X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

فرق یه چیزهایی با جشنواره

پا شدیم لخ لخ کنان رفتیم کوتنا مثلا جشنواره هنرهای محیطی. اولا که گفته بودن تا ساعت 7 بعد از ظهر، ولی ما که ساعت 3 بعد از ظهر رفتیم چیزی نمونده بود. نه نقاشی کودکانی، نه آثار به جا مانده ای، خلاصه بهمون ادرس دادن گفتن بقیه آثار یه جای دیگه است. گفتیم باشه میریم میبینیم. گفتن باید با ماشین برین. یعنی اون همه راه بود. اونم توی یه روستا. در صورتی که کل ساری تا قائمشهر رو میشه با دوچرخه رفت. خوب بگو آزار دارین؟ خلاصه ما هم سوار گل گلی شدیم و رفتیم. اون جا هم سه تا (دقت کنید 3 تا نه بیشتر) اثر هنری دیدیم و دیگر هیچ. پرسیدیم بقیه اش کو؟ گفتن بازم باید با ماشین برین یه جنگل بیرون از روستا. وای... دوباره رفتیم و هرچی دور خودمون چرخیدیم پیداش نکردیم. حدود نیم ساعت علاف بودیم. دیدیم فایده نداره. برگشتیم دبیر خونه جشنواره گفتیم خوب حالا بقیه اش کو؟ گفتن خونه شخصی دبیر جشنواره یه نمایشگاه از آثارشون هست. گفتیم خوب کجاست؟ دیدیم خیلی مبتکرانه با یه نوار سفید بلند تا دم در خونه علامت گذاشتن و راه رو نشون دادن. رفتیم با این تصور که تو نمایشگاه با این خستگی حال داریم اون همه اثر رو ببینیم؟ رفتیم و توی حیاط خونه طرف هم سه تا اثر دیدیم و گفتیم : همین؟ گفتن : بله همین. ما هم برگشتیم. فقط یه سری پسر شکننده مثل ساقه علف با موهای وزوزی به سبک باب راس و یه سری دختر نره شیر بلوز شلواری  با عینک دودی های باحال دیدیم که با هم بودن و خلاصه داشتن بحثهای هنری و علمی میکردن خیر سرشون.

تنها چیزی که باعث میشه به هفت جد و آبادم فحش ندم که چرا رفتم و دست ندامت بر پشت اون یکی دستم نکوبم این بود که بار دیگر با شنیدن یه آواز مازندرانی از گریه داشتم میمردم. قضیه از این قرار بود که یه پیرمرد مازندرانی داشت حصیر میبافت. این جوون خوشگلا جمع شدن دورش و هی اصرار الکی که برامون بخون. اونم که از قصد و نیتشون خبر داشت از صبح در مقابل خواسته اونا مقاومت کرده بود. باران هم که خبر دارید همه جا سازش همراهشه. وقتی باران رو دیدن گفتن بلده؟ گفتیم آره. گفتن بزن. بارانم یکی از اون آوازیاشو زد و بالاخره قفل آواز آقاهه باز شد و شروع کرد به خوندن. منم رفتم پشت درختا قایم شدم و یه دل سیر اشک ریختم. خیلی سبک شدم.


بالاخره باران به آرزوش رسید و برای گوسفندها ساز زد. جدی جدی گوسفندها جمع میشدن.

این مجسمه هه و اون چیز رنگی رنگی تنها آثار خوشایند نمایشگاه بودن.


این همون آقای حصیر باف بود.