X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

90 ساله هم بشی بچه‌ای

نمیدانم چه گیری به این کلمه مسخره‌ی پیانیست داده ام. باید هر چه زودتر یک فکری برایش بکنم. دیگر دارد مسخره و مزخرف و جلف می‌شود. درست است که آدم باید اهدافش را جدی بگیرد، ولی نه در این حد جدی.

از دیروز یک احساس تیپاخوردگی ناجور دارم. نه این که بی دلیل باشد. اتفاقا کاملا با دلیل گرفتارش شده ام. ولی دیگر نمی‌شود همه چیز را بگویم. یک چیزهایی در زندگی هست که آدم به مادرش هم نمی‌تواند بگوید. و بعضی چیزها را مخصوصا به یک مادر به هیچ عنوان نباید گفت. امیدوارم من همچنان برای بچه هایم و مخصوصا باران یک مادر نصیحت کن همه چیز دان نباشم... هیچی حذف شد. داشتم نک و نال می‌کردم. بعد گفتم شاید سوء برداشت شود. گفته بودم وبلاگ می‌زنم و از دست حرف‌هایی که نمی‌توانم در زندگی رو در رو بگویم راحت می‌شوم. گفته بودم این جا را میکنم چاه ناله و غرغر. تا می‌توانم حرف می‌زنم و درش را می‌گذارم. ولی نشد.