X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

دور برگردون در میانه بن بست

یه صفحه جدید به وبلاگم اضافه کردم. باداباد. یه سری آهنگ گذاشتم برای دانلود. اول نمیخواستم تو وبلاگ خودم این کارو بکنم. ولی شد دیگه. جاش زیر موضوع بندی کنار قالب وبلاگم هست. دانلود آهنگهای اجرا شده توسط استاد طیبی.

خبر مرگم دو سه تا کار دارم انجام میدم که هرکدومشون یه جورایی به بن بست خوردن:

یه وبلاگ جدید درست کردم برای دانلود یه سری آهنگ. ولی نمیخواستم کسی بدونه ایجاد کننده وبلاگ منم. فقط میخواستم تو نتایج جستجوی گوگل اون هم بالا بیاد. ولی دریغ... با اون همه کلیدواژه درست و درمون که گذاشتم توش، اصلا و ابدا گوگل نشونش نمیده. نمیدونم چه بدبختی بود این دیگه. کل وقتمو گرفت. مسخره. تازه تو لیست وبلاگهای بروز شده هم نیست. بلاگ اسکای هست. نمیدونم قضیه چیه. باید یه خورده بگذره یعنی؟ مگه قورمه سبزیه؟

یه طرح برای کاشی تو ذهنم بود که کلی رنگ گرین توش داشت. دوست داشتم جنگلامو طرح بزنم. طرحش هم از خود خودم بود. ولی کل این شهر ساری رو همه کاشی فروشیا رو گشتم دریغ از یه سانت کاشی گرین. آخرش شک کردم که نکنه قضیه سی یا سی باشه. یعنی اگه این باشه باید در مملکت رو گل گرفت. چند سال پیش رفته بودیم پیرانشهر واسه باران میخواستیم اسباب بازی بخریم من گفتم رنگ صورتیشو ندارین؟ مغازه داره خیلی باحال بود. گفت خانوم این قدر رنگ ها رو جس سی یتی نکنین. بذارین بچه فراتر از اینا به دنیا نگاه کنه. یعنی گل گفت. باید دهنشو طلا بگیرن. ما آدم نماها به رنگها هم رحم نمیکنیم.

من برای این کاشیا پولی نمیدم. میرم از مغازه ها میخوام که اگه کاشی شکسته ای دارن و رنگ هایی که من میخوام هست بهم بدن. تا به حال هیچ کدومشون علیرغم اصرار ما پول نگرفتن. ولی یه نفرشون هست که بار اول که با پدیده ای به نام معرق کاشی رو برو شد فقط برای یه عالمه کاشی هزار تومن گرفت و من مونده بودم که وسط یه معامله میلیونی چه جوری روش شد و از هزار تومن من نگذشت. بعد گفتم خوب بیچاره مال خودشه دوست داره بفروشه. دفعه بعد با یه تعارف الکی برای نصف همونقد کاشی ازمون دو تومن گرفت. گفتیم دیگه پشت دست داغ که پیش این نیاییم. ولی ناکس رنگ کاشیای این از همه قشنگتره. امروز رفتم کاشیا رو دونه ای حساب کرد. 5 تا دونه کاشی دو هزار و پونصد تومن. تازه اگه روم میشد براتون مینوشتم که با چه وضعی رفتم از توی خرابه پشت مغازه اش کاشیا رو از لای خاکا و گلا بیرون کشیدم. آوردم خیلی با رویی باز و حق به جانب ازم دوهزار و پونصد تومن پول خواست. با کلی خجالت و شرمندگی گفتم گرون حساب نکردین؟ و البته همون قدر که من برای زدن این حرف خجالت کشیدم اونم به همون اندازه با پررویی گفت: میخوای تابلو درست کنی صد میلیون بفروشی کاشی شو مفتی میخوای؟ گفتم من که برای فروش درست نمیکنم. گفت: این هنرمندا وقتی هستن تابلوشون قیمیت نداره. ولی بعد از صد و بیست سال که مردن تابلوشون خریدار پیدا میکنه... باور کنین اولا که زد به هدف. یعنی منم همینو میخوام و همین آرزو رو دارم. منتها دوست نداشتم آرزوم از زبون یه همچین آدمی تو فضا منتشر بشه. بعدشم که اصلا نه یه بلانسبتی نه یه ببخشیدی... راحت بود کلا. ولی من از رو نمیرم. برای یه دونه کاشی گرین حاضر شدم بهش شیش هزار و پونصد تومن بدم که البته نداد و گفت اون نمونه مونه و نداریم. باید سفارش بدی برم برات بیارم که اونم حالا حالاها نیست.

یه بار یه دختر جوون خوشگل دماغ عملی رو آورده بودن برنامه اردی بهشت شبکه چهار که استاد بزرگ معرق چوب بود. کاراش محشر و فوق العاده بود. مجری بهش گفت چرا صنایع دستی اینقدر گرونه. نباید جوری بااشه که همه بتونن بخرن؟ گفت: ببینید... من فکر میکنم اگه کسی عاشق هنر باشه براش فرقی نمیکنه که اون اثر هنری صد میلیونه یا صد تا یه تومنی. میخره... یعنی چی این حرف؟ برداشت من اینه که : ای جمااعت هنرمند. بیایید دست به دست هم بدیم و از هنردوستی یه عده سوء استفاده کنیم و بارمون رو ببندیم. حالا شما هم یادتون باشه. خونه و ماشین تون رو بفروشین بیایین تابلوی زاخار منو بخرین صد میلیون!!


اگه میبینین یه خورده متن آشفته است دلیلش دل شکستگی و دکمه شکستگی لپ تاپمونه. حیوونکی از بس کتک خورده ناراحت و عصبیه و دست بهش میزنی متن رو قورت میده و در عرض یک صدم ثانیه متابولیسم میکنه و میفرسته تو چاه دستشویی. برای همین هی باید وسط متن نوشتن ذخیره چرکنویس بزنم که متن نپره.