X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

دلیل من : آندره اسکوبر

در سالهای راهنمایی که بودم، چون بچه ها عاشق فوتبال بودند من هم فکر میکردم اگر نشان ندهم که دوست دارم از قافله عقب میافتم. بعد ها تب جام جهانی 90 و 98 مرا هم به دنبال خود کشاند و با آن که اصلا سر در نمی آوردم که فوتبال چیست و کجا به درد میخورد ولی الکی مینشستم پای تلویزیون که کم نیاورم. از هیجان زده نشدنم خجالت میکشیدم و نمیدانستم چکار کنم که هیجان زده شوم. ولی بعدها که دبیرستان رفتم انگیزه بچه ها را برای فوتبال دوستی فهمیدم. هر کدام عاشق یکی از فوتبالیست ها شده بودند. یکی عابدزاده را دوست داشت. یکی پیوس را ، یکی مرحوم قایقران را (قابل توجه منیره بابا ) یکی چنگیز را حتی ، و ... ولی بهترین دوستم عاشق زرینچه بود و هی قربان صدقه اش میرفت و ول کن معامله هم نبود.
این قضیه برای من قابل هضم نبود. میخواهند با او ازدواج کنند؟ آخر نمیشود که... طرف از کجا باید بداند که در کدام خانه را بزند؟ اصلا خبر ندارد که همچین آدمی وجود دارد. موبایل و غیره هم که نبود. پس چنین عشقی از همان آغاز محکوم به شکست است.پس چر این ها به عقل خود مراجعه نمیکنند؟ تازه بیشتر فوتبالیستهای آن دوران درس نخوانده و بی سوات بودند و برای من یکی خیلی عجیب بود که عاشق کسی بودند که تنها هنرشان لگد زدن به توپ است.
چند سال بعد موضعم در مورد فوتبال مشخص شد و قیمت آن هم جان یک انسان بود. سال 72 چهارم دبیرستان بودم که در جام جهانی ، یک فوتبالیست بخت برگشته کلمبیایی گل به خودی زد و شب همان روز بازی با شلیک  12 گلوله جان خود را از دست داد. در حالی که خانمش 3 ماهه باردار بود. من یک هفته تمام گریه کردم. شب خواب های چرند میدیدم. پشت کنکور بودم و اعصاب درست و حسابی نداشتم و اندره اسکوبر برای من تبدیل به قربانی چرم چهل تکه شده بود. برای همیشه از فوتبال بیزار شدم و مطمئن شدم که آدم عاقل هیچ وقت به چنین ورزش خشن و بی رحمی علاقمند نمیشود. هیچ زیبایی که برایم نداشت هیچ، خیلی هم برایم زشت و کریه بود.
برادرم خیلی علاقه به بازی فوتبال داشت. و مُصر بود که حتما راه علی دایی و مهدوی کیا را دنبال کند. ولی مادرم از کثیفی های پشت پرده این ورزش خبر داشت و با وجود اصرارهای برادرم به هیچ عنوان اجازه نداد که او پا به این مسیر بگذارد. و به جای آن ورزشهای زیباتری مثل والیبال و هندبال را که بدون حاشیه تر و تمیزتر بودند را پیشنهاد کرد. برادرم هم سر لج فتاد و اصلا دور ورزش را خط کشید. ولی با ان قد رشیدی که دارد حتما اگر وارد یک رشته ورزشی میشد حتما به تیم ملی راه پیدا میکرد. بماند که در شهر ما و البته در همه شهرهای ایران در زمینه فوتبال آنقدر دستهای پشت پرده و تبانی ها و پولهای عجیب و غریب که برای عضویت فلان نور چشمی رد و بدل میشود زیاد است که آدم بدون پشتوانه ای مثل برادر من با آن همه قابلیت به هیچ کجا نمیرسید و خدا نکرده الان به سرنوشت بدی دچار شده بود. حالا هم به حسرت آن روزها همیشه وقتی فوتبال بازی میکند حرکات نمایشی محیر العقولی انجام میدهد در حد هیگوییتا...
همیشه معیارم برای ازدواج انتخاب مردی بود که علاقه به نگاه کردن به ورزش نداشته باشد. وقتی با آقامون آشنا شدم سریع پرسیدم که به فوتبال علاقه دارد یه نه. و متاسفاانه خبر بدی شنیدم. ایشان نه تنها علاقه به تماشای فوتبال دارد ، بلکه از ساری لخ لخ کنان به ورزشگاه آزادی تهران میرفت و بازی های بزرگی مثل ایران و عربستان و بعضی های دیگر را تماشا میکرد و از همه بدتر شنبه ها ما را ول میکند و میرود بازی میکند. یادش به خیر یک بار که به ورزشگاه رفته بود بعد از بازی به من زنگ زد. دیدم خود داریوش با ان صدای لوله پولیکایی اش پشت خط است و میگوید سلام. گفتم ببخشید شما؟ گفت من آقاتونم دیگه منتها تو ورزشگاه داد زدم صدام گرفته!!!!!!!
ولی خوب، آقامون خوبیهای زیادی دارد و. من تصمیم گرفتم با آنکه فوتبال مزاحم بزرگی برای زندگیم است، به خاطر یک تکه چرم چهل تکه موقعیت به این خوبی را دست ندهم!!
یک هفته ای است که یکی از آشناهایمان در بازی فوتبال که بین دوستان برگزار میشده مصدوم شده است. مصدوم شدنی. دیگر حجت من برای تنفر از این بازی خانمان برانداز تمام شده است. پاره شدن رباط اصلی پاشنه پا مصدومیتی نیست که مثل دندان درد راه حل ساده ای داشته باشد. عمل جراحی آن بسیار سنگین و هزینه بر است. افسردگی، بی حوصلگی ، فکر آینده و ناتوانی فعلی و ان شاءلله زودگذر ... کاش من دستم به جایی میرسید و ملت ایران را از این بلای خانمان سوز نجات میدادم.