X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

بدبختم

دلم میخواد پاشم برم حاضر شم، تو این هوای ملسی که یه خورده تن آدم مورمور میشه برم پارگینگ، در رو باز کنم، ماشینو از پارکینگ ببرم بیرون، و بزنم به جنگلهای بین راه تو جاده، برم شیشه ماشین رو ، که اگه پایین بیاد دیگه بالا نمیره، همون رو باز کنم و دستمو از پنجره بیارم بیرون و هوای خنک رو بگیرم تو دستم. دلم میخواد یه خورده تنها باشم و قلبم تند تند بزنه. دوست دارم یه کمی هیجان زده بشم. از دیدن رنگ سبز جنگلا کیف کنم. دنبال نشونه های قدیمی تو جاده ها باشم. چشمام هی بگرده. هی بگرده. بدون این که کسی بهم نگاه کنه. اصلا کاش نامریی بودم.


نیم ساعت بعد: اگه بدونین بعد از نوشتن این چیزا چه اتفاقی برام افتاد به حالم زار زار گریه میکنین.

ولش. ما دیروز رفتیم استادیوم. بالاخره پامون به یه جای کاملا مردونه باز شد... باور ندارین؟ چرا؟ خاله شادونه اومده بود. خیلی هم خوش گذشت. منم با بچه ها خوندم و دست زدم و جیغ و هورا کشیدم. خیلی تخلیه هیجانی شدم. ولی حیف که امروز ری.ده شد به احوالم. بی خیال.

ما در یه همچین فاصله ای با خاله شادونه بودیم:

که میشه با زوم دیجیتال بالاخره یه جوری اثبات کرد که این فرد مهم با ما زیر یه سقف بوده!


بچه های کوچیک که تحت تاثیر ماماناشون مثل یخ نشسته بودن و از جاشون تکون نمیخوردن، برمیگشتن و با تاسف و اخم به من که داشتم از هیجان میمردم و گلوم داشت پاره میشد و دستام قرمز شده بود، نگاه میکردن. 

بعضی بچه ها دوست داشتن پاشن و یه حرکتی به خودشون بدن. ولی ماماناشون مثل کوه یخ، با یه صورت سنگی خیلی متشخص جلوس کرده بودن رو صندلی و تکون نمیخوردن. اونا هم با ترس و لزر یه نگاه به خاله شادونه و یه نگاه به مادره میکردن و... .

اما من به خاطر بچه هام نقاب یه آدم خوشحال رو زدم به صورتم و بعد یواش یواش نقابه جذب صورتم شد!

فهمیدم که تو بچگی از چه لذت های الکی دم دست ای محروم بودم. 

دوست دارم بازم برم استادیوم داد بزنم.

کنسرت هامونم همین جوری یخ هستن. باید خودمو قاطی بچه ها جا بزنم!

ولی فکر نکنم بشه... وقتی خاله شادونه میگفت کی از همه تپل تره من هم با کمی عصبانیت داد میزدم: من من من من. بیا اینم نتیجه این همه پای کامپیوتر نشستن. تحویل بگیر.