X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

پس من چی؟

 

رئوس اهم مطالب و وقایعی که دیروز در کلاس آوازمان گذشت:

تا رفتیم داخل یکی از خواننده های گروه شواش را دیدیم و فورا شناختیمش. سرو صدا راه انداختیم و او هم حسابی خوش به حالش شد. 

به محض ورود، گفتیم که ما از بس سی دی رج خونی را گوش داده ایم، به همه حالات و احوال شما واقف شده ایم. حتی باران یکی از اهنگ های این سی دی را خودش نتش را در آورده است و همیشه با فلوت میزند. باران جون بزن عزیزم... باران هم یکی از آهنگهای خیلی خوشگل را با فلوت اجرا کرد و همه انگشت به دهان ماندند که چطور بچه نیم وجبی بدون آن که نت آهنگ را داشته باشد توانسته است آن را بنوازد.

بعد که سر و صدا خوابید، آمدیم گفتیم که ما خیلی تمرین کرده ایم و میخواهیم هر چی آهنگ در این سی دی هست برایتان با بهترین کیفیت صدا!! اجرا کنیم . استاد به من گفت دندان صبر بر جگر خسته بگذارم و نخوانم تا بتواند صدای باران را بهتر بشنود. وقتی باران خواند، دیگر استاد طاقت نیاورد و رفت ببیند استاد محسن پور هست که باران هنرنمایی کند پیشش یا نه. بله هستند بیایید برویم پایین همین آهنگ را برای استاد بزن و بعد آن یکی را برای استاد بخوان. رفتیم پایین و استاد را در آبدارخانه گیر انداختیم و در را بستیم (و زانوی استاد را داغان کردیم!!) که کسی با موبایل یا هر وسیله خائنانه دیگری ضبط نکند صدای بچه ام را و فردا آپلود ناجوانمردانه کند یا به نام خودش در بازار پخش کند یا هر کثافت کاری دیگری که این روز ها به مدد ابزار رایانه ای فراهم شده است. استاد هم با لبخندی که نمیدانم حاکی از این بود که بروید کشکتان را بسایید یا هرچیز دیگری معنی میداد گفت که خیلی خوب است و آفرین و اسمت چیه دختر گلم و از این حرفها ... ولی باور کنید که در ذهنش هرچه که بود من از این که باران توانست به آن خوبی اجرا کند آن هم در یک آبدارخانه فسقلی و با آن استرس و هیبت استاد... هنوز در حال کیف و شور و شعف به سر میبرم.

استاد خودمان گفت که چقدر خوب که شما این قدر علاقمندید و .. که یک دفعه بغض همیشگی من باز هم ترکید و برای بار صدم در روز به حال خودم گریه کردم (کف کلاس) که چرا زمان ما این کلاس موسیقی و این ژانگولر بازی ها نبود که من هم بتوانم بنوازم و کیفور شوم و بتوانم به گروه یانی بپیوندم و ... حالا استاد داشت مرا دلداری میداد که نه تو میتوانی و از همین حالا دیر نیست و غیره... دید نخیر من هیچ رقمه خر نمیشوم، باران را از کلاس بیرون کرد که مثلا اشک های مرا نبیند. غافل از این که باران به اشک های من همان طوری نگاه میکند که به لجن توی جوب. از بس که زیاد و همیشگی است. خلاصه قرار شد دو سال دیگر که بامداد یه کمی عاقل شد، من هم به جمع موزیسین های بزرگ دنیا اضافه شوم. بلیط هم تمام شده است سوال نفرمایید.

بعد هم استاد را رساندیم به خانه شان و دیدیم که هر کسی در هر موقعیتی باشد بالاخره هزار تا مشکل دارد و نمیشود گفت که در این مملکت کسی پیدا میشود که به اندازه کافی از زندگیش راضی باشد و بالاخره قرار دیگری گذاشتیم که من شاکر داشته های خودم باشم و دیگر به یانی گیر ندهم و برای اجرای کنسرت در آلمان و سوییس یا هر کشور کافر نشین دیگری بال بال نزنم.

لینک پیشنهادی: برنج بی نام    برف بازی با کودک درون