X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

اینجا دیگه رمز نمیخواد!!

دیروز روز خیلی پر مشغله ای داشتم. از ساعت 4 صبح که با گرمای شدید بدن بامداد از خواب پریدم و دیدم تب داره، دیگه نخوابیدم. بعد از اومدن از مدرسه و خوردن ناهار که آقامون پخته بود، بدو بدو رفتیم کلاس آواز. دیدیم اون جا همکلاسی ها مون دارن یوهوهوهو در آمد اول شور رو میخونن ، و اصلا با اعصاب ما جور در نمیومد، پاشدیم رفتیم طبقه پایین یه استادی ببینیم که یه ریزه راهنماییمون کنه. اول آقای مسلم فهیمی نوازنده ی دوتار رو دیدیم که گفت من گوشی کار میکنم و اصلا به نت وارد نیستم. بعد آقای جمشید نیکوزاد رو دیدیم نوازنده ی دست دایره، که همیشه موقع اجرای کنسرت ها خوشحاله و میخنده و بعضی وقت ها همراه با گروه میخونه و بعدش خودش خجالت میکشه، اونم با نهایت فروتنی گفت :«ما بی سوادیم. با نت کار نمکنیم». آب شدم رفتم تو زمین. دیگه چاره ای نداشتیم جز اینکه برگردیم بالا که دیدیم کلکسیون زنده آوازهای چوپانی مازندران ، یعنی آقای ارسلان طیبی سر کلاسه و میتونه احیانا به ما کمکی کنه. آخه باران هر چی آواز یا آهنگ میشنوه با فلوت اجرا میکنه. ولی بچه ام فکر میکرد که خودش مشکل داره و نمیتونه آهنگ رو دربیاره. رفتیم پیش آقای طیبی. وقتی باران براش اون آهنگها رو زد که البته یه کمیش مشکل داشت راهنماییمون کرد و گفت که فلوت در محدوده سازهای عربی و ترکی هست و فواصلش با مازندرانی مچ نیست. بعد به باران گفت که اسمت چیه و بازهم چه اسم خوشگلی و از همه مهمتر: هر وقت سوال داشتی بیا پیشم بپرس. من که دیگه قند تو دلم آب شد.چون این آدم خیلی خشک و بی احساسه... بگذریم. بعد منشی فرهنگ خانه مازندران گفت که حالا که باران این قدر استعداد داره چرا نمیارید لَله وا یاد بگیره ؟ پیش همین آقای طیبی؟ هان چی؟ خودم خیلی بهش فکر کرده بودم . ولی خیال حوصله بحر میپزد هیهات شده بودم و فکر میکردم چه هاست در سر این قطره محال اندیش... مهمترین قسمت ماجرا برای من این بود که آقای طیبی گفت که من میخواستم پیشنهاد بدم که بیاد پیش من لَله وا یاد بگیره ولی گفتم شاید دوست نداشته باشن... وااااای. اون میخواست به ما پیشنهاد بده که باران بره پیشش لَله وا یاد بگیره. باورم نمیشه...
دوباره برگشتیم خونه و جنازه آقامون رو که از دست بامداد به اون حال افتاده بود تحویل گرفتیم و دوباره رفتیم فرهنگخانه که این بار آقای محسن پور رو ببینیم. برترین کمانچه نواز مازندران. البته من برای هنرمندا اول و دوم قائل نیستم. دلیل من برای اول بودن این استاد تعداد زیاد کارهاشه. صد تا سی دی دادن بیرون. دیگه آی امکانات نیست و مجوز مشکل داره و تو این مملکت نمیشه کار کرد و غیره سرشون نمیشه. مثل تراکتور کار میکنن. هم تدریس میکنن که میدونین دشمن خلاقیته و هم تولید موسیقی میکنن که من عاشق همینم.
ساعت 7 شب در حالی که بامداد باز هم رو کول بینوای آقامون بود و تو اون هوای سرد هی میگفت دَدَر و بیرون و غیره رفتیم پیش آقای محسن پور... خیلی از کار باران خوشش اومده بود. قبلا هم براش زده بود. کلی صحبت کردیم و راهنماییمون کرد و تصمیم بر این شد که : باران بره ساز. گفت که باران برای همه سازها استعداد داره. حتی میتونه هر سازی رو یک سال کار کنه و خوب که مسلط شد بره ساز بعدی... مثل استاد ابوالحسن خان صبا که یک موزیسین 6 دانگ بود و تو همه سازها مهارت داشت. (خودم میدونم نمیشه بیخودی نصیحتم نکنین)
من با شنیدن این حرف قشنگ مُردَم. چون شنیده بودم که قبلا به یه خانومی داشت میگفت که برو هر وقت بچه ات خواست بره اول دبیرستان بیا ببینم به چی علاقه داره . ولی در مورد باران گفت حتی یک روز هم معطل نکنین و حتما بفرستینش یه ساز که این همه انگیزه بچه م حروم نشه... هورررااااااااا.