X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

من کجا فیزیک کجا؟

باورتان میشود که اریک کلاپتون مسیر زندگی مرا عوض کرد؟ البته ربطش به این مستقیمی که گفتم نیست. ولی من بدجوری گول «جو» این آدم را خوردم. وقتی دبیرستانی بودم یک سریال از شبکه یک پخش میشد به نام «لبه تاریکی»... آه نمیدانید چی بود. و چه به روزگار ما آورد... ما آدمهای بدبخت 1984 که هیچ جایی جز اتاقمان و مدرسه مان را ندیده بودیم... حالا

میدیدم که یک دختر خوشگل و جوان با موهای وحشی و زیبا دکترای فیزیک دارد و و در دانشگاه خود با یک عده جوان هم سن و سالش با چه شور و حرارتی میخواهد از دفن غیر قانونی زباله های هسته ای در کشورش جلوگیری کند. یک گروه هم داشتند به نام «گایا» که از اسم کره زمین اقتباس شده بود. خلاصه در قسمت دوم سریال دختره «اِما» را ناغافل کشتند. وای که ما چه حالی شدیم. پدره (باب پک) یک دسته موی دخترش را از جنازه اش قیچی کرد و در جیبش گذاشت. بعدا که داشت اتاق دخترش را میگشت، یک آشکار ساز رادیواکتیو لای عروسکها و کاغذهای اِما پیدا کرد. مشکوک شد و همین جوری الکی الکی گرفت به همان دسته موی دخترش و دید که رادیواکتیو دارد. یعنی دخترش با این مواد سروکار داشته است. بنابراین رفت ببیند که قضیه چه بوده و چه کسی دخترش را کشته است. و سر از کارش در بیاورد. نشان به آن نشانی که بالاخره نفهمید قاتل دخترش چه کسی بوده ولی از آن کارهای غیر قانونی دولت و جریاناتی که اِما با ان ها سروکار داشت چیزهایی دید که آخرش طاقت نیاورد و خودش را کشت. وقتی اتاق اما را نشان داد، همیشه دوست داشتم یک جعبه مثل مال اما داشته باشم که وسایل محرمانه ام را توش بگذارم.

صدای پدره را جلال مقامی دوبله کرده بود که خیلی خیلی زیبا بود. یک شخصیت دیگر هم به پدره کمک میکرد به نام داریوس جد برگ با بازی جو دان بیکر که صدای گرم و گیرای «حسین عرفانیان » را داشت. کولاک.  شخصیتی جدی با دیالوگ های طنز. تمام دنیای ما شده بود لبه تاریکی. و این اریک کلاپتون یک آهنگی با گیتار الکترونیک روی سریال گذاشته بود که انگار پنجه به قلب ما میکشید نه به سیم های گیتار. من خیلی بد موقع این سریال را دیدم. درست موقعی که داشتم برای انتخاب رشته تصمیم گیری میکردم. از آن انتخابهای بی بازگشت که تکلیف یک عمر آدم را مشخص میکند. ولی آن موقعها هیچ راهنما (یا برف پاک کنی ) نداشتم که به من نشان بدهد در چه زمینه ای استعداد دارم. من که با این فیلم عاشق فیزیک شده بودم، فکر میکردم که فیزیک یعنی بازی با پدیده ها. فقط لذت و سرگرمی و  معماهای جالب و  تکان دادن دنیا با معلومات خود. دو پا را در یک جوراب کردم که یا فیزیک یا هیچی. چقدر هم در مدرسه فیزیکم خوب بود. سال چهارم مکانیکم را 12 شده بودم. و با معدل درخشانی وارد دانشگاه شدم. ولی ای دل غافل. خوب حالا چی؟ یک طرف یک عده دانشجو که همه درسخوان و مخ .. نمونه همین مدیر موسسه ماهان که همکلاسی مان بود و دیگری خانم سلیمی که فوق فیزیک دارد... یک طرف من!!! خلاصه آن فیزیکی که من به دنبالش بودم شبیه یک بازی و سرگرمی بود. ولی در دانشگاه درسهایی مثل مغناطیس، کوانتوم و ریاضی فیزیک به راحتی موفق شدند استخوان مرا خرد کنند. لعنت به همه شان...
حالا هم که دبیر شده ام و دانش آموزان از درسی به نام فیزیک متنفرند و اصلا گوش نمیدهند ببینند چی هست و باعث شده اند رضایت شغلی ام به زیر صفر برسد. ولی من از رو نمیروم. سعی میکنم دنیای از دست رفته خود را در زمانی که دیگر زمانش نیست و در مکانی غیر از آن جایی که باید باشد بسازم. دنیای ذهنی و بعد از آن دنیای واقعی. اگر حرف فیلسوفان را قبول داشته باشیم کل این دنیا دارد در ذهن ما اتفاق مییفتد. پس با هدایت ذهن خود به سمتی که میخواهم ، سعی دارم بر ویرانه های گذشته ام معبدی با شکوه بسازم. حالا اگر نشد معبدی باشکوه، یک معبد معمولی یا اصلا یک خانه ویلایی ... خدا را چه دیدید؟ به قول دوستمان : خستگی ؟ نمیشناسمش...