X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

هاب کجاست وسط این رگبار ساعت 4 صبحی

آخر یکی بیاید بگوید چرا این رم ریدر ram reader را طوری میسازی که در کنار موس جا نشود؟ الان من نصفه شبی از چه کسی بپرسم که بابا جان من! هاب را از بامداد گرفتید چکارش کردید؟ کجا گذاشتیدش؟ و اگر کسی را از خواب بیدار کنم، چه میشود؟ آنهم برای یک هاب لعنتی که بامداد به جای میکروفون ازش استفاده میکرد و هی ازمان میپرسید: اسمت چیه؟ و ما حدس میزدیم میپرسد: این چیه؟ و هی صد بار در جوابش میگفتیم: هابه. این هابه. و او هم از زبان نفهمی ما عصبانی میشد و با همان هاب میکوبید روی لپ تاپ و من در حین تایپ کردن به دادیار التماس میکردم که تو رو خدا این دیگه مثل اون ده تا موسی که خریدی خراب نشه. کل بودجه ماهیانه مون رفت برای خرید وسایل جانبی. و او هم میگفت: پاشو خودت بچه رو جمع و جورش کن. و من همچنان تایپ میکردم. چی را؟ یادم نیست.
 خلاصه داشتم میگفتم بچه زبان نفهم، پدر و مادر زبان نفهم. خدا بخیر کند آینده این مملکت را. میخواستم خیر سرم چند تا عکس که امروز در پارک از بچه ها گرفتم بگذارم درون وبلاگم. ولی نه هاب دارم و نه این رم ریدر با موس همنشینی میکند و نه من این وقت صبح کسی را دارم که امین باشد و در صورت از خواب بیدار شدن پاچه نگیرد که ازش بپرسم تو رو جدتون هاب کجاست؟ من باید این چند تا عکس را قرار دهم درون وبلاگم وگرنه از ارزش وبلاگم کم میشود و چه و چه... از آن طرف یک رگباری گرفت، یک رگباری گرفت،... نمیدانید چه رعد و برقی میزد، انگار میخواست خون به پا کند، قشنگ انگار شیطان با نیروهای امنیتیش (ببخشید اهریمنیش) داشت میامد ساری. یعنی صد بار این اهالی خانه از خواب پریدند، ولی کو جراتی که ازشان بپرسی هاب کجاست؟ یعنی همان شیطان بر کانون گرم خانواده ما فرمانروایی آغاز میکرد و دودمان اعصاب مان را به باد میداد. چرا؟ هه بیا... میپرسند چرا؟ الان میگویم:
در این خانه بیدار کردن کسی از خواب در حکم محاربه با مقدسات است. البته اگر کسی بامداد را از خواب بیدار کند نوع خدمات و سرویس دهی فرق میکند، ولی اوضاع همچنان مگسی باقی میماند تا جناب خودش خسته شود و گلویش دیگر یارای نعره زدن نداشته باشد و بعد سر فرصت ببیند ما چه میگفتیم وسط عربده های ایشان که هی داشتیم یک چیزهایی را با اشارات دست و سر و گردن نشان میدادیم و هی داد میزدیم، ولی در پرتو جیغهای آن حضرت انگار دارند فیلم صامت از ما پخش میکنند یا تلویزیون را به وسیله دگمه mute  به حالت سکوت در آورده اند...
در مورد  باران که کل قضیه فرق میکند. باران را که از خواب، بی موقع بیدار کنی، میاید و با چشمانی خمار مینشیند روی مبل. یک دو ساعتی که گذشت، میبینی هنوز لب و لوچه گرامیشان جمع نشده، میروی میپرسی: عزیزم، مامان، (و دیگران هر کس به تناسب نسبتی که با این موجود دارند طوری صدایش میزنند که انگار این نسبت برعکس است. مثلا یک عمر دایی من مرا دایی صدا کرده، ولی خدا و همه میدانند که من نمیتوانم دایی کسی باشم، یا آقامون به بچه های خودش میگوید بابا. ما که خودمان هم  نفهمیدیم چی به چی است) بله، توجهتان را به ادامه‌ی  قربان صدقه جلب میکنم، چی شده؟ پاشو دیگه امروز کلاس لَـلِـه وا داری ها... و او یک مرتبه اشکی بریزد که: داشتم یه خواب قشنگ میدیدم. بیدار شدم ناراحتم... و هیچی دیگر کار و زندگی و ناهار درست کردن تعطیل تا خانوم از غم فراق آن دوستی که در خواب باهاش مصاحب بوده دربیاید.
خدایا شکرت. خیلی هم شکرت. ولی خدایا یکی نیست این وسط به داد من برسد. من هاب میخواهم... یعنی کجاست؟