X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

خوردن به دیوار در حین دور برگردون

به قول هم وطن عزیز مقیم آلمان این متن کاملا احساسی است. به گیرنده های خود دست نزنید که بازم فرستنده مشکل پیدا کرده و میخواد خون گریه کنه.
دیشب بابای مانی، همسر مامان مانی، اومد خونه مون. با دیدن تابلوم همچین آب پاکی ریخت رو دستای نَشسته م. خودش لیسانس نقاشی داره و خیلی کارش درسته. اصلا آدم این کاره. هشت سال پیش یه ماه پیشش کلاس میرفتم تا این که از ساری رفتن. رفتنشون بزرگترین خسرانی بود که تا به حال تو دنیای دوستی هامون برامون اتفاق افتاده. الانم یه سری کلاس تو جهاد دانشگاهی میره که خیلی خفن و معرکه است. ما که تو ساری از این جنگولک بازیا نداریم. من آدمیم که هر چیزی رو باید تجربه کنم. اگه از یه چیزی خوشم بیاد باید حداقل یک بار ازش یه چیزی درست کنم تا دلم آروم بگیره. شما باورتون میشه که من یه دونه قالی کوچولو هم بافته م؟ یعنی تا این حد شیفته کارای دستی و هنریم.ولی هرکاری میکنم بعد از یه مدت میگم من عجب خری بودما. چه کارا کردم. مثلا یه زمانی به صورت خود آموخته خط کار میکردم. اون موقع همیشه فکر میکرم کارم خیلی قشنگه. یه مدت که گذشت و کارای قبلیمو ندیده بودم رفتم نگاشون کردم دیدم اه اه چقدر مزخرفن. رفتم دنبال یادگیریش. و میدونین که نه این که برم کلاس و اینا. از روی دفتر رسم الخط امیرخانی. خیلی کارم خوب شده بود. حتی رو خط تحریریم هم تاثیر گذاشت و خوب شد. خودم یاد گرفتم. و فکر نکنید با دوات و لیقه و قلم و اینا. با مداد و صورت خط دستی...
حالا جریان این کار معرق کاشی. خوب من اصلا نمیدونستم که این کار به عنوان یه واحد درسی تو دانشگاه برای بچه های گرافیک و صنایع دستی ارائه میشه. من هم با خودم فکر میکردم عجب چیز خفنی اختراع کردم. داشتم واسه خودم عشق میکردم که به به من چه هنرمندم که دیدم بابای مانی اومد و کلی راهنمایی ارزنده بهم رسوند که تهش این بود که ول معطلی داداش. گفت که اصلا کاشیا این نیست که تو بری هرچی آشغاال تو مغازه ها هست با هزار منت جمع کنی بیاری خونه و همین جوری یلخی بچسبونی بره. باید کاشیای نازک و هم سطح و مخصوص این کار باشه. که پولیه و میخرنشون. نه این که به این وضع. بعدم فاصله بین قطعات باید دو میل باشه. نه به هم بچسبن و نه از هم بیشتر از دو میل فاصله داشته باشن. اندازه قطعات هم نباید نا همگون باشه. یعنی یه قطعه پنج سانتی و یه قطعه دو سانتی نباید تو یه کار به چشم بیاد. و هیچ منفذی هم نباید بین قطعات باشه. یعنی باید جنس کاشی اونقدر لطیف باشه که خودت از قبل بتونی پیش بینی کنی که بعد ااز شکستن چه جوری در میاد. لبه کار هم باید خط کش گذاشته بشه و عین یه خط صاف باشه. البته همه اینا رو من خودم میدونستم ولی نمیدونستم این قدر مهمه و حقیقت عین پتک صاف میاد وسط فرق سرم. یکی بیاد به من بگه احمق بی شعور. وقتی از یه کاری سر در نمیاری مجبوری همسر گرانقدرتم راه میندازی تو این انبار کاشیا و از ساعت سه بعد از طهر تا هفت شب علاف و اسیرش میکنی که آخرش یکی بیاد و بهت راه و چاه نشون بده؟ خوب نمیشد اینو زودتر از یکی میپرسیدی که این جوری نشه؟ یعنی کل انرژیم در مدت زندگیم صرف تجربه کردن تجارب دیگران شده. تاریخ هنر نمیخونم این جوری میشه دیگه. شیطونه میگه پاشم برم کنکور بدم رشته صنایع دستی قبول شم خونه زندگیم ول کنم ها. البته فروغ گفت کار بیخودیه. ولی دیگه چیکار کنم؟ بهتر از این وضعه. تمام اختراعات بشر رو دارم دوباره اختراع میکنم.
یه مدت هر وقت باران اذیتم میکرد بهش به شوخی میگفتم ولت میکنم میرم صنایع دستی اصفهان میخونم. اونم میخندید و میگفت منم میام. دادیار میگفت من چی؟ باران میگفت بابا تو هم بیا! میگفتم من دارم از دست شما در میرم. شما کجا دنبالم راه میفتین؟ یه مدت بود این شوخی رو نمیکردم. یادم رفته بود. برای همین به این روز افتادم. ولی فکر کنم آخرش باید همین کارو بکنم. چاره ای نیست.


پ.نون: بابای مانی میگفت یکی از هم کلاسیاش یه تابلو با همین شرایطی که خودش بهم گفت رو ساخته بوده و سه میلیون فروخته. پس اگه اشتباه نکنم تابلوی من دیگه باید صد میلیون رو حداقل بیرزه. مگه نه؟
پ. نون2: میتونم برای توجیه خودم بگم من دارم یه سری دریافتهای شخصی مو تو کار میارم و کارم کاملا اوریژینال و شخصیه!!
پ. نون3: امشب عروسی دعوتیم و من نمیرم. به دو دلیل. اولا از عروسی و مراسم آن بدم میاد. ثانیا آقامون برای شرکت در همایش کلیم کاشانی کجا رفته؟ خوب کلیم کجاییه؟ همون جا دیگه... منم بدون آقامون از خونه بیرون نمیرم. یعنی شوهر ذلیلی رو دارین در حد عصر قاجار...
پ. نون4: این قدر از این رسم پ نون نوشتن بدم میاد. ولی چاره ای نیست. وقتی وسط نوشتن بیست دفعه باید پاشی بری بامداد رو ساکت کنی و بیای ببینی نوشته هات پریده رفته، مجبوری مطالبی رو که میخواستی بنویسی و حالا در اثر همون اتفاقاتی که گفتم نمیشه بنویسی چون اتصال بین قطعات متن از بین رفته ، تو پ نون ها بیاری...