X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

امروز مرا نمی یابید...

امروز برای اولین بار از نزدیک دیدم که از چوب خشک ناله ای بلند شد که در دلم زار زار گریه کردم. فقط در دلم. چون آنقدر این حس عزیز بود که نمیتوانستم با هیچ کس در میان بگذارمش. وقتی آهنگ امیری به اوج میرود و ناگهان پایین می آید، تنها حسی که دارم فقط و فقط حس سقوط است . دلم میریزد. اولین بار که شنیدمش دلم میخواست فریاد بزنم و بخوانمش. با تمام وجود. ولی این آواز فریاد نیست. فقط سوز است و سوز. حالا کارم شده روز و شب و وقت و بی وقت امیری. نمیدانید چه کرده با دلم. نمیدانید. وقتی پایین می آید ناگهان در جنگل های دلم هوا ابری میشود . ابرهای سیاه که نور خورشید به زور میخواهد از لا به لایش خود را بیرون بکشد و نمیتواند. برعکس همیشه این بار دلم نمیخواهد خودم نوازنده اش باشم. دوست دارم فقط گوش کنم. فقط گوش کنم. فقط گوش کنم. آنقدر نرم تبدیل به طالب میشود که اصلا نمیفهمم. فقط میبینم یک آهو در دامی گیر کرده و به بچه هایش نگاه میکند. چقدر چشمانش شبیه بامداد است. درشت و قهوه ای. انگار میخواهد دستش را دراز کند و دستم را بگیرد. ولی من غرق شده ام. نمیتوانم نگاهم را بالا بیاورم. نمیتوانم. نمیتوانم. مرا بفهمید. خیلی سخت است. کسانی که به شنیدن این آهنگ عادت دارند میتوانند خود را بیرون بکشند. ولی من شنا بلد نیستم و هرگز دوست ندارم شنا یاد بگیرم. دلم نمیخواهد بنوازمش. میخواهم بشنوم و غرق شوم. بروم تا ته دشت. بدوم تا سر کوه... بوی چوبهای سوخته ی اجاق خانه های محلی می آید. مرغ ها برای بچه هایشان دانه ها را با نوکشان بالا و پایین میکنند که آنها ببینند و من دارم همه این ها را از پشت یک پرده میبینم. با چشمانی بسته. دلم میخواهد هی حرف بزنم و هی حرف بزنم. خیلی دورها در دامنه تپه ای چوپانی با گله اش معلوم است. شبیه نقطه های سیاه هستند و چوپان دارد برایشان نی میزند . من صدایش را میشنوم. دارند تند تند آب میخورند...

فردای آن روز: آقامون گفت که باید به داشتن همچین زن و بچه ای افتخار کنه... تو دنیایی که همه دارن ساسی مانکن گوش میدن و موسیقی سنتی و مخصوصا لَله وا رو دهاتی و بی کلاس میدونن این کار ارزشمنده. میدونین الان چی میخوام بگم دیگه... دلتون چی؟ آبـــــــــــ...

[کلیک]

[کلیک]