X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

سالگرد اولین ها...

سال 78 تو یه همچین روزی من و آقامون اولین جوجه کباب زندگیمون رو با هم نوش جون کردیم. یادش به خیر. چقدر جوون و جاهل بودیم و فکر میکردیم اگر هر دو مون از صدای ابی خوشمون میاد و اگر هر دو مون رنگ مورد علاقه مون آبیه و اگر کفشامون رو واکس نمیزنیم یعنی اوج تفاهم و یعنی ما برای هم ساخته شدیم و خدا با این که نجار نیست در و تخته رو خوب برای هم جور کرده. اصلا خبر نداشتیم که با این که از دو شهر مختلف هستیم این قدر قیافه مون به هم شبیهه. ولی من توی روزای اول ازدواج درس بزرگی فرا گرفتم که البته یه کمی دیر بود و به کارم نمیومد. ما دو تا هر کدوممون تو دانشگاه یه کاپشن زرد داشتیم . وقتی همدیگه رو میدیدم از یکسانی رنگ کاپشن هامون خنده مون میگرفت. وقتی ازدواج کردیم اول رفتیم سراغ کاپشن ها که هر کدوم کاپشن اون یکی رو از نزدیک ببینه. وقتی اونا رو کنار هم گذاشتیم متوجه شدیم که رنگهاشون اصلا شبیه هم نیست. از دور اینجوری فکر میکردیم. مال من در واقع خردلی بود و مال اون هم یه رنگ دیگه. ولی ما همیشه فکر میکردیم وای چقدر سلیقه هامون شبیه همه.

ولی با این حال من مطمئنم که تو انتخابم اشتباه نکردم. چون همیشه این روز که میاد تو قلبم جشن و پایکوبی به پا میشه. خیلی دوستش دارم. (چی رو یا چه فردی رو ؟ )

پ. نون. نبودنم رو میبخشید؟ تو این چند روزی که نبودم صفحه وبلاگم هم باز نمیشد. خیلی داره جفتک میندازه. باید ما هم مثل بقیه از بلاگفا بریم؟