X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

روز معلم نما مبارک

در راستای این که ملت یه جورایی همه پست دانش آموزی نوشته اند، ما هم جو گیر شده ایم و میخواهیم پست معلمی بنویسیم:

هیچ مطلب قابل عرضی در این مدت 10 سال معلمی که خوشحال کننده باشد و امید به زندگی مرا زیاد کند و مرگم را به تاخیر بیندازد ندارم. در عوض تا دلتان بخواهد از بی نظمی ها و کم سوادی ها و برنامه ریزی های نادرست و غیره به عذاب افتاده ام و جای امیدواری است که کارم به پنجاه نکشد و خدای ناکرده در همان چهلمین دهه زندگی پربارم برایم مراسم چهلم بگیرند. 

نمونه را : از شما میخواهم که فقط به عنوان بیننده شاهد برنامه امروز زندگی من باشید. 

نظر به این که دیروز باران در مدرسه غیبت داشت گفتیم امروز هر طور که شده برود مدرسه که در روند علم اموزیش خللی وارد نشود. ظهر بردمش مدرسه و از دم در مدرسه پرتش کردم تو و خودم با بامداد رفتیم مدرسه که آقامون بیاید و تحویل بگیرد بچه را. 20 دقیقه با ماشین راه است. پایم را به داخل دفتر گذاشتم دیدم مدیر اشاره میکند که نمیخواهد خوشمزگی کنی و نمک بریزی. برو مدرسه دخترت باران را بیاور اینجا. چی شده ؟ یک نفر از مدرسه زنگ زده و گفته دیروز ناگهانی تصمیم گرفته اند و امروز بچه ها را بردند اردو و هیییییچ کس در مدرسه به آن گندگی نیست و باران دارد گریه میکند.

بامداد را سوار نا امنترین ماشین دنیا - پراید - کردم و کمربند نا ایمن را بستم دور شکمش و در عرض 7 دقیقه رسیدم مدرسه باران. طفلک بامدادم دستهایش را گذشته بود روی گوشهایش و اتاق ماشین در حال متلاشی شدن بود.از بس که خیابان های ساری دست انداز دارد.

با یک مدرسه بزرگ خالی و یک مقام غیر مسوءل که باز هم دمش گرم که شماره مدرسه من را از 118 گرفته بود رو به رو شدم. گفت که اتفاقی آمده آنجا و دیده هیچ کس نیست نشسته تا بیایند. آخرش نفهمیدم چکاره مدرسه بود. شماره مدیر را گرفتم تا زنگ بزنم و این اردو را برایشان زهر مار کنم که موفق هم شدم و شستمشان و زحمت پهن کردن و خشک شدنشان را سپردم به خودشان. البته به قول مولانا خوزه مورینیو اگر آن چیزهایی که در ذهنم بود را بهشان میگفتم که الان زنده نبودم .ولی حق مطلب را ادا کردم و زحمت را کم کردم. البته بگذریم که معلم باران با بی ادبی هر چه تمام تر گوشی را قطع کرد . ولی من دوباره زنگ زدم و ادامه جیغ هایم را به سمع نامبارک بی مسوولیتشان رساندم. ای کاش همان موقع که پرتقال را با «غین» نوشته بود و در درس علوم در تعریف جرم فرموده بود که به فضایی که جسم اشغال میکند جرم گفته میشود پوستش را کنده بودم. فکر نمیکند که شاید کسی وجود داشته باشد که این کاره باشد.حجم را به جای جرم به بچه معلم فیزیک قالب میکند. یک موقعی نیییییز در متنش نوشته بود: معلمهای کودن. و من بهم برخورده بود. ولی از حق هم که نگذریم بعضی هایشان حیثیت نمیگذارند برای آدم. 

خلاصه دوباره رفتیم مدرسه و حالا بیا و درستش کن. مدیر بیچاره ی مدرسه خودمان که نهایت همکاری را با همه معلمهایی که در جابه جا کردن بچه هایشان مشکل دارند میکند، یک دقیقه زنگ زد اداره کار واجب داشت ، از این طرف صدای بچه ها بلند بلند میآمد و مدیر دستش را محکم روی گوشی فشار میداد که از اداره بهش گبر ندهند که چرا بچه کوچک داخل مدرسه هست. بعد از یک ساعت آقامون امد و بچه ها را از من تحویل گرفت و با یک عدد رسید و هزار قول و قرار که با آنها مهربان باشد و نخواهد بخوابد و بچه ها را ول کند به امان حق ، رفتند و بامداد از توی ماشین گریه کنان داد میزد مامانــــــــــــی و من هم در حالیکه اشکهایم را با گوشه مقنعه ام پاک میکردم (تمیز بود) فرستادمشان رفتند. خودم هم دوباره به آن همکار باکلاسمان که ماشین مدل بالا دارد رو انداختم که ما را تا یک جایی برساند...

لطفا بی زحمت خودتان حدیث مفصل را از این مجمل قرائت بفرمایید.

به قول دوستمون پ.نون: الان میدونم دیگه میخوایید بیایید این جا و هر چی خاطره، سوتی، خرابکاری و آبروریزی از معلمهای بخت برگشته تون دارید با کمپرسی خالی کنید اینجا. ولی به کوری چشم آمریکا و امپریالسم کافر، معلمها بیدی نیستند که با این بادها بلرزند و سنگر سوتی دادن رو خالی کنند. مثل بقیه ارگانها... ولله...

پ. نون 2: چقدر وبلاگم رو دوست دارم. خلوت، ساکت، آدمایی که میان کامنت میذارن همه مودب و فرهیخته... وبلاگ های شلوغ رو که میخونم میگم این حرفی که زده الان یکی میاد یه متلکی ، یه مزه ای، یه حرفی که دل طرف رو بسوزونه و از حرف زدن پشیمونش کنه میندازه و ناشناس ول میکنه میره. الان وبلاگ بی پدر خودشیفته به همین دلیل بخش نظراتش بسته شده. چون مثل اون وبلاگ قبلی من پر حاشیه شده بود. داستان تکراری 1 همین بود. امروز پست جدید میذاشتم تا فردا 80 تا کامنت میومد. ولی ضربان قلبم از گوشام شنیده میشد. همه که مودب و مهربون نبودن. حرفایی زده میشد که اصلا با هیچ کجای تفکرات من سازگار نبود. دیگه داشت حالم به هم میخورد. حذف که کردم وبلاگم رو یه خورده اذیت شدم و الکی تقصیرا رو گردن این و اون نداختم. ولی ته دلم شکر میکردم و از حذف وبلاگم خوشحال بودم. خوب تجربه ام کم بود و نمیدونستم که آمار بالای بازدید بلای جونه. اوایل به آمار بالای بازدید توکا غبطه میخوردم. ولی الان میگم بیچاره نمیتونه راحت حرف بزنه. هر دقیقه یکی میاد یه چیزی میگه که طرف ناراحت میشه. خلاصه من به داشتن دوستانم افتخار میکنم و ممنونم که فضای اینجا رو آروم و دوست داشتنی کردید.

راستی این خانومای خاموش نمیخوان روشن بشن؟ سواله دیگه پیش میاد. تا حالا مهین-ص و لیلا حاتمی و مامان مانی چند بار افتخار دادن. ولی فکر کنم چند تا خاموش دیگه هم باشن ها. 

همون نمایشه که ما تو ساری اول شده بودیم. دعا کنید تو استان هم بشیم.

یک پدر خونسرد.

کادوی تولد از طرف مامانم. یعنی توش چی میتونه باشه؟

این میتونه باشه.

به هیچ کس نگین ولی بامداد اول این شکلی بود.