X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

... شهریور پربار...

اصلا چه لزومی دارد که آدم هر چیزی شد زرتی توی وبلاگش بنویسد؟ مگر این همه تکنولوژی باید در خدمت وقایع اتفاقیه اتاقهای خانه های ما باشد؟ از وقتی وبلاگم را باز کرده ام، خانه مان تبدیل شده به یک اتاق با دیوارهای شیشه ای. همه چی مان معلوم است. صد البته تقصیر خودم است. ولی یک انسان چیزی نیست جز خاطراتش. اگر خاطرات را از ما بگیرند چه چیزی باقی میماند؟

پس با این مقدمه میرویم سر اصل مطلب. دو سال پیش در چنین روزی ش.اش.یده شد به پیانوی من. امروز تولد بامداد است. خدایا شکرت که سالم است و سالم هستیم. خدایا شکرت که آن همه بلا به سر بچه ام آمد و طوریش نشد. خدایا خودت بلا بگردان. و کمک کن دو سال دیگر هم رد شود برود و من بتوانم بروم آموزش پیانوم را دوباره از صفر شروع کنم. خدایا به این پنجه های خشک شده کمک کن بار دیگر بتواند بنوازد.

وقتی میبینم که آن همه زحمت باران نتیجه داده و امروز بچه بیش از هزاران کلمه و صدها جمله را به زبان می آورد کیف میکنم. من دیگر اهل داد و فریاد کردن برای تولد بچه و رمانتیک بازی و توی بوق و کرنا کردن خوشبختی مان نیستم. از یک دوره ای به بعد دیگر از این کار عقم میگیرد. زندگی همه آدم ها شبیه هم است. کی هست که حتی کمی از قالب های از قبل ریخته شده بخواهد عدول کند؟ کی جراتش را دارد؟ این جا چه چیزی سر جایش است؟ ... (حذف شد)

خلاصه. از من میشنوید بچه دوم برای بچه اول خیلی لازم است. حال و هوای خانه را عوض میکند. شور و شوق زندگی را با خود به همراه می آورد. همه را از افسردگی نجات میدهد. با شیرین زبانی هایش همه را خوشحال میکند و آدم را به یاد عشق اولش یعنی بچه اولش می اندازد و همان دوره ی شیرین را یادآوری میکند. ولی ر.ی.د.ه میشود به آمال و آرزوهای آدم.


به قول دوستان... پ.نون: یکی بیاد منو از دست باران نجات بده. به زور میخواد واسه بامداد تولد بگیره. با پسر عمه اش همه جا رو بادکنک چسبونده ن. آخه بچه دو ساله چی حالیش میشه؟ خونه مون شده عین مهد کودکای درپیت. هی میگه پول بده برم فیش فیشی بخرم. برم بادکنک این رنگی بخرم. فکر کنم بیشتر ازاین که به فکر بامداد باشه دلش مدیریت و برنامه ریزی میخواد. شاید...