X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

هفته فرهنگی

1- ما بچه‌های نسل جنگ هستیم. در خانه‌ی ما خبری از موسیقی نبود. از بستگان درجه 2 یک شهید بودیم و هر تلاشی برای شاد بودن یک حرکت کفرآمیز محسوب می‌شد و سخت پیگرد قانونی داشت. با این حال مادر مهربان من نمی‌گذاشت کلا از کار موسیقی بی‌خبر باشیم. آهنگ‌هایی را که دوست داشت و در زمان خودش شنیدن آن‌ها مجاز بودند، برای ما می‌خواند و توضیحات لازم را می‌داد. روزگار بدی نبود. بالاخره ماهم توانستیم از کار دنیا سر در بیاوریم . بفهمیم که در زمانی که شنیدن موسیقی کفر نبوده چه خوانندگانی چه آهنگ‌هایی اجرا می‌کرده‌اند.

بک بار دایی‌ام صفحه گرامافون‌هایش را از کمدش که تقریبا مخفی بود و هیچ کس اجازه‌ی دست زدن به آن‌ها را نداشت، در آورد تا یادی از گذشته کند. دانه دانه می‌گذاشت روی گرامافونی که چون اسپیکر نداشت، آن را به ضبط خانه شان وصل کرده بود. تمام صفحه‌ها جلد داشتند و بسیار با سلیقه نگهداری شده بودند. در این حال اصلا دوست نداشت من آن نزدیکی‌ها باشم تا مبادا چشم زخمی به یادگاری‌های ارزشمندش برسد. اما من با سو استفاده از این حقیقت که تا به حال دایی‌های من دل‌شان نیامده بود از گل نازک‌تر به من بگویند و تا وقتی که رفتار پر خطری از من سر نزده بود، این احترام بین ما به قوت خود باقی بود، هی دور و بر دایی بدبخت می‌پلکیدم تا صفحه‌ها را ببینم. هر صفحه‌ای که پیدا می‌کرد تا نگاه کند من کمی از آهنگ آن را اجرا می‌کردم. می‌پرسید ازکجا شنیده‌ای؟ مامان برام خونده . آهنگ فیلم رضا موتوری . از کجا شنیدی؟ مامان برام خونده. آهنگ داریوش . از کجا ؟ مامان . یک آهنگ فرانسوی. از کجا ؟ مامان . آهنگی از مرجان. اهنگی از فرهاد، مهندس عاشورپور، رشید بهبوداف ، فریدون فروغی ، فریدون فرخزاد... از کجا ؟ مامان. آخرش کار برای دایی جالب شد و رو کرد به مامان : تو برای اینا می‌خونی؟

وقتی دایی دید که ما به موسیقی علاقمندیم ، چند تا از نوارهای عزیزش را از گنجینه‌ی عظیمش جدا کرد و آن‌ها را با دلی خونین به دست ما داد. با این تاکید که هر چند وقت یک‌بار سرزده خواهد آمد تا خبری از سلامتی نوارهای عزیزش از ما دریافت کند. با دادن کلی قول و امضا و غیره بالاخره نوارها را گرفتیم. چیزی که خیلی ما را تحت تاثیر قرار داد، یکی از کاست‌های مهندس عاشورپور بود. با آن‌که رشتی نیستیم و اصلا نمی‌دانیم چه می‌خواند و موضوع آهنگ چیست، آنقدر این آهنگ‌ها پرشور هستند که ماعاشق آن‌ها شدیم و همیشه با خود زمزمه می‌کردیم. همیشه غلط . تا وقتی که دایی من تصمیم به مهاجرت گرفت، اولین چیزی که از ما گرفت همان کاست بود. حدود 20 سال پشت سرش حرف زدیم که حالا تو داشتی می‌رفتی اون رو کجا بردی ، به چه دردت می‌خورد، دقیقا اونی رو که دوست داشتیم...... انگار نه انگار که طرف آن را به ما امانت داده است، نه هدیه! خلاصه چه سرتان را درد بیاورم. ما بالاخره این آهنگ‌ها را از یک سایت گیر آوردیم و دانلود ناجوانمردانه کردیم. شما هم سری بزنید و ناجوانمردانه دانلود کنید. خیلی خوش می‌گذرد.

2-اصلا فکر نمی‌کردم نقاشی‌های خانم مکرمه قنبری چیز خیلی قابل اعتنایی باشد. مخصوصا که شنیده بودیم پسرش دانشجوی نقاشی بوده و وسایل را او فراهم می‌کرده. می‌گفتم شاید دستی در کار باشد. ولی صحبت به سفر سوید و آمریکا کشید و خیلی غوغا به راه افتاد . با کارهای مارک شاگال مقایسه شد و یک پایان نامه به آن اختصاص داده شد. بازهم رغبتی برای پیگیری نداشتیم. تا این‌که از جاده بابل که رد می‌شدیم ، در نزدیکی روستای دریکنده یک تابلوی بزرگ توجه ما را جلب کرد: خانه موزه مرحومه مکرمه قنبری . قرار گذاشتیم که هر وقت مادر من به ساری آمد برویم ببینیم . دیروز آن‌جا بودیم. جایتان خالی بود. خیلی خوش گذشت. حرف‌های خیلی جالبی از پسرش شنیدیم و چیزهای خوب ومفیدی یاد گرفتیم. دو تا از تابلوها هم که روی چوب ام.دی.اف پرینت شده بود را خریدیم. به همراه یک سی‌دی که مستندی از زندگی آن مرحوم بود . صحبت‌هایش با هوویش بود و جریان زندگی‌شان را تعریف می‌کردند. فهمیدیم که کلا خانم قنبری خیلی باهوش بودند. چنان جلوی دوربین حرف می‌زدند که انگار اصلا وجود ندارد. من اصلا یادم رفته بود که کسی دارد فیلم می‌گیرد. آخر سر که بیچاره‌ها خسته شده بودند، یک لحظه حواسش پرت شد و رو به دوربین گفت:کافیه؟ بعد از این اشتباهی که کرده بود خنده‌اش گرفت و با روسری اش صورتش راپوشاند و خندید. روحش شاد.کاش زنده بود با خودش حرف می‌زدیم. من عاشق پیرزنان مازندرانی هستم و آنها هم این موضوع را می‌دانند.