X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

سر در گمی جوانان در دنیای موسیقی

دیروز پیش مدیرمان در دفتر مدرسه نشسته بودم که صدای یکی از کلاسهای بدون دبیر از طبقه بالا به زیر آمد و همه متوجه شدند که این سر و صدا به یک بزن و برقص همگانی مربوط میشود. مدیر دست و پایش را گم کرد و دنبال یکی میگشت که برود اینها را ساکت کند. من داوطلب شدم بروم. ولی مدیر که از اخلاق حسنه من خبر داشت، اول قبول نمیکرد. ولی چون هیچ یاری دهنده دیگری نبود که یاریش کند، مجبور شد قبول کند. رفتم بالا و دیدم یکی از دسته های صندلی تغییر کاربری داده و در نقش گیتار یا یه همچین چیزی در دست یک دانش آموز قرار دارد و ماژیک وایت برد هم در دست یک نفر توهم میکروفون بودن زده است. بیشتر بچه ها وسط کلاس بودند و داشتند قر مبسوط میریختند. مرا که دیدند انگار عزراییل را دیده اند. رفتند سر جایشان نشستند ولی خیلی دماغشان سوخته بود. برای همین به جهت ادامه ریزش قرهایی که در کمرشان خشکیده بود از من خواهش کردند که با رعایت موازین شرعی و حدود فقهی بیایند وسط. من هم قول کتبی و شفاهی گرفتم که صدایشان از هزاران دسی بل (غرش هواپیمای جت) بیشتر نشود که مدیر مرا به عرضگی متهم نکند.

خلاصه آمدند وسط و در کنار من شروع کردند به خواندن آهنگهایی از مجموعه آثار ارزشمند و پر محتوای تتلو و آن یکی دوستش. خوب ما هم شروع کردیم به تحمل کردن.بعد که آهنگهایشان داشت ته میکشید به من گفتند آهنگ درخواستی هم میخوانند. گفتم مازندرانی بخوانید. گفتند بلد نیستیم. حالا همه شان بچه روستا هستند و هر هفته به روستا میروند و شنبه ها برمیگردند. با هزار ترس و لرز موبایلم را در اوردم (چون موبایل برای معلم ممنوع است. اصولا خیلی چیزها برای معلم ها ممنوع است و نمیدانم با این همه ممنوعیت من چرا در این سیستم مانده ام) بله عرض میکردم، از موبایلم یکی از آثار گروه شواش را که شعر محلی داشت و خیلی تند و شاد بود و خواننده مرد و همخوان زن داشت را پخش کردم. داشتند از خوشی دیوانه میشدند. همه خواهش کردند که شعرش را روی تخته بنویسم. اول حدس میزدم که بگویند این چیه بی کلاسه... ولی استقبال خیلی خوب بود.

شعرش را که روی تخته نوشتم دوباره آهنگ را پخش کردم و همه با هم یک صدا البته با صدایی که از غرش مورچه کمی بیشتر بود، خواندیم. همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند. خیلی خوششان آمده بود. بعد هم در مورد لزوم احترام گذاشتن هر قوم به فرهنگ خود داد سخن دادم و المان های زیبای فرهنگشان را یادآور شدم و گفتم که اگر شما به خود احترام نگذارید از دیگران انتظار نداشته باشید که احترام شما را حفظ کنند. کار به جایی رسید که درخواست طالبا و امیری میدادند. بعد هم با ورود دبیر مربوطه سخنم قطع شد و آمدم دفتر. 

ما کودکان نونهال این سرزمین از این رمان نتیجه میگیریم که اگر موسیقی را از نسل جدید بگیریم و برای ترویج آن کاری نکنیم و هی جلوی پای برگزار کنندگان کنسرتها سنگ اندازی کنیم و با تخصیص ندادن یارانه به بخش موسیقی فرهنگ قومی از قیمت بلیط کنسرت ها نکاهیم، بالاخره نسل جدید خودشان از کانال دیگری موسیقی مورد علاقه خود را پیدا میکنند و با وارد شدن موسیقی یک کشور دیگر دروازه های فرهنگ های غریبه به روی میهن ما گشوده خواهد شد و پذیرش فرهنگ بیگانه به راحتی صورت خواهد پذیرفت.

شاید گوش دادن به موسیقی دیگران بد نباشد، ولی دل باختگی به موسیقی دیگران دل باختگی به فرهنگ دیگران را در پی خواهد داشت و در پی آن بی اعتنایی به خرده فرهنگ های کشور، مرگ ناگهانی این جوان ناکام را  تسریع میکند. زیاده جسارت است.

  این هم لینک همان آهنگ زیبا [کلیک]

کمانچه : استاد محسن پور

دوتار: استاد مسلم فهیمی

لله وا: استاد ارسلان طیبی

دست دایره: استاد جمشید نیکوزاد

خواننده ها: خانمها جعفری و شکرانی و آقای عالمی

وسط آهنگ صدای بچه ها هم میاید. داشتم با موبایل از تلویزیون ضبط میکردم که باران شروع کرد به دست زدن و بامداد هم کل میکشید! با کیفتش رو بخرید. اجرای سال ۸۳ در سالن هلال احمر ساری .

پ.نون: امروز خانوادگی به تمرین گروه شواش رفتیم. خیلی خوش گذشت. از موسیقی اشباع شدیم.