X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

روز سوم، ورژن سال 90

امروز یه سوت بهم دادن که زنگ تفریح که تموم شد، با دمیدن دم در آن، صدایی بس گوشخراش و آزارنده تولید کنم که بچه ها برن سر کلاساشون. بچه که میگم یعنی بچه ها... نه برگ چغندر... کلاس که میگم یعنی کندوی زنبور عسل. یعنی هیچ جوری حاضر نمیشدن اون ده دقیقه زنگ تفریح رو ول کنن برن بشینن روی صندلی های چوبی سفت و یک ساعت و نیم به حرف های معلم هاشون گوش کنن. از این طرف سالن بچه ها رو میفرستادی تو، از طرف دیگه سالن بچه های کلاسای دیگه میومدن بیرون. به هر کی هم میگفتم برو سر کلاس میگفت من انتظامات سالنم. آخرش من نفهمیدم این سالن چند تا انتظامات داره... بعد خود انتظاماتیا داشتن ویفر میخوردن و نگاه نگاه میکردن... خلاصه وضع درامی بود دیگه... آخه بابا مدرسه ای که معاونش من باشم شما انتظار دیگه ای دارین؟
 یه کلاسم معلم نداشتن، دیدیم صداشون در نمیاد، معاون پرورشی گفت برو بالا ببین چه خرابکاری ای دارن میکنن... رفتم بالا دیدم همه دارن برای امتحان زنگ بعد میخونن، ولی دو سه تا نخاله دارن خون به جیگر نماینده های کلاس میکنن. اونا هم اسماشون رو نوشتن آوردن دادن به چه کسی!! من!!!! منم خیلی با اقتدار صداشون کردم، تا منو دیدن شروع کردن به سر و صدا که اجازه خانوم ما نبودیم... گفتم هیچی نگین و شروع کردم به نصیحت کردن... از اونجایی که به عمرم دانش اموز به این کوچولویی ندیده بودم دلم براشون سوخت و کاغذه رو پاره کردم و جلوی چشاشون ریختم تو سطل!
امروز بارون شدیدی میومد و حیاط مدرسه پر از آب شده بود. کلی جای بامداد رو خالی کردم که اگه بود میگفت:" آب بُدوئم" ولی به جای بامداد، دانش آموزا همه شون رفته بودن زیر بارون و کل مانتو و شلوارشون خیس شده بود. خدا کنه شنبه تعداد مریضا زیاد نباشه... امروز داشتم هفت هشت ده تا پرونده رو نگاه میکردم، تو اون چندتا همه پدر و مادرا حداکثر تا سوم راهنمایی تحصیلات داشتن، یعنی حتی رنگ دبیرستان رو به خودشون ندیده بودن، و همه شون هم راننده تاکسی و اتوبوس و صنایع فلزی و مکانیک و اینا بودن. یه دانش اموز بود که معلما به شوخی بهش میگفتن سرمایه دار و پولدار و غیره... گفتم باباش چکاره است؟ گفتن کارمند اداره آب و فاضلابه... یعنی پولدارشون اینه... یکی دیگه هم دیروز غیبت داشت امروز مادرش اومده بود موجه کنه گفتم گواهی دکتر چی؟ گفت نبردمش دکتر...