X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

دنبال همین بودم

میراث مامانی از سروش روحبخش (وبلاگش فیله)

1      مادربزرگم یک “دم را دریاب” نازنینی داشت. در 60 سالگی با اشتها غذاهای چرب و شیرین می‌خورد و بعد غذا یک مشت قرص رنگارنگ می‌انداخت بالا . که او به چرت لذت‌بخش بعد نهار برسد و قرص‌ها وظایف زیست‌شناسی‌شان را انجام دهند.

2 اهل مهمانی و شلوغی و برنامه‌های هیجان‌انگیز بود. به هیچ جاش نمی‌گرفت که دکترش در مورد سر و صدا یا قر دادن چه گفته.

3 بیماری‌ها یک جورهایی با او مماشات می‌کردند. نمی‌خواهم بگویم معجزه می‌شد و بخاطر قلب صاف و روشنش کاری به کارش نداشتند. نه. هر چه باشد “مامانی” در 66 سالگی مرد که خدا می‌داند برای یک مادربزرگ سن زیادی نیست. با این حال دور و بری‌ها یادشان نمی‌آید که کول‌اش کرده باشند از این دکتر به آن دکتر. یا از این‌هایی باشد که یک ریز در مورد وضع مزاجش صحبت کند. مرگ دورش می‌چرخید و می‌چرخید و هر بار جسارتش را در خوردن خوراک ماهیچه “پسران کریم” می‌دید کمی این‌پا و آن‌پا می‌کرد و گوشه‌ای می‌ایستاد و احتمالن سیگاری می‌گیراند و نگاهش می‌کرد. شور زندگی‌اش را . و اشتهای پایان‌ناپذیرش را برای “بلعیدن” همه شیرینی‌ها و دورهمی‌ها و ریسه‌رفتن‌ها. تا این که یک روز بهش گفتند:” این زن زندگی را می‌مکد. به قدر صد سال آدمیزادی زندگی کرده. بس‌اش است. تمامش کن.”

4 تقریبن همه‌مان از زمانی که مرد تا حالا ته ذهنمان دعوایش می‌کنیم. که: “چه کاری بود کردی؟‌ چرا مراعات نکردی؟ چرا مثل آدم نرفتی روی تختت، آرام‌تر نفس بکشی، آرام‌تر شیره زندگی را بمکی تا بیست سال دیگر همچنان زنده باشی و ما بیاییم دم تخت و نگاهت کنیم و چند کلمه حرف بزنیم؟”

5 مامانی را تخیل می‌کنم که اهل مراعات است. که پا نمی‌شود یک‌شبه سوار قطار شود و هزار کیلومتر بکوبد تا برود کنسرت شجریان. تصور می‌کنم می‌شد یکی از اینها که بهشان می‌گویند “پیرزن”. که خیلی محترم‌اند اما بی‌حوصله و تلخ و نق‌نقو اند. آب جوش و کلم پخته و غذاهای بی‌نمک می‌خورند و اگر حوصله صحبت داشته باشند درباره بیماری حرف می‌زنند. نزدیک صد سال هم زنده می‌مانند. دوست داشتم چنین مامانی داشتم؟

6 تقریبن همه‌مان از زمانی که مرد تا حالا پاسخ را می‌دانیم.

7 میراث مامانی به ما رسید. شوت و سربه هوا و بازیگوش ماندیم. توجهی به فرسوده‌شدن بدنمان نداریم. موجودات درون ما سوت می‌زنند و شلتق می‌اندازند. اتهام ابدی ماست که “شماها بزرگ نشده‌اید”.”آدم نشده‌اید”. این‌طوری نیست که ما معصوم و ساده‌دل مانده باشیم. ما هم بزرگ شدن خودمان را داشتیم. بدجنسی‌های خودمان. ولی خب راست می‌گویند. آدم نشدیم. وقتی کسی کنار دستمان خیلی جدی بخواهد درباره آینده و بیمه و بازنشستگی حرف بزند، خمیازه‌مان در می‌آید و دوست داریم برویم کارتون نگاه کنیم. جهان بحث درباره بیمه و بازنشستگی و قیمت سیب‌زمینی مال آدم‌هایی‌ست که هویج پخته و ماست کم‌چرب می‌خورند. کسانی که می‌خواهند دویست ساله شوند و فرزند فرزند فرزندشان را ببینند و بهش بگویند که زندگی می‌تواند چقدر کسل‌کننده و ابلهانه باشد. ما -میراث‌داران مامانی – خیلی در بند این نیستیم که نسل‌مان در جهان تکثیر شود.می‌دانیم که مرگ همیشه در حال پرسه زدن دور و بر ماست. دور و بر همه. و حمله‌اش خیلی وقتها ناغافل است. و رژیم کلم خام هم در اغلب اوقات نمی‌تواند جلوش را بگیرد. بنابراین چرا کاری نکنیم هر از گاهی گوشه‌ای بایستند و سیگارش را آتش بزند و خیره‌مان بماند.

8 می‌توانم تصور کنم که مرگ رفته کنار تخت مامانی و گفته:‌ “وقتش است.” بعد موجود سرحال و بازیگوش از قالب تپل مپل‌اش بیرون زده و دست در دست ملک‌الموت در حال قر دادن و بشکن و بالا بنداز دور شده.

9 کاری کرد که صحبت از مرگش هم ستایش‌نامه زندگی از آب در می‌آید.

گمانم همین، میراث مامانی‌ست.


این یکی از بلاگ های سروش روحبخشه. همونی که دنبالش بودم. البته نمیشه پای عقل رو کلا از زندگی برید. ولی این جوری زندگی کردنم فوایدی داره که آدم بدش نمیاد تجربه اش کنه.

و حالا ادامه ماجرا:

دوست عزیزم این کبد تو نیست


 

” به همه بگویید سکته کرده ، ماجرای کبد را اسم نبرید”

از گفته‌های تلفنی یک مسئول مراسم تشییع

 

کبد خسرو شکیبایی به هیچ کدام ما ربط ندارد. طحال و روده‌ و ریه‌اش هم همین طور. ما حق نداریم درباره اعضا و جوارح دیگران قضاوت اخلاقی کنیم. این که از بازی ، قیافه ، مرام یا صدای شکیبایی خوشمان بیاید دلیل نمی‌شود حق داشته باشیم به همه زندگی‌اش سرک بکشیم.خصوصاً حالا . که دستش از عالم قاضیان زنده پرگو کوتاه است.

میلان کوندرا در وصایای تحریف شده مقاله خوبی دارد درباره کافکا. درباره وصیت کافکا مبنی بر سوزاندن آثارش. اسم مقاله هست ” خواننده عزیز! تو در خانه خودت نیستی “.می‌گوید ما گاهی دچار این توهم می‌شویم که از خالق اثر به زندگی و آثار او محق‌تریم. چه کسی همچین حقی به ما داده؟

برخی جزئیات را نمی‌توان از هم جدا کرد. همه‌شان یک پازل ناگسستنی واحد را می‌سازند. شاید اگر شکیبایی سینه سوخته نبود و زندگی پریشان حالی نداشت هیچ وقت اینی نمی‌شد که حالا تصویرش در خاطر ما مانده. کی تضمین می‌دهد بدون آن تکه‌های کوچک دردآلود ما همچنان صاحب تعدادی از بزرگترین آثار دنیا بودیم. شکیبایی نازنین را هم لحظه‌ای فراموش کنید. بروید سراغ غول‌های بلامنازع. پروست بدون آسم و داستایفسکی بی صرع چه طور کسانی می‌شدند؟
اگه اونجوری بود که دیگه پدر ایمان نبود…یکی بود مث من و تو

ما بدجنس و دغلیم. یکی دیگر زخم خورده و رنج کشیده و اثری خلق کرده است. حالا ما هم اثرش را می‌خواهیم هم بابت زخم‌خوردنش – که منتی گردنم ما ندارد- ملامتش می‌کنیم. آن هم نه سینه به سینه و با دل و جرات. پشت سرش ،‌ زیرزیرکی وقتی دستش از هر دفاعی کوتاه است. عده‌ای هم چقدر از این تفحص‌های خاله‌زنکی کیف می‌کنند و طرح‌اش را  می‌گذارند پای جسارتشان.

بدن خوب است سالم باشد. کبد شکیبایی هم کاشکی تا 100 سال دیگر به وظایف کبدانه خودش ادامه می‌داد. ریه هوشنگ گلشیری هم ای کاش که بدقلقی نمی‌کرد. ولی خب که چه؟ از این آرزوهای کوچک سانتی‌مانتال به کجا قرار است برسیم؟ که رو می‌کردیم گلشیری فقید را مثل بچه‌های 15 ساله خطاب می‌کردیم : استاد سیگار برای سلامتی زیان‌آور است!
این تصویر که بزرگی را – بلانسبت – چون صغیری بی‌هوش و بی‌حق  نسبت به زندگی‌اش خطاب کنیم ، مضحک نیست؟توهین آمیز نیست؟ احتمالن باشد. چون: ما در خانه خودمان نیستیم.

خدا شکیبایی نازنین را رحمت کند. چون حضرت بونوئل (که از خداوند یک ریه و کبد زاپاس آرزو می‌کرد)، دهها کبد تر و تازه ببخشایدش. جایی بگذاردش در امان از پچپچه‌های خاله‌زنکانه. یک کنج آرام و روشن تا بدون آزار همسایه‌های مزاحم در خانه ابدی‌اش صفا کند.


منیره جونم. به مرگ دشمنام این سری دیگه واقعا با تو نبودم.

1- خداییش هر کی میاد پز مادر بزرگشو میده یا پدر بزرگشو یا باباشو. ما چیکار کینم که هیچ کدومشو نداشتیم. برای همینه که هیچ گ.ه.ی نشدیم و از این به بعد هم نخواهیم شد و اگه بعد از مرگ تو جسم دیگه ای هم تناسخ کینم باز تو همون جسم هم هیچ گ.ه.ی نخواهیم شد.

2- یه چیزایی به ارث میرسه. به بعضیا هم تلاش و کوشش ارث رسیده. به ما نه اون رسیده و نه بهمون اجازه دادن تجربه اش کنیم. یه روزایی کوه انرژی بودم. ولی همونم جبر محیط ازمون گرفت. الان ما چی هستیم؟ فقط بلدیم از دیگر موفقهای جامعه، کله خری هاشون رو تقلید کنیم. واقعا این کله خرابی بدون داشتن فکر و عقل معاش، چقدر می ارزه؟ این حرفا توی نوشته و روی کاغذ خیلی جالب و هیجان انگیزن. belive your dream and take cae of them and so on...

ولی واقعا تو زندگی واقعی میشه این جوری بود؟