X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

کدام طبقه؟

قدیم ها شنیده بودم که یک مرد از طبقه پایین به خسرو پرویز یا انوشیروان یا هر پادشاه دیگه ای می‌گوید حاضر است پول تمام لشکریان پادشاه را بدهد تا اجازه پیدا کند پسرش در محضر استادی درس بخواند و باسواد شود. ولی پادشاه قبول نمیکند و از پول مذکور میگذرد تا مبادا یکی از افراد طبقه پایین به یکی از المان های طبقه بالاتر یعنی سواد دست پیدا کند. حالا شده قضیه‌ ما. خیلی وضع مالی آنچنان بالایی نداشتیم ولی وضع فرهنگی مان خیلی اسفناک هم نبود. بالاخره برای خودمان شخصیت قائل بودیم و حاضر نبودیم مناعت طبع خود را به هیچ قیمتی بفروشیم.

براین عقیده ام که نه تنها تضارب اندیشه های افرادی از طبقه های مختلف ، بلکه حتی تعامل آرای دو فرد هم طبقه که سطح فکر متفاوتی دارند سبب بروز تنشهایی بین دو طرف میشود که گاهی کار به «داغ کردن پشت دست » میرسد.

سواره های بی خبر ، پیاده های تیر تو پر:

در مدرسه ای که تدریس دارم، به علت دوری راه و عدم سرویس دهی حمل و نقل عمومی ، مجبوریم از وسیله نقلیه شخصی خود استفاده کنیم. به مرور زمان این قضیه از کارکرد اصلی خود دور شده و تبدیل به امری تجملی و تعیین کننده ی طبقه افراد شده است. درست است که معلم فردی است فرهنگی، ولی بالاخره آدم است و آنقدر در اجتماع از طرف اشخاص متعلق به طبقه بالاتر برخوردهای تحقیر آمیز دیده است که دغدغه ذهنی اش عوض شده است. این مساله روز به روز در حال شدت گرفتن است. حیاط مدرسه نمایشگاه ماشین شده است و همکاران دائم در حال صحبت از شهامتشان در رانندگی ، رنگ ماشین، زمان طولانی ای که برای شستن ماشین شان صرف میکنند، مقایسه تفصیلی تمیزی کفی ماشین بقیه با مال خود، و ... هستند. البته فکر نمیکنم در جاهای دیگر خبرهای بهتر و فرهنگی تری باشد . ولی از معلم انتظار....

در این بین تنها ماشین خراب ، قدیمی ، کثیف و غیر راهوار متعلق به بنده شرمنده است. نه پولش را داریم که عوضش کنیم و نه وقتش را داریم که تمیز یا تعمیرش کنیم . خیلی که هنر کنیم اگر دیگر روشن نشد و راه نرفت ، چند روز راه را پیاده گز کنیم یا از همکاران خواهش کنیم ما را برسانند تا آخر هفته بشود و ببریمش دکتر. ولی... همکارانی که طعم ماشین سواری مدل بالا را چشیده اند، دیگر برایشان کمی سخت است که یک در راه مانده را سوار یا پیاده کنند. بدترین لحطات وقتی است که ازشان خواهش میکنیم که ما را تا یک مسیری برسانند. مطمئنم اگر روی خوشتری نشان میدادند خواهش کردن اینقدر برای ما عذاب آور نمیشد. من که اگر قضیه بچه داری و لزوم زود به منزل رسیدن نبود حاضر بودم با شتر به منزل بروم و چنین بار سنگینی را بر زبانم حمل نکنم.

آب طلا بیارین مادرم میخواد صحبت کنه، مقدارشو زیاد کنین جمله اش طولانیه:

با علم به این که داراها چه فکری در مورد ندارها میکنند، از بچگی حق نداشتیم در مورد اینکه روز یا شب قبل ، چه غذایی خورده ایم در جمع صحبت کنیم. مادرم میگوید: « اگر بگی نون و چایی شیرین خورده ام ، به مردم اعلام کردی که من گدا و فقیرم. اگرم بگی کباب خورده ام که شاید یکی دلش بخواد» یعنی اگر جلوی غریبه ها اسم غذا یا لباس یا مسافرت یا هر چیز دیگری رامیاوردیم مادرم چنان چشم غره ای به ما میرفت که دلمان میریخت پایین. این چشم غره یعنی : « این مساله خیلی مهم است. پس دیگر نمیتوانی به بهانه کودکی خود را بی گناه بدانی» البته این چشم غره به این دلیل بود که ما بیشتر اوقات شام نون و پنیر و چایی شیرین داشتیم. :دی

 رابین هود خودمان باشیم:


یک فامیل داریم که وضع مالی خوبی ندارند. آقا از شب تا صبح در یک مغازه خوراکی فروشی کارگری میکند. یک بار که رفته بودیم آن مغازه، به اعتبار آشنایی با آن فامیل ازمان پول نگرفتند. من هم گفتم دیگر نمیرویم که این شائبه پیش نیاید که میخواهیم مفت خوری کنیم . امشب که ما به خانه شان رفته بودیم خانمه به ما گفت ما ماشین نداریم . بیایید با هم برویم انجا که همسرم بچه اش را ببیند. ما هم خر شدیم و قبول کردیم. وقتی رفتیم و آقا بچه اش را دید، خانمه بدو بدو رفت در لژ خانوادگی و 7 تا خوراکی سفارش داد. من داشتم سکته میکردم. به هزار تا دلیل پیش بینی میکردم که حضور من در آنجا باعث خونریزی خواهد شد. بنابراین دست آقامون را گرفتم و از مغازه بیرون رفتم. بعد هم متهم به این شدم که آدم عنقی هستم و نمیگذارم به دیگران خوش بگذرد. در راه برگشت، گفتم مفتی خوردین خوب بود؟ گفتند حالا ما یک بار میخواییم بیاییم این جا. گفتم این مفت خوریه. مگه ما گداییم؟ گفتند برای اونا که چیزی نیست. گفتم مگه طرف خیریه باز کرده؟ مغازه باز کرده که پول بگیره. گفتند  پول ما که چیزی نشد. اینقدر در میارن که این یه ذره پول ارزشی نداره. گفتم حالا چون طرف خیلی پول داره باید به ما مفتی جنس بفروشه؟  فردا من با چه رویی یک همکار یا دوست رو وردارم بیارم این جا؟ میگن باز مفت خورا پیداشون شد...  و این بحث ادامه پیدا کرد...

فکر نکنم کمک بلا عوض به فقرا، درد بی فرهنگی را درمان کند. در ازای این کار ما آنها را متوقع میکنیم. نمونه میخواهید؟ هزار تا دارم. به ما میگفتند که نباید خود را بگیریم و باید با همه یکسان رفتار کنیم. یک بار در خوابگاهمان دیدم مستخدم در حالی که مریض است، دارد یک سطل پر از آب را از پله ها بالا میبرد. دویدم و کمکش کردم. خیلی دعا کرد و از آن به بعد با هم کلی سلام و علیک پیدا کردیم. در حالی که دانشجوهای دیگر اصلا عار میدانستند که با او حرف بزنند. دفعه بعد که من پودر رختشویی را به مدت 5 ثانیه در دستشویی جا گذاشته بودم ، دیدم همه را در دستشویی خالی کرد و آنجا را شست. گفتم این پودر مال من بود. غلط نکنم تا نیم ساعت داشت با صدای بلند بهم فحش میداد که چقدر پول دوستم و این یک ذره پودر (یک قوطی پر ) مگر پیش آن همه پولی که من دارم چه ارزشی دارد که حرفش رامیزنم.

زمانی که دانشجو بودم ماهی 7 هزار تومان حقوق بورسیه میگرفتم که پول زیادی بود. خیرخواهیم گل کرد و به یک نفر ماهی 200 تومن کمک کردم. یک ماه که حقوقمان را دیر دادند، طرف برگشت گفت: 200 تومن من چی شد؟ من هم گفتم خداحافظ.

در اتوبوس بودم و یک مسیر 18 ساعته را در پیش رو داشتم. از گرسنگی یک دانه کیک در آوردم که دیدم بچه بغل دستی ام – که از زور چرک و کثافت صورتش دیده نمیشد- خیلی دارد نگاه میکند. نصفش را دادم به او. وقتی خورد تمام شد مادرش گفت: بازم بده. گفتم ندارم. تازه خودمم شام نخورده بودم ولی نصفش کردم. گفت: اون موقع شما کباب میخورید ما چی میخوریم؟ حالا یه دونه کیک دادی به بچه ام داری منت میذاری؟ خوب چند ساعت دیگه میرسی خونه شوهرت میبرتت رستوران. ما چی بگیم که هیچی گیرمون نمیاد... خلاصه گفتم ای خدا توبه. دیگه حد و حدود خود را با چنین آدم هایی نگه میدارم که کار به این بحث و جدال ها نرسد.

کاش اسم این نوشته را میگذاشتم چوب دو سر نجس ، ببخشید چوب دو سر طلا.