X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

من حسودم حسود

(این عکس یکی از آثارم است که با سفال و خمیر چینی کار کرده‌ام. مربوط به تابستان امسال . آنقدر بلا به سرم آورد که می‌خواستم اشانتیون بدهم به اولین بازدید کننده‌ی نمایشگاهم ! حالا دوستش دارم.)

چرا سفر این‌قدر کلاس دارد؟ من آدم خوش سفری نیستم. خیلی هم از کمبود امکانات سفر ناراحت می‌شوم و نق می‌زنم. ولی کافی‌ست کسی به سفر برود. از ناراحتی دق می کنم. از بچگی این طور بودم. دایی‌هایم در شهر دیگری زندگی می‌کردند. وقتی به دیدن ما می‌آمدند خیلی خوش می‌گذشت. ولی موقع برگشتن‌شان من از دیدن آن منظره خیلی ناراحت می‌شدم. ما دم در خانه می‌ایستادیم و آن‌ها از پشت شیشه‌ی ماشین برای ما دست تکان می‌دادند. اعصابم خورد می‌شد. برایم باکلاس ترین آدم‌های دنیا می‌شدند. پول‌دارترین، خوش شانس ترین...، و بچه‌هایشان باکلاس‌ترین و موفق‌ترین بچه‌های دنیا ...

بزرگ شدم. مدرسه و دانشگاه دیدم. کلی رفتم و آمدم. در دانشگاه با اردوهای دانشجویی 35 شهر کشور را گشتم. دانشگاهم به محل زندگیم نزدیک بود و همیشه در رفت و آمد بودم. از تهران حقوق می‌گرفتم و آخر ماه‌ها مجبور بودم به آن‌جا بروم. بعد از اتمام درسم ، محل زندگی مشترکم از شهر مادری‌ام 18 ساعت فاصله داشت. هر ماه باید این راه را طی می‌کردم. در طول راه چه محنت‌هایی که نکشیدم. چه فکر و خیال‌های ناراحت کننده‌ای که در طول آن مسافرت‌های طولانی و بی انتها در تنهایی به سرم نزد و افکارم را مسموم نکرد. فکر می‌کردم الان می‌روم و با یک خانه‌ی آتش گرفته یا صحنه‌های ناراحت کننده‌تری روبه‌رو می‌شوم.

قبل از ازدواج هم خیلی مسافرت رفتیم. با مادرم و بقیه، کل گیلان و مازندران را گشتیم. بدون وسیله. تا آخرِ جنگل‌های عباس‌آباد بهشهر و جواهرده رامسر رفتیم. ساحل بابلسر و ساری و کوه‌های پل سفید و... بعد از ازدواج هم خیلی گشتیم. اول اردبیل و پارس‌آباد و آستارا و نمین وماسوله و کلیبر و ... خیلی بهمان خوش گذشت. دفعه‌ی بعد به زنجان و اورمیه و غیره. این‌ها را که می‌گویم برای این است که به خودم یادآوری کنم مسافرت نرفته نیستم و از مسافرت چندان دل خوشی هم ندارم . ولی اگر بشنوم کسی مسافرت یا مهاجرت رفته دق می‌کنم. اولی مهاجرت بهترین دوست‌مان به کانادا بود که چند روز مریض بودم. بعد یکی از دوستان همکار بود که اصلا سالی به دوازده ماه یادی از او نمی‌کردم. یک بار برای کاری به خانه‌اش زنگ زدم دیدم نیست. به موبایل‌ش زنگ زدم گفت الان کردستان هستیم. نمی‌دانید چه حالی شدم. ناگهان ساری برایم زندانی شد که آن‌ها داشتند از بیرون برایم بای بای می‌کردند. بعد روزیتا غفاری که رفت کانادا. باورتان می‌شود که دو روز مریض بودم؟ حالا هم که توکای مقدس رفته کانادا. اصلا چرا همه کانادا می‌روند؟ بعد هم خانم الهام گوران ، خبرنگار شبکه‌ی خبر ، وبلاگش را بخوانید. امروز مصر، فردا چاه بهار، یک روز ایتالیا، یک روز کاخ گلستان، یک روز جشنواره‌ی ایلات و عشایر در اردبیل... .

در نوجوانی دوبار به رادیو زنگ زدم و در مسابقه‌ی "دانش و هوش" شرکت کردم. خیلی هم موفق بودم و هر دو بار برنده‌ی جایزه‌ی اشتراک یک ساله‌ی مجله‌ی دانشمند و گنجینه شدم. آن‌جا یک پسرلاغر و قد بلندی را دیدم که خیلی اطلاعات‌اش ضعیف بود و یک بار من به جایش جواب دادم که خیلی مزه داد. بعد از چند سال در یک برنامه‌ی ورزشی تلویزیونی همان پسر لاغر و قد بلند را دیدم که می‌گوید:من عادل فردوسی پور هستم و از این به بعد گزارشگری پخش زنده‌ی فوتبال را به عهده دارم! هر وقت برای مسابقات خارج از کشور اعزام می‌شود من تا چند روز عزادار می‌شوم!!!

حالا خیلی آدم خوبی بودم، خدا برایم یک مجموعه فرستاد تا احساس بدبختی‌ام تکمیل شود.. آخرین و کاری ترین ضربه از طرف یک سری خوشبخت با شغل " راهنمای تور مسافرتی " بود! و موفق‌ترین‌شان خانم ژاله ابراهیمی است که اگر وبلاگش را خونسردترین آدم هم بخواند روانی می‌شود. من واقعا از آشنایی با چنین افراد باکلاسی خوشحالم . مخصوصا خانم گوران که از قبل هم ایشان را می‌شناختم و گزارش‌هایشان را خیلی دوست دارم. اما شما را به خدا آیا این انصاف است که همه بروند همه جای دنیا را ببینند ، من بمانم بچه بزرگ کنم؟

پ.ن: آدرس وبلاگ خانم گوران را در لیست پیوندهای وبلاگ گذاشته ام. بقیه‌ی تور لیدرها در پیوندهای وبلاگ خانم گوران هستند.

پ.ن.2: از خانم گوران و بقیه‌ی خوشبخت‌های عزیز خواهش می‌کنم که بهشان برنخورد. شوخی‌های مرا ببخشید. می‌دانم سخت است.