X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

بهترین هدیه سالگرد ازدواج در تمام دنیا بعد از 11 سال

غزل! یادته؟

سایه صخره های ستبر

بر گذرگاه کوچک

و ناله‌ی باد

در طواف بوته های تمشک

و پسکوچه های کوه

عقابی چون لکه ای سیاه

در آسمان آبی قله چرخ میخورد.

  
تندیس خشم و خشونتم

چون ببری گرسنه بر سفره‌ی شکار

با تو اما درشتی هرگز

درشت چشم من!

کبک کوچکم!

غزالک گریز!


دشنامی نداده امت

بر رویت شمشیر نکشیده ام

آب دهانی بر لباست نیفکنده ام

شبی حتی در خلوت خویشتن

                                      در غار

سر بر سنگها نهاده

به یادت گریستم...

آری گریستم چون کودکی ام

وقتی برای تکه نانی میگریستم.


گفتم گریستم،

لابد چنین نبوده است

راهزنی که بگرید

- ژندارمها چنینمان مینامند -

باید در آتش سوزانده شود.

  
من آدم بد دهنی هستم

اما تنها یک بار

- به خشم -

از تو پرسیدم:

         «یک مرد چیست

بی ان که تفنگی داشته باشد؟»

و تو هیچ نگفتی.

من اما میدانستم

مرد  بی تفنگ دشنه ایست

که یارای شکافتنش نیست.

 
همه را بر گذرگاه

در «پرور» لخت کردم

گردن بندها از گردن زنان کشیدم،

پوستین ها از دوش مردان

اما از تو هیچ گاه

- نه آن گاه، که هیچ گاه -

باجی نگرفته ام.


بر سفره که می نشینم

با دوستان راهزنم

- ژاندارم ها چنینمان مینامند -

نیمی از یک گوسفند بریان را

با هشت نان

به تنهایی می خورم

اما هنگامی که تو گذشتی

زانوانم لرزیدند

حال آن که سبک تر بودی

از آن چه به نیمروزی می بلعم.


تفنگ «سرپر» م تا کنون

مغز هفت امنیه را

پریشان کرده است

یک بار هم یازده تاجر را

به جهنم فرستاد

دو بار دیگر هم زنانی

که بیش از من طلا دوست داشتند.

چند بار دیگر هم، چند جای دیگر

که اینک از یاد برده ام.

اما برابر تو،

تمام باروت ها نم می کشند

اما برابر تو

هیچ تفنگی شلیک نمیکند.


«زمرد» چون خرگوشی می دود

و سمش زمین را سوراخ می کند،

هنگام تاخت

و یالش چون آبشاری

از پیرامون گردنش فرو می ریزد.

هر یاغی که او را دیده است

در وی به حسرت نگریسته است

آنسان که من در تو

اما چه سود بی تو...


در گذرگاهی

بر سینه‌ی «آر ِسک» دیدمت،

و ناگاه

       دشت زندان بزرگی شد،

                    و دیگر ندیدمت.

پس از آن اما... آه...

یک بار دیگر هم ترا دیدم

با پلکهایی بسته...

... بر دهانه غار آتشی افروخته بودم،

نیمه شبی بود.

غروب هنگام،

کاروانی را به غارت برده بودم،

تفنگ را به گوشه ای نهادم

و گردن آویزی به گردنت آویختم

- با همین دستها! -

و تو آواز یاغی عاشق را خواندی

آوازی که

تمام دختران «هزار جریب» میدانند

اما هیچ یک به زیبایی تو نمی خوانند.

دیدمت،

      دیدمت که میخواندی

        حال ان که پلکهایم بسته بودند...


سپیده دم بود که دانستم

به رویایم آمده ای

شبنمی بر گیسوانم نشسته بود.

 
بگذار بی پروا بگویم:

- تو را دوست دارم...

حال آن که ده مرد

به راهزنی می پرستندم

- ژاندارم ها چنینمان می نامند -

و با اشاره چشمانم سینه خویش را می درند،

حال آن که ده مرد

         با چهره هایی سوخته

         کوه پیکر

         شمشیر در مشت

به رعشه می افتند و خراب میشوند

چون در سکوت، بر اندازشان میکنم.

         - تو را دوست دارم...

حال آن که جز تفنگ و اسب

آرزو نکرده ام

تو را دوست دارم

حال آن که شب هنگام

در غاری به خواب میروم


- تو را دوست دارم...

و برایت نامه ای نوشته ام

حال ان که جز با تفنگ و خنجر و اسب

سخنی نرانده ام


               - تو ر دوست دارم

               تو را دوست دارم...

بگذار بی پروا بگویم

تو را دوست دارم

حتی بیشتر از «کاروان پستی برنج»

حتی بیشتر از «تاجران سمنانی»

              - تو را دوست دارم...

حتی بیشتر از کیسه ای زر که به ناگاه

در پیراهن مندرس مسافری گرد آلود

می یابم

حتی بیشتر از «شوکا»

و «پازن» شبهای عید.


تمام غنیمت ها را به تو خواهم داد

گنجهای «گیو تنگه»

- که تنها من می شناسمشان-

گله های اسب

و یازده تفنگ سرپر

اگر دوباره بیایی


کوهستان قباله توست

و تمام جنگلهای هزار جریب

بر صدر غار می نشانمت

و یازده مرد،

بندگان اشاره انگشت.

هر شام

       پارچه های بابلی را

که به تاراج برده ایم

به پایت میریزم

و هر گوشواری را که طلب کنی

به ساعتی

با گوش صاحبش،

برایت به ارمغان می آورم

تمام غنیمتها را به تو خواهم داد

حتی زمرد را

حتی زمرد،

که یاغیان در یالهایش

به حیرت می نگرند

وقتی ایستاده است

آن سان که من در گیسوان تو نگریستم

آن گاه که ایستاده بودی

بر گذرگاه

در باد

تمام غنیمتها را به تو خواهم داد

حتی... حتی تفنگ دسته آبنوسم

که برایش هفت سال پیش

هشت قزاق را به یک روز کشتم.

حتی تفنگم،

اگرچه میدانم مرد بی تفنگ...

دشنه ای که در دستان توست

به شکافتن نیازیش نیست!


هر ده،

هر کاروانی را که بخواهی

چون بوته های «جز» اتش می زنم

تا چشم بر هم نهی

و هر مردی را که طلب کنی

در پایت قربانی می کنم

هیچ کاری ندارد

به درک!اگر تو بخواهی

به «کیاسر» هم شبیخون میزنم.

پس از «قاسم غول» و «جلال»

که کوچه های «آهنگر محله»

به خونشان رنگین شد

و «مشتی» که به انتقام...

تا کنون در «آرسک»

هیچ راهزنی چنین نکرده است.

- ژاندارم ها چنینمان می نامند-


چرا سخن نمی گویی؟

من همه را بر گذرگاه لخت کردم

گرند بندها از گردن زنان کشیدم

پوستین ها را از دوش مردان

اما از تو هیچ گاه باجی نگرفتم

اما با تو هیچ گاه درشتی نکردم

درشت چشم من!

کبک کوچکم!

غزالک گریز!

رسوایم اگر نکنی

می گویم... می گویم!

           -نتوانسته ام...

چنین اعترافی را

هیچ راهزنی تا کنون نکرده است

- ژاندارم ها چنینمان مینامند-

محمد حسین جعفریان

برگرفته از پایگاه مجلات تخصصی

مرکز تحقیقات علوم اسلامی


مردم تا تایپش کردم. فایل پی دی اف بود. ساعت 5 صبح.