X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

دلتون آب البته اگر اهلش هستید. چون خیلی خسته شدیم. یعنی داشتیم میمردی

نوروز خوانی

هیزم جمع کرده

بامداد در حال احوالپرسی

دارن کاه رو طناب میکنن

چه خونه ای حیف...

رفته بودیم روستایی در منطقه لفور از توابع سوادکوه که به علت احداث سد خاکی در آینده نزدیک به زیر آب خواهد رفت. به همین منظور برق منطقه قطع است و مردم با وضع بسیار فلاکت باری زندگی میکنند و چون هیچ جوانی در آنجا زندگی نمیکند ، بیچاره پیرمردها و پیرزن ها باید خودشان بروند هیزم جمع کنند و با بدبختی زندگی کنند.دوست آقامون با همکاری یکی از اساتید عکاسی دانشگاه -آقای طاهر پور- و به سفارش صنایع دستی و میراث فرهنگی باید از رسوم روستا عکس تهیه میکردند که برای چاپ کارت پستال ارائه دهند. البته قرار داد را استاد با این سازمان بسته و برای آقای «دوست آقامون» فقط کلی خرج و بدبختی و هماهنگی ماند. و چون هیچ مراسمی در آن روستا اجرا نمیشود ما به عنوان سیاهی لشگر رفتیم لباس پوشیدیم و ژست مراسم گرفتیم و مثلا نوروز خوانی و طبق کشون برای عروس و لال بازی را احرا کردیم و ازمان عکس گرفتند. کلی هم آواز گوش دادیم. مردم فکر میکردند ما مقام مسولی چیزی هستیم و مشکلاتشان را به ما میگفتند و وقتی میگفتیم که ما کاره ای نیستیم صحنه و حرفهایی که بهمان میزدند خیلی دیدنی و شنیدنی بود...