X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

بچه های ما

نامه باران به دوستش زهرا:

زهرا ! کاش میشد من و تو هیچ وقت بزرگ نشویم و زود به اهدافمان نرسیم. سختی بکشیم و تلاش کنیم کار کنیم و زحمت های پدر و مادرهایمان را فراموش نکنیم. همین که مادر من اجازه داد به خانه شما بیایم کلی حرف است. یا این که مادر تو اجازه داد تا من و تو با هم باشیم یا به پارک تجن برویم معلوم است که تو را خیلی دوست دارد. همین که من توانستم تو را به موسیقی محلی علاقمند کنم هم خیلی زیاد است. و یا این که تو توانستی به من خیلی چیزها یاد بدهی من هیچ وقت آن ها را فراموش نمیکنم. لطفا تو هم این چیزها را فراموش نکن. خواهش میکنم.