پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

چی فکر میکردیم چی شد...

شیلا... شیلا جونم شیلا جون... یاد خوابگاهمون به خیر. یاد جوجه کباب خونه لیلا به خیر... شیلا جونم یاد فاطی و رویا و عاطفه کنه و مریم کاکا و ملایم پور و بهجت و بقیه لشکر سلم و تور به خیر... یاد ده نفری سلف سرویس رفتنمون به خیر... وای شیلا... شیلا... چقدر رو سیاه شدم پیشت. چقدر دیر بهت زنگ زدم برای تسلیت... شیلا جونم شیلا جون... یادته یه حرف مسخره بهت زدم حرفمو اشتباه فهمیدی بهت برخورد و با هم یه دعوای خونین کردیم تا سر حد مرگ؟ شیلا جونم... چقدر دوستت دارم. 

شیلا. این تقدیم به توئه: مال وبلاگ قبلیم.


ما ایرانی ها آدم های خاطره بازی هستیم. همیشه در گذشته زندگی میکنیم. به یاد آن روزها که دور هم بودیم. فلان ماشین را داشتیم. در فلان محله زندگی میکردیم. با فلانی ها در رفت و آمد بودیم... نگهداری این چیزها در حافظه خیلی خوب است. چرا انسان نباید به فکر اصل و ریشه ی خود باشد؟ حداقل فایده آن این است که دچار غرور بیجا یا کمبود اعتماد به نفس بدون دلیل نمیشود.اما حسرت خوردن به حال گذشته دردی را دوا نمیکند. شاید تئوری نسل سوخته از همین دیدگاه ایجاد شده بشد که قدیمها بهتر بود. ولی من هر بار که صندوق خاطرات قدیمی را باز میکنم پشیمان میشوم. پس از بارها شکست در این مورد به نتیجه مهمی رسیده ام: زمان میگذرد و همه چیز را عوض میکند. رازها فاش میشود. خیلی چیزها گسترش می یابند و از اصل خود دور میشوند. خیلی چیزها کهنه و قدیمی میشوند و بوی مردگی میگیرند.

**********

وقتی بچه بودم خیلی به پارک دانشجو در چهارراه ولی عصر تهران میرفتم. یا با مادرم یا با داییم. بچه بودم و آن جا خیلی خوش میگذشت. همه اش بستنی بود و بدو بدو و تماشای مجسمه های وسط حوض. و البته دیدن آدم هایی از همه قبیل. 

در همن دوران کودکی به شهرستان کوچیدیم و ارتباط من با پارک دانشجو به کلی قطع شد. اما همچنان تصویر زیبای آن در دلم ماند همراه با حسرت. بعد از 15 سال حدودا 20 سال پیش فرصتی پیش امد تا تا با برادرم به انجا بروم. در راه رسیدن به آنجا، در ذهنم پارک را بغل میکردم و میبوسیدم. اما وقتی به انجا رسیدم با این صحنه ها موجه شدم:

- چند مرد سیبیلو با شلوارهای گشاد و چشمانی خون چکان زیر درخت های کوتاه باغچه چمباتمه زده بودند و در حال سیگار کشیدن جمعیت را می پاییدند.

- زنانی با آرایش های عجیب که با آن مردان زیر درخت ایما و اشاره میکردند.

- موتوری هایی که یواشکی بسته های کوچکی را به بعضی ها میدادند و پول میگرفتند...

برادرم که اصلا از این محیط ها خوشش نمیاید گفت : بیا بریم بابا اون پارک دانشجو الان شده پارک معتاد.

************

حدود 10 سال است که از دانشگاه فارغ التحصیل شده ام. دوران خوبی با دوستانم داشتم. حدود 10 دختر بودیم که در چند اتاق مجاور هم زندگی میکردیم. اما همیشه با هم بودیم . 10 نفری به سلف سرویس میرفتیم. 10 نفری به شب شعرها و جشن ها میرفتیم. وقتی برای یکی مان خواستگار می آمد، 9 نفر بقیه زیر درختی چیزی می ایستادیم و کنترل اوضاع ر ابه دست میگرفتیم. داماد را برانداز میکردیم و نظر میدادیم. زمان کلاسهای هم را یاد آوری میکردیم . اگر کسی پول احتیاج داشت 4 برابر مبلغ مورد نیاز پول جمع میکردیم...

بعد از فارغ التحصیلی هر کدام به یک طرف رفتیم. من به اردبیل و بعد ساری، یکی اورمیه، یکی زنجان ، یکی ابهر ، یکی دورود لرستان ، یکی قیدار... هرچه تلاش کردیم دیدار مجدد میسر نشد که نشد. حتی نتوانستیم عروسی هم برویم. تا 5-6 سال به هم تلفن میکردیم که ان هم بعد از مدتی فواصلش بیشتر شد. مشکلات زندگی آنقدر زیاد بود که فرصت نداشتیم سراغی از هم بگیریم. اما همیشه به یاد دوستان خوش بودیم.

تا اینکه من دیگر طاقت نیاوردم. یک تابستان با اصرار زیاد همسرم را (همون آقامون) راضی کردم که سفری به شهرهای دوستان داشته باشیم. بلند شدیم و شال و کلاه کردیم(با وجودی که تابستان بود) پرایدمان - گل گلی- را راه انداختیم و رفتیم. اول کرج، زنجان، اورمیه ... دوستانم پذیرایی خیلی خیلی مفصلی از ما کردند. ما را به گردش بردند. کلی توی زحمت افتادند.... اما... رفتار دوستانم خیلی زنانه شده بود. آرام میخندیدند. شوخی قبیله ای نمیکردند. زن زندگی شده بودند. هر کدام یکی یا دو تا بچه داشتند. سرشان به سنگ خورده بود. شور و شوق و لبخند نداشتند. خواهر شوهر یا مادر شوهری داشتند که پشت سرش حرف بزنند. در محل کار همکاران حسودی داشتند که آزارشان میداد. چک برگشتی داشتند. ضامن شده بودند و وام گیرنده اقساطش را پرداخت نکرده بود. بدتر از همه اینکه از هم گله مند بودند. « من دو بار زنگ زدم اون یه بار.. »

در راه برگشت به ساری گریه کردم. از دست دوستانم ناراحت نبودم. آنها زحمت خود را کشیده بودند. برای مردن خاطرات خوش دانشگاهم گریه میکردم. ای کاش فکر این سفر را از سرم بیرون کرده بودم.

کامنتها در اون وبلاگ مرحوم:

نویسنده: ا گ
چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ساعت: 8:43
هی گریه می کنی دل آدمو خون می کنی ... گریه چرا آخه؟ خب زندگی همینه جان من ... تو با اون سفر شاهد تغییر می بودی ... دلت می خواد همه چی فیکس و ثابت بمونه؟ نمی خوای تغییرات رو ببینی؟ باید ببینی بیخودیه مگه دست خودته مگه؟


آخه من دنبال اون روزها بودم. وقتی ندیدمشون گریه م گرفت. شاید ما خیلی با هم فرق داشته باشیم. شما هی میری میگردی من موندم یه جا و دوست دارم گذشته هام برگردن... گذشته هایی که توشون بهم خوش گذشته بوده و از ته دل میخندیدم با دوستام... به جز دنیای مجازی دوستی در زندگی واقعیم ندارم...

نویسنده: ا گ
چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ساعت: 9:6
نه بابا چندان فرقی با هم نداریم باور کن. بعد هم یه وخ خدا نکرده فک نکنی میخام نصیحت مصیحت بکنما ... نه ولله ... من این ماجرای تغییر رو از بچگی توی گوش خودم کردم ... یه داستان خوندم که یه بابای کشاورزی دوس داشت همه چیز زندگیش ثابت بمونه ... زن و زندگیش, بچهکش, باغ کشاورزیش, خلاصه همه چی, یه مدت خیلی خب بود اما یه دفه همه چی بهم ریخت شکوفه ها به میوه تبدیل نمی شدن بچهکش که باید دندون در میاورد هی درد می کشید زمینایی که شخم زده بود سبز نمی شدن بهار به اون خوشگلی که ثابت مونده بود حالا دیگه آینده دق شده بود ... کشاورز حرفشو پس می گیره و همه چیزهای خوب می رن و چیزای خوی دیگه میان ... هر وخ هرکی از گذشته خوبی که رفته گریه اش می گیره من یاد این قصه می افتم ... مگه نمی خوای دندون در بیاری؟


من دندونام رو کشیدم. دنبال دندونای جدیدم که واسم چوب درخت و سنگ رو بجون وقتی کامنت هاتو میخونم انرژیم میزنه بالا...

نویسنده: رادیکال باشی
چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ساعت: 10:29
آآآآآآآآآآآآآی ولم کنید بذارید خون گریه کنم
بابا دل مونو کباب کردین!
یاد خاطرات دانشگاه وئ ایضا شرارت های پسرانه دسته جمعی مان افتادم!
البته در اواخر متن تان هم یاد این افتادم که الان تمام اون تیم دوازده نفره، با وجود اینکه 7 ساله همدیگه رو درست ندیدیم؛ اما هم توی عروسی همدیگه پدر هرچی مجلس بود رو درآوردیم و همه اش هم به هم اس ام اس های گوگوری مگوری میدیم و کلا دلتون کباب بشه
یادش بخیر چقدر توی دانشگاه به صورت تیمی جمعیت نسوان رو آچمز می کردیما آآآآآآآآآآآآآآآآآخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

هیییییییییییچ خوشم نیومد. اصلا حسود نیستما اصلا... (جیغ بنفش)
خانوما از ترس شوهرهاشون اینقدر نچسب و بی مزه میشن. آخه این درسته که شما مردها هر مسخره بازی دلتون میخواد در میارین و ما باید خیلی منطقی و دو دو تا چهار تا باشیم؟
نویسنده: الهه (خدابانو)
چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ساعت: 11:16
سلام عزیزم
نوشته های قشنگ هیچ وقت تکراری نمیشن. ازش خیلی لذت بردم و اینکه دوران دانشجویی خودم برام تداعی شد که الان که بهشون تلفن میزنم انگار با یه مدیر کاملارسمی دارم حرف میزنم که منو پشیمون میکنن بعضی ها قدر دوستیای عمیق و واقعی را نمیدونند.

دیدی گفتم؟ حالا آقایون رو ببین چه راحتن...
نویسنده: رادیکال باشی
چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ساعت: 11:28
مسخره بازی کدومه خانم؟!
اسم این شرارته
زندگی باید مرد سالار باشه
آآآآآآآآآآآآآآآآخییییییییییییییییییییییییش .... چقدر این حرف آخری خنک کننده بود برای من و چزاننده کننده بود برای جمعیت نسوان

آقا قصد مزاح دارم از این حرفا ها .... یه وقت ناراحت تون نکنم؟!
راستی .... پست جدیدمم آماده بیده با اینکه میدونم به لطف فضولی بلاگفا به طور خودبخود از آپ بودنم خبردار میشید؛ اما این جوری حالش بیشتره


نه بابا اصلا
نویسنده: مامان نازدونه ها
چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ساعت: 14:20



نویسنده: سارا،ف
چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ساعت: 14:24
سلام
این تغییرات طبیعی هستن. مثلاً خود شما دقیقاً مثل زمان دانشجوییتون رفتار یا زندگی میکنین؟ گذر زمان و شرایط زندگی ما آدمها رو ملزم میکنه که نتونیم همونی باشیم که واقعاً دوست داریم ، مثل همون مواردی که گفتین .
اینکه سعی کنیم فقط خاطرات خوب رو در ذهن مرور ، خوشایند تره .
راستی از رمز گفتین ، من که رمزی از طرف شما دریافت نکردم !

سلام. ندارید؟
اومدم
من سعی میکنم مثل همون موقعها بی کله و خوش باشم. البته سعی میکنم. یک تلاش مذبوحانه...
نویسنده: میله بدون پرچم
چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ساعت: 15:10
سلام
خوب واقعاً چه میشه کرد! البته همه مردها مثل رادیکال باشی خوش شانس نیستند... واقعاً جمع شدن دوباره دوستان قدیم ظاهراً نه ممکنه و نه لزوماً مطلوب! ولی خوب ما هم بعضی مواقع یه حرکتایی می زنیم ولی دنیاها خیلی متفاوت شده


ازدواج خیلی چیزها رو عوض میکنه. مخصوصا برای خانوما
نویسنده: مریم
چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ساعت: 19:53
عزیزم... سلام.

با اینکه دیر به دیر میام اما با دیدن پستت و اینکه خوشبختانه فقط همین پست رو نخوندم و خیلی عقب نیستم خوشحال میشم.

آه... از این حرفها نزن که دلم میگیره. من که هنوز متاهل نشدم و دوستام همشون متاهل هستند بیشتر این رو احساس میکنم. دیگه هیچی مثه قدیما نیست. من هم سعی میکنم دوستامو جدید کنم. نه خیلی جدید البته! تو انتخاب دوستام دقت میکنم. نمیذارم ملاکم همکلاسی بودن و هم اتاقی بودن و همکار بودن باشه فقط. اگه فکرامون، اگه علایقمون، اگه.. مشترک باشه امید پایداری بیشتری هست...

موفق باشی بهارک جان.

ممنون که اومدی عزیزم

پنجشنبه 8 اردیبهشت1390 ساعت: 0:55
جانا سخن از زبان ما می گویی!
خیلی برام قابل درک بود.کاملا حق با توئه.به حرف هیچ کس هم گوش نده.
گریه رو ادامه بده.خودم دستمال می گیرم دستم پا به پات گریه می کنم.


میییییییییخورمت
نویسنده: کودک فهیم
پنجشنبه 8 اردیبهشت1390 ساعت: 17:47
پست خیلی زیبایی بود
منم یه ماه دیگه با این دوران خدا حافظی میکنم هرکسی میره پی کار خودش...
وقتی میخوندم انگار گذشته حال و اینده ی خودم بود...
درکتون میکنم...
پ.ن:بهترین ارزو هارو براتون دارم
پ.ن:تابلوتون خیلی زیبا بودو سیوش کردم!
پ.ن:بچهاتون خیلی نازن؛خدا حفظشون کنه


ممنون.
نویسنده: منیره
شنبه 10 اردیبهشت1390 ساعت: 17:48
همش خوب بود
جالبه ها بین دوستای من هم فقط من هنوز شلنگ تخته می ندازم ... از همون خواستگاری منجر به ازدواج راه رفتنشون خانم می شد خیلی خانم ... با حلقه های پر نگین و... هنوز همونم هنوز ... بیا پیش خودم گمونم بد نیست قدر آقاهامون رو هم بدونیم شاید بی تاثیر نباشه شاید ... کسی چه میدونه!!!


بین دوستامون هم فقط من شلنگ تخته میندازم. البته تا جایی که اسلام دست و بالمون را نبسته باشه.