X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

چه جوری جلوی خودم رو بگیرم که کفرم در نیاد؟

دوستان مهربان ظاهرا مجازی و در واقع خیلی هم حقیقی... چقدر لطف دارید. خیلی خوشحالم که از خوشحالی من و باران خوشحال شدین. از این که بدون این که من بهتون التماس کنم رفتید و به وبلاگ باران سر زدید خیلی ممنونم. امشب 7 تا نظر داشت که بی سابقه بود. البته همیشه لطف داشتید ولی نشده بود که یک باره 7 تا نظر براش بیاد. وقعا شرمنده کردید.

یه حرف دیگه ... من یه عمر شهر نشین بدبختی بودم که در حسرت مجاورت با طبیعت میسوختم. عاشق فرهنگ بومی ایران زمین هستم و برام فرقی نمیکنه که چه قومیتی باشه. ولی اولا اگر کسی به زور بخواد بهم چیزی رو قالب کنه نمیپذیرم و دوم اینکه به کسی توهین نمیکنم و علایق کسی رو تمسخر نمیکنم. اینو گفتم که بگم رفته بودیم یه آموزشگاه موسیقی دیگه پیش یه استاد پیانو که قبلا پیشش میرفتم، گفتم که داریم یه کارایی میکنیم . پرسید که چه نوع موسیقی ای رو پیگیری میکنید؟ گفتم محلی. تا این حرف رو زدم هنرآموزی که پیشش بود و یه دختر حدودا 9 یا 10 ساله بود بلند و با حالت انفجاری خندید. ای کاش این همه رئوف و رقیق القلب نبودم میگرفتم تیکه تیکه اش میکردم. آخه کجای اصالت ما خنده داره؟ یه دانش آموز داشتم که خیلی پر مدعا بود. یه روز تو نمایشگاه کتاب ساری با مامانش دیدمش. تا منو دید از مامانش یک کیلومتر فاصله گرفت و مثل اسب رم کرده رفت یه طرف دیگه. چرا؟ چون مامانش روستایی بود. ولی اون موقع که خانوم داشت تو بچگی شیر مامانه رو کوفت میکرد دیگه مهم نبود که چه مدلی هست. به نظر شما این یه علامت خطر نیست؟ به خاطر همین آقای طیبی تو پیشنهاد دادن به ما تعلل کرد. چون فکر میکرد ما هم مثل بقیه میگیم وا... نه بابا لَله وا روستاییه... آخه تعداد این جور آدما داره زیاد میشه. شیطونه میگه این  رو هم رمز دار کنما... ولله...