X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

ریش و سبیل ساختمان


دلتون آب. من تو یه همچین آب و هوایی زندگی میکنم. ولی کو لیاقت؟

دیروز با صدای جرق جرقی شبیه به صدای یک آتش سوزی بزرگ از جا پریدم و به طرف صدا رفتم. خودش بود صدای آتش سوزی. یادم افتاد همسایه مان که یک درخت انجیر خیلی غول پیکر داشتند، چند وقت پیش زده بودند و درخت بیچاره را از بیخ و بن قطع کرده بودند. حالا مابقی درخت داشت توی آتش میسوخت. درختی بود برای خودش. ما که طبقه دوم هستیم برای دیدن نوک درخت باید سرمان را بالا میگرفتیم. خیلی بالا. ولی الان برای دیدن جای خالی درخت باید به یک باغچه خالی و بی رنگ و بو زل بزنیم. 

خدا از سر تقصیرات همه بگذرد. ما خودمان در خانه قبلی که حیاط خوبی داشت یک درخت انگور خیلی سمج و جان عزیز داشتیم. خیلی دوستش داشتم. نه آب میدادیم و نه کود و توقع میوه هم نداشتیم. او هم برای خودش رشد کرده بود و امده بود وسط حیاط. من هم ساقه های جدیدش را انداختم روی بند رخت حیاط. او هم نامردی نکرد و مثل یک پرده برای حفاظت از اندرونی خانه، کل بند رخت را پوشاند و... شده بود اسباب خنده همسایه هاا و اینکه عجب آدم هایی هستید. یک سر و سامانی، یک شکل و رنگی، یک چارچوبی چیزی به این بدهید که همین جوری برای خودش دارد از در و دیوار بالا میرود. ولی کو حوصله ای که بخواهد برای آن سرمایه گذاری کند. وقتی کسی در میزد، باید کلی خم میشدیم تا ببینیم کیست. وضع خنده داری بود.

ولی بالاخره هر داستانی پایانی دارد. داستان درخت انگور خانه ما هم با نامردی تمام شد. یک روز عصر توی خانه نشسته بودم و باران دو سه ساله در بغلم بود که بخوابد. آقامون زنگ زد و من از توی خانه با آیفون در را باز کردم. وقتی به ایوان رسید و خواست وارد خانه شود، با صدایی که نگرانی توش داشت گفت زنگ بزن خانه همسایه و با آیفون در را برایش باز کن. گفتم چی شده؟ گفت هیچی مار اومده رو ایوون خونه... ولی آن طوری که آقامون حرف زد من فکر کردم احتمالا مار مورد نظر نباید چیزی قابل دست کم گرفتن باشد. خلاصه فرامین اجرا شد و باران هم متوجه جریانات شد و کلی ترسید. و همسایه با یک بیل آمد. از این جا به بعدش دیده ها و تعریف کرده های آقامون است. گفت که همسایه بیل را گذاشت روی گردن آن بدبختِ دو متری، و او هم در کسری از ثانیه آن همه طول را پیچانید دور بیل و بعد همسایه با یک حرکت بیل، مار را از روی دیوار پرتاب کرد بیرون. بعد هم جسدش را سوزاندند که جفتش ما را نیش نزند... خرافات...

ولی تاوان این ماجرا را دیگری داد. درخت انگور عزیز و دوست داشتنی ما که شاهد همه این ماجراها بود و داشت برای دوستش گریه میکرد، به اتهام پناه دادن به دشمن ما و خیانت به وطن، محکوم به کنده شدن از ریشه و بیخ و بن شد. و روز بعد حکم در کمال قساوت ما، اجرا شد. باورم نمیشد. این همه خونسردی  و قساوت را به خود نمیدیدم.
خانه مثل ایران بعد از حمله مغول ها شده بود.