X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

بالاخره...

صبح است اول مهر

دل می تپد به شادی

از شوق گنده بک ها

شهرم شده قاراشمیش

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همشاگردی سلام

آغاز سال نو

با شادی و سرور

نمدونم چی چی

حرکت به سوی نور!!

..............................

چیه؟ چرا چپ چپ نگام میکنین؟ فردا اولین روز کارمه. سمتم هم اصلا و ابدا دبیری نیست. یعنی تدریس ندارم. شده م معاون فناوری یه مدرسه راهنمایی. اولین استرسم هم برخورد کادر دفتریه. چون هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت با مدیرا نساختم. غیر از یه بار که مدیر باهام ساخت.

لابد میپرسید معاون فناوری دیگه چه کوفتیه... به خدمت شما عارضم که: قدیما تو مدارس یه مسول کتابخانه داشتیم. یه متصدی آزمایشگاه داشتیم. یه مسول سمعی بصری داشتیم. و هر کی به کار خودش میرسید. نمیدونم چی شد. چه اتفاقی افتاد که همه رو در وجود یک نفر خلاصه کردن و یک معجون عجیب به وجود اومد به نام معاون فناوری.

امروز زنگ زدم اداره. رییس گوشی رو برداشت و همون موقع ارباب رجوع اومد تو اتاقش. بعد یکی دیگه. بعد یکی دیگه... من بیست دقیقه پشت خط بودم. بیست دقیقه... و همون موقع چیزهایی دستگیرم شد که نگو... کاش ضبط میکردم. همون موقع این پست بهم پیشنهاد شد. یه خانومی اومد و از این پست انصراف داد و من متوجه شدم و حالا باید فردا برم مدرسه جای اون.

حالا ممکنه فردا هزار تا اتفاق بیفته و نشه که بشه. ولی تا امروز برنامه فردا این بوده. تا ببینیم چی میشه. ولی دیگه خداحافظ وبلاگ و موسیقی و تابلوی معرق و نقاشی رو مانتو و غیره. چون شش روز هفته و تابستون و همیشه باید در سنگر مدرسه حضور داشته باشم.