X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

متهم ردیف اول: خودم

از آدمی مثل خودم نفرت دارم. یه آدم مجازی. فعالیتم مجازیه. همیشه دلم میخواست از شدت فعالیت وقت سر خاروندن نداشته باشم. ولی حالا موندم تو خونه و دارم وبلاگ مینویسم. چقدر انرژی داشتم که میتونستم امروز خودم و بچه هام رو بسازم. البته همه این ها امروز به ذهنم رسید ها. اونم با دیدن آتشفشان انرژی. امروز بچه ها رو پیچوندم و پیاده رفتم نمایشگاه صنایع دستی. پارکینگ خیابون قارن. ولی تو راه دوباره گفتم یه سر به کاشانه هنر فروغ بزنم. و فعالیت هایی رو دیدم که همه عمرم آرزو داشتم در مرکز اون باشم. فروغ نجفی اصلا وبلاگشو بروز نمیکنه. ولی تا به حال فکر کرده بودین چرا؟ چون تو دنیای حقیقی این قدر کار داره که دیگه وقت واسه این جور کارای مجازی نداره. منظورم خودمه و لاغیر. آموزشگاهشو راه انداخته. به هنرجو هاش درس داده. کار یادشون داده. سفالگری کردن. کوره ندارن؟ مهم نیست. آژانس میگیرن و میبرن جایی پیش کسی که کوره داشته باشه. کاراشون که پخت٬ سه شنبه ۲۲ شهریور ۹۰ نمایشگاه دارن. از آثار هنرجوهاشون. همه نوع تکنیکی هم هست. ویترای و سفال و نقاشی و غیره. حالا منم وسط کاراشون و شلوغ پلوغی برنامه هاشون٬ هی میرفتم رو اعصابشون که وای این چه خوشگله وای اون چه خوشگله٬ از اینا به منم یاد بدین٬ من تکنیک اونو میخوام٬ آخرش کار به جایی رسیده بود که تصمیم گرفتم برم درس بخونم واسه لیسانس گرافیک. گیر داده بودم که میخوام برم این رشته. هی فروغ میگفت ولش کن٬ خودت بخون. من کمکت میکنم. تو دلم گفتم تو که وقت نداری یه پیامک جواب بدی ٬ میری دو روز سه روز تو روستا تحقیق و پژوهش٬ دیگه وقت واسه ما نداری. البته میگفت واسه تو وقت دارم. راستم میگه. من دیدم با دانشجوهاش چقدر راحت و صمیمی و دوست بود. حتی میخواست واسه یکی شون گزارش بنویسه. چون بلد نبود. حسودی تون نشه٬ ولی عاشق فروغ شدم.

امسال تابستون یه سیر قهقرایی رو طی کردم. پارسال یه عالمه از کتابای دکتر کزازی رو خوندم به دنبال ایده ای برای طرح روی سفال و معرق کاشی. ولی امسال فقط یکی و نصفی تابلو کار کردم به اضافه یه وبلاگ مسخره شله قلمکار که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه. خوبیش این بود که حرفام تو دلم نموند و دوستای خوبی پیدا کردم. بدیش این بود که از بقیه کارام افتادم. معتاد شدم. آهان. از صدقه سر میله بدون پرچم٬ کتاب ناتور دشت رو هم خوندم. وای چقدر آمار مطالعه رو من یکی بردم بالا در این مرز پرگهر. کلی هم رفتیم گردش و مسافرت های یه روزه الی دو روزه.  بچه ها واقعا بهشون خوش گذشت. ولی خودم هیچی.


محتویات موجود در عکس: یه قارچ عجیب و واژگون٬ و دست آقامون

مکان: پارک جنگلی آزادمهر در شهر پل سفید

فردا نوشت: خداییش پل سفید اسم قشنگیه نه؟ من خیلی این شهر رو دوست دارم. ازش کلی خاطره تلخ دارم. مربوط به اوائل ازدواجمون. ولی خاطرات هستن که زندگی آدم رو میسازن. من خیلی آدم کینه ورزی هستم. ولی نمیدونم چرا از این شهر بدم نمیاد. شاید به خاطر فائزه رسکتی باشه. شاید به خاطر برادرش باشه. نمیدونم. خیلی شهر کوچیکیه. اولا از شهر خون و قیام بدتر بود. ولی به مدد احداث دانشگاه آزاد خیلی فضاش بهتر شده. الان قابل نفس کشیدن شده. هم جاده شو دوست دارم٬ هم خودشو٬ هم اون چهار تا کبوتر قلمبه زیر پل که وسط یه میدون با فضای سبز داره و این سری بچه ها توش کلی بازی کردن و کیف کردن. هم خیابونای کوچولو و سر بالایی سر پایینی شو٬ و هم کیک یزدی های آقا ذبیحی رو که تو ایران مثل و مانند نداره. هم کل شهر رو به اضافه روستاهای اطرافش که تیکه ای از بهشتن. کل جمعیتش هم شاعرن. استثنا هم ندارن. پیر و جوون ٬ مرد و زن٬ کوچیک و بزرگ شعر میگن.