X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

کشتی تک نفره

1-مرگ دو تا هنرمند خیلی منو سوزوند: پرویز مشکاتیان و آندره آرزومانیان.

2- بهتره یه نگاه به آرزوهام بندازم. و بعضیاشون رو ویرایش و حذف کنم و چند تا به لیست اضافه کنم. شمام وایسین و جنگ و گرد و خاک منو با خودم نگا کنین. بالاخره تو این کشتی که من با خودم راه انداختم یکی باید دوم بشه، و چون هر دو نفر کشتی گیرنده یکی هستند، احتیاج به یه داور بی طرف دارم.

3- هر چیزی که زیاد غصه شو میخورم و به دست آوردنش خیلی طول میکشه، تا مدتی توی حافظه بلند مدتم میمونه. بنابراین خلاص شدن از اون ناراحتی برام خیلی سخت میشه.

3-الف) یادمه اوائل ازدواجمون با یه پول خیلی کمی دنبال خونه خریدن بودیم. آقامون رفته بود و یه خونه دیده بود که متراژش فکر نکنم از 50 - 60 متر بیشتر نیشد. ولی گویا آب و رنگی به خونه داده بودن و تو همون یه دونه اتاقی که داشت کلی گچبری و غیره به کار برده بودن که خریدار وقتی میاد نگا میکنه ، ظاهر خونه هه بره تو چشمش و متراژ پایین خونه به نظرش نیاد. محله اشم که یه جای پرت و دور افتاده و پر از صافکاری و آپاراتی بود که در صورت مهمون دعوت کردن کل آبرو و حیثیتمون به یغما میرفت، (با این که برای صاحبان این مشاغل احترام قائلم، چون ماشینمون بهشون احتیاج داره) خلاصه اوکازیونی بود پر از بدی ها... ما یه دو سه هفته ای دست نگهداشتیم تا واممون آماده بشه. قیمت اون کاخ باکینگهام 4 میلیون تومن بود. وقتی رفتیم بنگاه برای پرس و جوی دوباره، گفتن که خونه هه فروش رفت. آقا منو داری؟ همون جا جلوی چشم مردم زدم زیر گریه. جالب این جاست که دو ماه بعد از اون، یه خونه خریدیم که متراژش دو برابر اون جا بود _ البته الان مرحوم شده_ و از همون موقعی که رفتیم توش، مشتری داشت، و بالاخره هم به سه برابر قیمت خرید، فروختیمش. ولی اون لحظه ای که اون خبر رو شنیدم، چنان غمی به دلم نشست که هنوزم از اون محله رد میشم یاد ناکامی هام میفتم.

3-ب) در همین راستا، تا مدتی دلم میخواست رانندگی یاد بگیرم. ولی هر دفعه یه چیزی میشد. یا قیر نبود یا قیف نبود... و اونقدر طول کشید تا از عذابش شبا خوابشو میدیدم. دیگه به این غم عادت کرده بودم تا این که بالاخره هم رانندگی یاد گرفتم و هم گل گلی رو خریدیم. ولی بعضی وقتا یادم میره که به آرزوم رسیده ام. یهویی دستم میره طرف سرم و میگم : "نچ نچ... اگه میتونستم رانندگی کنم... عه یادم نبود هه هه هه..."



4- من یه همچین آدمیم. از بچگی دوست داشتم پیانو بزنم. حالا هم پیانو دارم. هم میتونم بالاخره یه خورده بزنم. ولی نمیدونم چه مرگمه.

5-الف) موقع آفرینش یه اثر هنری، افراد بی ذوق میگن: "خوب که چی بشه؟ بیکاری؟ چقدر شکم سیر... چه دل گنده... مردم دنیا نون ندارن بخورن اینا رو ببین... هزینه های بی زبون رو صرف چه کارایی میکنن..." حالا این که در مورد هنرهایی هست که اقلا میشه نتیجه اثر رو به چشم دید یا با گوش شنید. که البته فکر کنم این جماعت مونالیزا رو هم که ببینن همین "که چی بشه" رو میگن. خدا رحم کنه که اگه هنر محیطی رو ببینن چی میگن. چون هنر محیطی بعد از یه مدتی جمع میشه و فقط عکس هاش میمونه. لابد اگه اون بی ذوقها این آثار رو ببینن زنگ میزنن تیمارستان. ولی خداییش تو آفرینش همه آثار هنری یه "که چی بشه" گو تو وجود خود هنرمند هم هست که مخصوصا تو قسمتهایی از اثر که روند تولید، کار و زحمت و هزینه بیشتری میخواد یا خرج بیشتری رو دست طرف میذاره، صداشو بلندتر میکنه: "که چی بشه؟"... "نکنه فکر کردی اسمتو میخوان بزنن سر در سازمان ملل؟... یا نوبل بهت بدن؟جمع کن بساطت رو"

5-ب)لذت خلق یک اثر هنری در همون لحظه خلق اثر، یا حداکثر اوجش یک ثانیه بعد از تموم شدن کار هست. مارکز بعد از تموم شدن صد سال تنهایی به قدری احساس خلاء میکرده که میخواسته خودکشون کنه. پروسه خلق اثر، لذت بیشتری به همراه داره تا به به چه چه مخاطب. که البته اونم جای خودشو داره.

5-ج) حالا کشتی با حضور یک حریف قدر شروع میشه:

- دوست داری پیانو بزنی؟

-...

- چه اهنگایی دوست داری؟

- موسیقی ایرانی.

- خوب خر خدا این پیانویی که تو داری برقیه نمیشه کوک ایرانی کرد.

- میرم یه دونه از اون خوباش میخرم.

- عه؟ برو بخر. میدونی که اگه کوک ایرانی کنی دیگه قابل برگشت نیست؟

- بی شعور.

- خوب حالا گیرم که پیانو زدی در حد آندره آرزومانیان. فکر کن الان اون موقع است که میزنی. خوب که چی بشه؟ میخوای عضو گروه موسیقی بشی؟

- ...

- کدوم گروه؟ فقط نگو یانی که اون خودش پیانیسته. احتیاج به تو یکی نداره که دچار یبس فکری هستی.

- بیتلز چی؟

- مرده شور اطلاعات تاریخی تو بشوره . اونا که مرده ان.

- ...

- فرض کن الان عضو یه گروه توپ هستی. الان گروه میخواد بره کنسرت دور روستاهای ایران. تو هم باید بری. مدرسه بچه هات چی میشه؟ مدرسه خودت چند روز بهت مرخصی میده؟ بعدم تو سن 45 سالگی خجالت نمیکشی میخوای با یه عده جوون های و کول بری رو سن؟

- خودمو لاغر میکنم.

- آره جون عمه ات. برو دیگه چرا معطلی؟ چین و چروکای دور چشاتو چیکار میکنی؟

- کرم دور چشم میزنم

- درست شد... تو که در شبانه روز 6 ساعت متناوب یعنی 12 تا نیم ساعت میخوابی، اون که سهله باید کرم دور چشم از بهشت برات بیارن...

6- فروغ مادر خوبی نبود. ولی شاعر خوبی بود. اما در دنیای واقعیت برعکسش امکان پذیر نیست.

فکر کنم ادامه داشته باشد...