X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

قدر نشناس هم خودتونین! گفته باشم...

این بنر بالای وبلاگم کار دوست خوبم نازنین است. که خیلی هم نازنین است. هدیه تولدم بود. ممنون دوست خوبم.


موضوع از این قرار است: هر قدر هم که دست پختش خوب باشد، هر قدر که ترشی و خیارشور دست ساز بگذارد سر سفره، هر قدر هم که کنار آن خورش عالی و بی نظیر مرغ که مزه اش را هیچ جا نمیتوان گیر آورد، سبزی شکم پری به چه خوشمزگی بگذارد و باعث شود من بدبخت سست عنصر 5 بار بشقابم را پر و خالی کنم و دست آخر زحمت اضافه غذای بچه ها را هم بکشم، دوست ندارم به خانه آنها بروم. بابا دوست ندارم مگر زور است؟ خوش نمیگذرد.
همیشه فکر میکردم بین خلق و خو و دستپخت رابطه‌ی مستقیم وجود دارد. ولی متاسفانه نامناسب ترین مثال نقض ممکن، همسر دوستمان، این حکم را بی اعتبار کرد. این خانم خلق و خویی این چنین دارد: عبوس و بی حوصله است. من در این 7 سال لبخندی بر رویش ندیده ام. همیشه بر این عقیده است که لطف کرده با این رفیق ما ازدواج کرده. خواستگاران بیشماری از کلیه اقشار سطح بالای جامعه داشته که با خشونت دست رد به سینه همه کوبیده و گذاشته همای سعادت بر روی سر رفیق ما جاخوش کند. قصدش هم از این کار این بوده که با ورود به این خانواده، به داد خواهر بیچاره اش برسد که عروس همین خاندان است. البته خودش خبر ندارد که با این کارش ریده به زندگی خودش و خواهرش، و کل دعواهایی که در زندگی هر دو خواهر، کانون گرم خانواده را از شدت گرما به نقطه جوش رسانده همین عمل اوست. و 7 سال است که در هر دیدارمان این حرفها زده می‌شود. واو به واو و بدون کم و کاست. چرا؟ چون همیشه بعد از برگزاری دعوایی خونین، برای عوض شدن فضا، ما را دعوت میکنند!
او همیشه براین عقیده است -و این عقیده را در نبود شوهرش با شجاعت تمام جار میزند- که موهایش از دست همین شوهر بی فکرش سفید شده. از دست اوست که همیشه به خاطر کار کردن در خانه کمردرد دارد. از دست اوست که اعصاب درست و حسابی ندارد. حوصله ندارد بچه اش را تربیت کند. و بچه مثل رییس قبیله‌ی آمخوارها رفتار میکند. و متاسفانه چون خود را خیلی مظلوم میداند، خانومه، نه بچه هه، نمیتواند به خانواده خود، یعنی پدر و مادرش، این بدبختی را اعلام کند. و از آن جا که بالاخره هر انسان مظلومی به یک سنگ صبور نیاز دارد، و هیچ کس نمیتواند بدون درد دل کردن سر بر بالین گذارد، پس چه کسی بهتر از خانواده پیانیست اینا؟ پس دعوتشان کنیم تا بعد از شام، آقایان بروند پیاده روی، و من این پیانیست بدبخت را گیر بیاورم و برایش گریه ها کنم و سر بر شانه هایش بگذارم و هنوز هم بعد از 8 سال ازدواج و با داشتن یک بچه 7 ساله، برای این موضوع بنالم  که چرا آن همه خواستگار داشتم و همه را رد کردم و با این آدم ازدواج کردم که به خاطر اختلاف نظر در مورد موضوع بی اهمیتی مثل انتخابات سال 88، مرا از خانه بیرون کند و شب را در پارکینگ به صبح برسانم... خدایا خودت رحم کن.
جالب این جاست که باران دیگر به طرز حرف زدن او عادت کرده، ولی بامداد همیشه موقع درد دل کردن او، فکر میکند که او دارد با من دعوا میکند، یک خرده اعتراض میکند و بعد میزند زیر گریه.
هر بار که این ها ما را دعوت میکنند، در خانه جنگ مغلوبه داریم. از آقامون اصرار که: بابا زشته طرف ما رو آدم حساب کرده و دعوت کرده، رفتن خرید کردن، زنش تو زحمت افتاده و غذا درست کرده، ناراحت میشن، بهشون بر میخوره، و از من انکار که: تو چرا اصلا قبول کردی؟ من نمیام، برو بهشون بگو پیانیست مُرده داریم میریم خرما بخریم بریم سر خاک، بگو بچه مریضه، بگو کار داره، تو چرا به فکر همه هستی جز من بدبخت؟ پس به شرطی که بعد از شام بیرون نرید ها... سر کامپیوتر هم نرید... منو با این تنها نذارید، این بفهمه شما خونه نیستید باز شروع میکنه به آه و ناله... و آقامون: خدایا من چه گیری افتادم، بابا طرف رفیقمه، بهش بگم خانومم از خانومت خوشش نمیاد؟ ما نمیاییم؟ چه بهانه ای بیارم؟ تا کی فرار کنم؟ اون دفعه این بهانه ها رو آوردم. (البته الکی میگوید. نگفت که داریم میرویم خرما بخریم ببریم سر خاک)...
ـــــــــ
اما اگر بخواهیم به رسم شفاف سازی، سری به سفره‌ی شام بزنیم، باید بگویم که دست پخت ایشان متاسفانه خیلی خیلی خوشمزه است. البته با علم به این که سرنوشتی که منتظر ماست این است که بعد از شام هر چه خورده ایم کوفتمان خواهد شد. و خانم با قیافه ای حاکی از: مرا ببینید که چگونه حرام گشته ام و با این دستپخت عالی گیر چه اژدهایی افتاده ام، و چه و چه... غذا ها را در زیباترین ظروف میریزد و سفره ای میچیند که نظیر ندارد. جایتان خالی است. و چه کسی میتواند - و بیخود مرا نصیحت نکنید شما هم نمیتوانید- در برابر آن سفره‌ی رنگین مقاومت کند. البته من در مورد نحوه‌ی پخت برنج  با ایشان اختلاف نظر دارم، ولی آن خورش بی نظیر جبران همه رنج ها و مشقاتی که از سوی برنج وارد میشود را میکند. و آن همه ترشی و خیار شور و سبزی خوردن تازه، فقط در لحظات شام، تاکید میکنم فقط در لحظات برگزاری مراسم شام، لحظاتی خوش را برای ما رقم میزند. ولی باز هم نمیدانم چه رازی در آن خانه نهفته است که برای من یادآور کشتارگاه یا سلاخ خانه یا گودال قتلگاه است.
1- همان پیانیست شد. شرمنده تان هستم.
2- ... حذف شد اصلا...
3- منیره دیشب خوابتو دیدم.
4- هیچی نییییز هم که رفت.
5- چند روز دیگر اولین سالگرد وبلاگم است. همان اولی که الان حذف شده. ولی نمی‌دانم چه روزی دقیقا.