X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

کاسه چه کنم...

ته بوردن بوردن مه ره دیر نوونه

دو تا چش ته ره ویمبه سیر نوونه

الهی دو تا چش چاهار بَکِفه

دو تا خفته دو تا بیدار بکفه

زبیده یه دو تا چش ره خو بَیته

دو چش ره بَدیمه مه ره خو بَیته

زبیده ره خو بَیته

دو دستی اَفتو بَیته

بورده چشمه او بیته

مه جان ره اَی تو بَیته

زبیده یه دو تا چِش ره خو بَیته

دو چِش ره بَدیمه مه ره تو بَیته

بی یم شِمه خانه بَزنم کمونچه

که تا پِر هسته از نارنج غنچه

ته منه شازده من ته رعیت وَچه

من و ته نووومبی کاچه به کاچه

زبیده یه دو تا چِش ره خو بَیته

دو چِش ره بَدیمه مه ره تو بَیته

زبیده ره خو بَیته

دو دستی اَفتو بَیته

بورده چشمه او بیته

مه جان ره اَی تو بَیته

زبیده یه دو تا چِش ره خو بَیته

دو چِش ره بَدیمه مه ره تو بَیته

چکارکنم؟ من با حقوق کارمندی میتونم برای آینده بچه هام خونه بخرم که ازمون به ارث بمونه؟ اونا هم باید مثل خودمون تو زندگی زجر بکشن و از همه خواسته هاشون بگذرن تا بتونن یه سر پناه برای خانوده شون جور کنن؟ تازه این در شرایطیه که به فرض بتونن یه همراه خوب و با وفا مثل من و آقامون پیدا کنن که اهل زیر و رو کشی نباشه و نگه این یه قرون مال منه و اون دوزاری مال تو. ما که هر چی داریم میریزیم وسط و دیگه این حرفا بینمون نیست.

دیشب داشتم با همکارم تلفنی صحبت میکردم. صحبت از این شد که پول نداریم و آخر برجه. اون گفت که مزدا3 خریدن و خیلی بدهکارن. من دیگه کم اوردم شدید. گفت که داره برای بچه هاش که الان دوم راهنمایی هستن دو واحد خونه بالای خونه خودشون میسازه و شوهرش بهش کمک نمیکنه و از باباش قرض گرفته و  ... شاخ درآوردم. هیچی به ذهنم نرسید جز اینکه بگم: من دارم رو بچه هام سرمایه گذاری معنوی میکنم. همه اش کلاس موسیقی و تو خونه موسیقی و غیره که بتونن راه خودشون رو پیدا کنن. هرچند که به قول خسرو سینایی به فکر این نباشین که از هنرتون نون در بیارین. هنر زندگی آدمو پر میکنه. نگاه آدم رو عوض میکنه. ولی این حرفا مال جامعه ایه که توش همه چی نرمال باشه و مسکن که اولین نیاز هر آدمیه اولین مشکل نباشه.خوب حالا تکلیف ما چیه؟ من این راه رو انتخاب کردم. به باران دارم یاد میدم که تو زندگی باید به فکر زیبایی ها باشه و از این طریق زندگی کنه. کسی رو مسخره نکنه. با طبیعت مهربون باشه. از روی هنر آدما قضاوت کنه نه از روی ماشین و کفش و کلاهشون. بامداد هم که دیگه خودتون در جریانین. خیلی هنر دوسته!! (الان مامان مانی میاد اینجا رو میخونه حرصش در میاد. آخه بامداد با بچه های کوچیکتر از خودش نمیسازه) کلا اگر لازم بشه بامداد رو ساکت کنیم کافیه براش یه موسیقی شاد مثل محلی های خودمون یا همین رستاک رو بذاریم. بچه حال میکنه. خیلی ساکت یه گوشه میشینه و زل میزنه و گاهی هم دستی تکون میده. فکر کنم تو مهمونی ها باید همین کار رو بکنیم که بچه ی مردم رو نزنه!!

از بحث اصلی دور شدم. نمیدونم برای آینده بچه ها چکار کنم. نمیدونم راهم درسته یا نه. با حلوا حلوا گفتن که دهن شیرین نمیشه. بیمه عمر و اینا هستیم و دیگر هیچ... همه اش داریم هزینه میکنیم واسه الان بچه ها. ولی دیگران دارن پس انداز میکنن برای آینده بچه هاشون. شاید الان به بچه هاشون سخت بگیرن و از خورد و خوراکشون کم بذارن. ولی همین چیزا... به نظرم نباید در مورد هنر بچه ها صرفه جویی کنیم. میتونیم تو بخشهای دیگه زندگی صرفه جویی کینم که هزینه ها کم بشه. ولی ما از اول صرفه جو بودیم. مثلا همون موقع هم خیلی کم نون حروم میشد. شبا لامپ اضافی خاموش. پول برقمون اومد 4 هزار تومن. پول آب اومد هزار و دویست تومن. هیچ وقت هیچ چیزی رو حروم نمیکنیم. ولی خودتون میدونین زندگی خیلی خرج داره.

من البته باران رو کلاس مزخرفی نمیفرستم. مثلا این کلاسای کشف استعداد و خلاقیت و نقاشی خلاق و داستان نویسی خلاق و غیره. نقاشی رو که از خودم یاد گرفت. خطوطش خیلی رها و دقیقه. داستان نویسی هم که با مطالعه درست میشه نه با کلاس رفتن. استعدادش رو هم که فهمیدیم تو موسیقیه و تو همون بخش دارم هزینه میکنم. آداب معاشرت و خیلی آداب دیگه ی درست زندگی کردن هم با زندگی کردن به دست میاد نه با کلاس رفتن. از نظر اسباب بازی و اینا هم که خیلی کم براش اسباب بازی خریدنی که خلاقیت بچه رو کور کنه میگیرم. همیشه همه چی رو خودمون با چسب و قیچی و مقوا و چوب و کاشی درست میکنیم. خونه مون عین کارگاهه. از انبر دست و آچار ابزار و مواد اولیه... ولی با این حال خیلی به آینده امیدوار نیستم. حوصله آتیش زدن زندگی و مهاجرت رو هم ندارم. چون تخصص نداریم و نه برای درس خوندن و نه برای هیچ کوفت دیگه ای نمیتونیم بریم خارجه. اگر بریم باید زمین هتلا رو پاک کنیم و زیر سالمندان لگن بذاریم. هر چی هست تو مملکت خودمون باید بشه.

پ.نون: حیف نبود شما عزیزان من این کامنت رو نخونید؟ این عزیز من الان یه چهره سر شناس و موفقه. باید رمز موفقیتش رو شما هم میدونستین. البته میدونم که ممکنه ناراحت بشه. ولی هیچ ردی باقی نذاشتم که ناراحتیش کم بشه. ممنون عزیزم که اینقدر به من لطف داری.

مامان بابای من درست راهی که شما دوتا رفتین رو رفتن. با این تفاوت که اون موقع ها من تا 18 سالگی و خواهر برادرم هم تا سنین پایین تر توی شهر ... بودیم و امکانات آموزش جنبی خیلی کم ... .پدرم همیشه هر چی داشت برای جسم و جان ما هزینه می کرد و می کنه. اون هرگز خونه ای زمینی نه برای من و نه برای هیچ کدوم از اون دوتا نخرید. اما عوضش از وقتی کوچولو بودم کتاب قصه گذاشت جلوم. تشویقم کرد دنیا رو ببینم و به جای اینکه تو نخ پسر مسر و این چیز میزا باشم از همون موقع به دنیای بزرگ بزرگ هنر فکر کنم و به سینما و به زبان انگلیسی یاد گرفتن و به سفر رفتن. اونا به من یاد دادن می شه تنها زندگی کرد و پاک بود. می شه هدف داشت و از چاله چوله نترسید. من حالا با اینکه هنوزم خونه مونه و ماشین پاشین ندارم و هر چی در می آرم خرج سفر و سفر و سفر و می کنم اما معتقدم اونا راه درستی رفتن. آیا اگر من حالا خونه ای می داشتم و این دنیا رو نمی داشتم  اوضا بهتر بود؟ نه هرگز!
و ندیدم کسی رو که همه چیزش سر جاش باشه. یعنی درست درست تربیت شده باشه و حساب بانکی پر و پیمون و ملک و پلک و همه چی ... نه ... نه ... این دوتا مقوله نمی تونه کنار هم باشه و اگه باشه خیلی خیلی نادره.
و در ضمن از من می شنوی هرگز و هرگز و هرگز با هیچ همکاری طرح دوستی نریز و از روش زندگیت نگو و نذار از روش زندگیش بگه ... من به هیچ همکاری در دنیا اعتماد ندارم ...
چشمهاتو ببند و نفس عمیق بکش و جوونه های تردید رو بکش و به زندگی فرهنگی و تربیت فرهنگی و نگاه فرهنگیت ادامه بده. آدمها یا به این روش اعتقاد دارن و تشویقت می کنن و یاد ندارن و می زنن توی سرت ... تو نفس عمیقه رو که کشیدی برو فقط برو ... پیروز باشی.