X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

هم وطن کمک

قبلا هم گفته بودم  که باران یه مطلب تو وبلاگش نوشته که مربوط به پارسال میشه که برای اولین بار پا به دنیای نویسندگی گذاشت. حتما کلیک رنجه کنین برین بخونین که خیلی جالبه. 

من همین جا و از همین تریبون هر چه قربان صدقه آقامون رفتم ، همه را یک جا تکذیب میکنم. باشد که انتقام تنهایی من در امر خطیر خانه تکانی ، آن هم چند ثانیه مانده به تحویل سال گرفته شود. آخر کجای دنیا دیده شده که مردی در طول سال فقط سه روز در هفته ناهار و هر شب شام درست کرده ، بچه داری کرده ، درس و دانشگاهش را ول کرده ، به تماس های مکرر در مکرر استادش مبنی بر اصرار و ابرام در راستای ارسال مقاله به فصل نامه های علمی - پژوهشی بی توجهی کرده ، و از آن بدتر بچه داری و تعویض پوشک را بهانه کرده ، همسرش را دقیقا همین آخر سالی در خانه تکانی دم عید قال بگذارد و برود پی وب گردی؟ و استراحت را بهانه منویات شوم خود قرار دهد؟؟؟

تازه ایشان ، همین که هی میگویم خوبه و فلان ، فقط یک دست مبل برای خانه ابتیاع کرده و تقاضاهای این ضعیفه را در مورد خرید  بقیه ملزومات زندگی ننگین خودم مثل : ماشین ظرفشویی ، بخار شور، سیب زمینی خلال کن برقی ، مایکرو فر، و ... به بهانه بی پولی بی پاسخ بگذارد؟ من در زندگی شکست خورده ام. آه دیگر امیدی به ادامه این زندگی ندارم. آه کاش مرا نمیزادی مادر... آه چه کنم که بار سنگین ظلمهای مرد سالارانه این جهان در کل تاریخ الان رو دوشم داره سنگینی میکنه... بابا یکی به فریادم برسه... (اهم اهم ... سرفه ... ببخشید لحن از دستم در رفت... دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را ... ) نشان به آن نشانی که گند از سر و روی زندگی بالا میرود ، روی همه چیز حتی شمعدان های عزیز تر از جانم ، یک انگشت چربی قرار دارد، بوی سیب زمینی سرخ کرده ای که در تاریخ 14 مهر همین سال جاری طبخ گردیده  هنوز به مشام میرسد... یعنی این خانه نباید تکانده شود؟ خوب ما همیشه همینیم ، درست، اگر تمیز کنیم یک ثانیه بعد باز کثیف میشود ، این هم درست ، (البته با اکراه قبول میکنم چون واقعیت تلخ تر از زهر مار است.) ولی شما را به خدا اگر بعد از تحویل سال یک جاری ای ، خواهر شوهری ، در کل فامیل شوهری در این خانه را بزند ، (نه در خراب است ) ، زنگ این خانه را بزند ما چه کنیم ؟ کجا قایم شویم ؟

دیروز نشستم و بر خاستم و باز هم نشستم و برخاستم و  کلی اسباب بازی از روی زمین و از اقصا نقاط خانه جمع کردم و در کیسه ای ریختم و بعد از اتمام ، بامداد با یک دست و به راحتی ِ پی پی کردن های مکررش، یک طرف کیسه را گرفت و آن را واژگون کرد و این چنین فرمود: «بازی» و سپس خندید، خندیدنی...

* باران همین الان از پنجره نگاه کرد و دید که یک عده کفن پوش و با پلاکاردهایی در دست و سربند (طبیعتا بر سر دیگر ، جای سربند کجاس؟ کف پا لابد... از دست شما ) و جان بر کف دم خانه ما جمع شده اند و شعار میدهند و خواستار احقاق حقوق حقه آقامون و نجات جانش از دست جنایتکاری جون من می باشند. شماره سفارت لیختن اشتاین در ساری چند است؟ در کامنتها اعلام کنید. هم اکنون نیاز مند یاری شما هستیم.

down with me الانم که بچه ها رفتن خونه عمه شون بازم حیا نمیکنم پاشم برم به کارام برسم... بدم میاد...


** میخوام دست به خودکشون وبلاگی بزنم. فکر کنید من تو خونه تکونی عید چی پیدا کردم؟ یه دفتر پر از غزل از خودم!! من یه زمانی غزل میسرودم... میخوام عمومی شون کنم... تو رو خدا یکی بیاد منو پشیمون کنه. آخه خیلی ضایع هستن. انگار یه بچه دبیرستانی سروده اینقدر که ناشیانه هستن . دوره کوتاهی برای سرودنشون وقت صرف شده. فکر کنم سه ماه یا چهار ماه بود و بعد دیگه یادم رفت که چه جوری شعر میگن. من باید هر چیزی رو تجربه کنم. اینم یکی ش . یه مثنوی طنز هم گفته بودم که فقط یه دوستی تو قزوین داره و  استادم تو دانشگاه تربیت معلم. استاد بهار مترجم فیزیک هالیدی. خودم ندارمش. برای جشنواره شعر و موسیقی دانشگاه فرستاده بودم که دبیرش خانم سلیمی بود. یادش بخیر. جشنواره جدی بود و شعر من هیچ جا برنده که نشد هیچی ... تو سطل آشغال هم ننداختنش. سوزونده شد فکر کنم!!