X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

شما در آینه من

همیشه دوست داشتم به درک بالایی از هنر برسم. همیشه این سوال برایم مطرح بود که اگر قرار باشد با این همه زحمت و این همه محاسبات به دنیا بیایم و زندگی کنم و فقط بخورم و بپوشم و خوش باشم، بعد هم جوری بمیرم که اثری ازم باقی نماند جز حلوای شب جمعه که باران نمیدانم دستور پختش را یاد خواهد گرفت یا نه، واقعا خدا یک نمه توی آفرینشش حرف و حدیث در می‌آید. پس باید چیزی از خود به یادگار گذاشت. یک اثر هنری که به ارث برسد یا هدیه داده شود. هنوز دارم امتحان میکنم. از این شاخه به آن شاخه. که از هر کدام حظی و لذتی بچشم.

خیلی دلم میخواست در زندگی واقعی ام با افراد فرهیخته و هنرمند و اندیشمند آشنا باشم. غیر از همسرم که در زندگی با او خیلی چیزها یاد گرفتم و بیشتر فهمیدم که نباید به معمولی بودن اکتفا کرد و هر لحظه زندگی با او را یک کلاس درس می‌دانم، در جایی که مردهای دیگر ساعتها وقت ارزشمندشان را صرف برق انداختن ماشین شان میکنند  تا راحت تر بتوانند به دیگران گیر بدهند، آقامون با شادی و شعف زیادی کتاب می‌خواند و هیچ وقت کتاب از دستش نمی‌افتد، دیگر دور و برمان از این نوع آدمها خیلی کم پیدا میشوند.  در عوض خدا را شکر دردنیای مجازی با افرادی آشنا شدم که هر کدام به نوعی برای خودشان کسی هستند:

فروغ خانم نجفی. استاد دانشگاه در رشته صنایع دستی که بزرگترین حسرت و آرزوی من است. و البته استاد دانشگاه هم کم آدمی نیست که هیچ ، خیلی هم بالا است

الهام گوران که یک چهره رسانه ایست و گزارشهای بی نظیرش هم هنرمندانه و  هم در مورد هنر است. و کلی هم دنیا را دیده و آدرس همه موزه ها و دانشگاههای اروپا را مثل باقلوا برایتان میگوید.

فندقی جونی یک دانشجوی درس خوان فوق لیسانس یک دانشگاه دولتی است و خیلی افکار بالایی دارد. یک زمانی مطبوعاتی بوده و قلم بسیار توانایی دارد.

نرگس حوضخانه. لیسانس گرافیک دارد. ذهن خلاق و آماده برای غافلگیر کردن آدم در هر لحظه و ساعت. گرافیک را هم خیلی دوست دارم.

پگاح که یک معمار و طراح داخلی است و با عکس هایش آدم را دیوانه میکند. نوشته هایش هم معرکه است.

پارمیس یک آدم مهم است ولی خیلی اطلاعات نمیدهد تا راحت تر زندگی کند. یک بار با هم  در مورد سبک اکسپرسیونیسم مکالمه تلفنی داشتیم که ان روز را از یاد نمیبرم.

خانم جمالی اولین زن تابلو ساز ایران. جرات جسارت و شهامت انتخاب یک شغل غیر معمول . حالا که ایشان این شغل را انتخاب کرده به خودم میگویم این شغل چه چیز عجیبی دارد؟ ولی اول بودن خیلی مهم است.

خانم سلیمی. بهترین دانشجوی دانشگاهمان. فوق لیسانس فیزیک و کسی که اولین جرقه تفکر بدون تعصب را در ذهنم روشن کرد . باید برایش پست جداگانه ای بنویسم. معلمی در خونش است.

فائزه رسکتی کاش بیشتر میدیدمش . کارمند کانون پرورش فکری. خواهر دوست آقامون . در محیطی کار میکند که خیلی دوست دارم و در کودکی از آن محروم بودم.

زاله ابراهیمی و سارا فرهنگیان دو تا تور لیدر هستند که وجب به وجب جهان را گشته اند و با نوشته ها و عکس هاشان آدم را در تجربه هایشان به رایگان شریک میکنند.

غزل بهترین دوستم که یادگار دوران تحصیل در آن دانشگاه زاخار است و  وبلاگش حذف شد. دبیر و فوق لیسانس ریاضی از دانشگاه تبریز.

یک خانم دکتر به نام هما که در انگلیس دانشجو است و وبلاگش خیلی جالب است. من نا مدتها فکر میکردم خودم آنجا زندگی میکنم!!!

دریا که کاری کرده که من همیشه آرزو داشتم انجام دهم و خودش هم مثل من دغدغه بچه بزرگ کردن دارد. امیدوارم موفق باشد.

بید مجنون که دغدغه اجتماعی دارد و خیلی دقیق  و موشکافانه مینویسد. پیراهن کاغذی که خیلی استادانه افراد را به تفکر وا میدارد. رادیکال باشی که کارتون هایش در مطبوعات چاپ میشود... میله بدون پرچم هم که  مثل یک وظیفه‌ی مقدس کتاب میخواند و نقدهای خیلی خوبی مینویسد.

خلاصه من الان راستی راستی دارم پز میدهم . کسانی به من لطف دارند که اگر بخواهم ببینمشان باید از منشی شان وقت بگیرم.