورم و این جمله را به طرفش شلیک میکنم: چقدر ابروهات خوب شده... چقدر پوستت حال اومده... چقدر خوش هیکل شدی... چه ماشینی عوض کردی؟ چقدر گوشیت خوب مونده... مگه همون نیست که اون سال داشتی؟ چه خوش سلیقه ای... چه خوب میدونی چی بپوشی که بهت بیاد... چه کفشای تمیزی... چقدر خونه تون رو تمیز نگه داشتی... چیه چشمات برق میزنه؟ به ما هم بگو چه خبر جدیدی شنیدی که جوون شدی؟  همین جوری بگیر وبرو تا اخر... دروغ هم نمیگویم. من فقط سعی میکنم گل چین باشم. نه گه چین.
و آن اتفاق میفتد: طرف خلع سلاح میشود. سلاحش را با لبخندی زمین میگذارد، به جمله تعریفی من فکر میکند و وقت نمیکند به معایب من بیندیشد. توجهش به خودش معطوف میشود و مرا با بدبختی هایم تنها میگذارد و با لبخندی از من جدا میشود. همین.

* و **: اسم خاصی نیست. چون من اسم عطرها را بلد نیستم.

پ.ن: به خدا منظورم هیچ کدام از شما دوستان خوبم نیستید. من در دنیای حقیقی وضعم خیلی خراب ست. یک مثقال اعتماد به نفسی که دارم از صدقه سر دوستان وبلاگیم است. هی نیایید بگویید معذرت میخواهم در کارهایت دخالت کردم. من دوستتان دارم.



این درخت در راه همان بهشتی قرار دارد که روزی محل کارم بود. وقتی برگ دارد هم قشنگ است. ولی من این جوریش را بیشتر دوست دارم.
میخواهید بزرگتر ببینیدش؟