X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

تقدیم به دوستی که دوستش ندارم

یه دوست -که چه عرض کنم- یه دشمن تو دانشگاه و خوابگاهمون داشتم که اون موقع خیلی ازش خوشم میومد. البته الان اصلا دلیل دوست داشتنم رو نمیدونم. به نظرم خیلی باشخصیت و خانوم میومد. شاید بی عقل بودم. شاید کمبود محبت داشتم. به هر حال جوون بودم و تازه وارد جامعه شده بودم و دوری از خانواده باعث شده بود که دوست داشتم همیشه همراهش باشم. بالاخره تو دانشگاه هر کی یه دوستی داشت که با هم بگن و بخندن و خوش باشن. من احمق هم اینو انتخاب کرده بودم.

اون همیشه آخر هفته ها میرفت خونه. ولی من بدبخت همیشه تو دانشگاه بودم و آخر هفته های بدی رو میگذروندم. حتی این قدر دلم براش تنگ میشد و تنها میشدم که میزدم زیر گریه. یه بار که حدس میزدم شنبه ساعت چند میخواد بیاد دانشگاه، اون همه راه رو از خوابگاه تا در دانشگاه براش چتر بردم که با هم زیر بارون قدم بزنیم و برگردیم اتاق. ولی اون فکر کنم از آدم کنه ای مثل من بدش میومد که اصلا تحویلم نمیگرفت. حتی اقدام به عوض کردن اتاقش کرد. خوب حوصله اش سر رفته بود. اما من فقط براش یه کنه نبودم. اون خیلی مریض میشد و درست وسط کلاسها که نمیتونست بره خونه، پرستاریش با من بود. هر ماه کارم بود. کلاسامو نمیرفتم و اینو میبردم درمونگاه خوابگاه. یه بار آنفلوآنزای سختی گرفت و از اول هفته افتاد تو رختخواب. منم هیچ کلاسی رو نرفتم و ازش مواظبت کردم که بتونه سر پا وایسه. بالاخره سه شنبه شد و ویروسها کار خودشون رو کردند و منم مریض شدم و افتادم. سه شنبه غروب خیلی خوابگاه سوت و کور میشد. دیدم اینم شال و کلاه کرده و داره میره خونه. منم تب داشتم چهل درجه. بهش گفتم داری میری خونه؟ بدون این که بهم نگاه کنه گفت آره. گفتم من خیلی حالم بده. میشه بمونی؟ گفت من خانواده مو با هیچی عوض نمیکنم. اون موقع این قدر زبون دراز نشده بودم که بگم من نگفتم عوض کن. جواب زحمتای منو بده. انسان باش. ولی لال شدم. مثل اسب نگاش کردم و اونم رفت.  این قدر هم ازم زهر چشم گرفته بود که اصلا به فکرم نمیرسید باهاش وارد بحث بشم. تمام آخر هفته من افتاده بودم و هیچ کی نبود به دادم برسه. حتی نمیتونستم از اتاق برم بیرون غذامو  از سلف سرویس بگیرم. به هیچ کی هم نگفتم چون فکر میکردم اینی که من براش این همه زحمت کشیدم ول کرد رفت. دیگران دیگه نمیان به من کمک کنن. بزرگترین جهنم زندگیم بود و به هر ترتیب بود گذشت. 

گذشت و بالاخره خانوم اتاقش رو عوض کرد و شوهر کرد و بچه دار شد و به من نگفت. یعنی در واقع ارتباطش رو با من قطع کرد. منم که دیگه از بار اسارت اون رها شده بودم و با دوستهای دیگه م که ده نفر بودیم و میدونین که چقدر بهمون خوش گذشت آشنا شدم و روحیه م از این رو به اون رو شد. ایکاش زودتر آدم دندونی رو که دیگه به درد نمیخوره بندازه دور. ازدواج که کردم نمیدونم از کجا خبردار شد و برام یه قابلمه تفلون خیلی بزرگ و قشنگ و جنس خیلی خوب آورد. هنوزم استفاده میکنم و هیچیش نشده. حتی یه خط هم بهش نیفتاده. (فکر کنم بعد از جداشدنش از من دیگه هیچ خر دیگه ای گیر نیاورده بود که این قدر بهش امتیاز بده.) بعد دیگه فارغ التحصیل شدیم و سعی کردم خودمو گم و گور کنم که از من خبری نرسه بهش. وقتی باران به دنیا اومد بهم زنگ زد. با تعجب و نفرت باهاش خیلی سرد برخورد کردم و شماره شو پاک کردم. دوباره پارسال بهم زنگ زد و گفت که میخواسته بره مالزی و کلی پز داد و غیره. بازم تحویلش نگرفتم و خیلی سرد برخورد کردم و گوشی رو گذاشتم و شماره شو پاک کردم. حالا امروز دوباره زنگ زد. دیگه داره حالم ازش به هم میخوره. آقا ما نخواییم این ما رو دوست داشته باشه چکار باید بکنیم؟ هر وقت این زنگ میزنه یاد حماقتای خودم تو دوران آغاز زندگی اجتماعیم میفتم و به خودم صد تا لعنت میفرستم که چرا این قدر بچه بودم و چرا اون این همه برام کلاس میذاشت. اصلا رفتارش با من مثل دخترای تناردیه در برابر کزت بود. میگن خوبی که از حد بگذرد احمق خیال بد کند. حالا این خیال بد نمیکرد ولی کلا من براش حکم یه خدمتکار رو داشتم.