X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

من یک مادرم

"مادر اگر برای بچه زحمت نکشد ، قدرش را نمی‌داند"

عجب تحلیلی! عجب برداشتی. این جمله را یکی از دوستان همسرم بر زبان جاری ساخته است. این دوست در جواب خانم‌ش که گفته بود: "خسته شدم از بس کهنه‌ی بچه شستم. پوشک بخر که اقلا شستن نداشته باشد..." گفت : " نخیر . مادر باید برای بچه زحمت بکشد..."

قدیم‌ها وضع مادران با الان فرق داشت. این‌ها را همه می‌دانیم و تکراری است. یخ حوض را می‌شکستند و کهنه‌ی بچه می‌شستند. زمستان‌ها مردانه بود . نه مثل الان سوسول بازی و پر از ویروس . قدیم‌ها مردم بر اثر بیماری‌های مهلک می‌مردند. یا مثلا صبح از خواب بلند می‌شدند می‌دیدند بچه زیر کرسی یا یخ زده یا خفه شده. بلایای دیگری هم بود. یک بچه لای پتو می مانده و مادر می‌رفته پتو را روی ایوان می‌تکانده ، بچه پرت می‌شده پایین... یکی را مادر موقع شیر دادن خوابش می‌برده و خفه می‌کرده... یکی را موقع ختنه به کشتن می‌داده‌اند. مرگ های بیخودی برای واژه‌ی انسان. چه فرقی می‌کند بزرگ و کوچک ندارد. انسان که هست...

من هم دو تا بچه دارم. باران 7 سال پیش درست اول زندگی ما که جز یک خانه و کلی بدهکاری هیچ چیزی نداشتیم به دنیا آمد. خیلی از کارهایش به عهده ی خودمان بود. مثلا پول نداشتیم ماشین دربست بگیریم و مجبور بودیم مسافت های طولانی بچه را بغل می‌کردیم و با آن همه بار و بندیل راه می‌بردیم. یا مثلا پول پوشک نداشتیم و 6 ماه اول زندگی با کهنه و لاستیکی روزگار می‌گذراندیم...

اما برای بامداد ، ماشین داریم، توی ماشین صندلی کودک داریم، برای مسافت های طولانی کالسکه داریم، از همان ماه اول پوشک کامل استفاده می‌کردیم . خیلی امکانات دیگر ...

اما ... حقیقتش را بخواهید... سختم است بگویم . چون هر دو تا پاره‌ی تنم هستند و دوستشان دارم. اما ان ارتباط عاطفی و عاشقانه‌ای که با باران داشتم، با این یکی به سختی برقرار شد. اگر سرش به جایی بخورد ، مثل وقتی که باران یک طوریش می‌شد،فقط می‌گویم : اشکال نداره بزرگ می‌شی یادت می‌ره ....

من وقت‌هایی که باران به بغل راه‌های طولانی را پای پیاده طی می‌کردم، یا در تاکسی بودم و باران را به کول می‌گرفتم، همیشه در گوشش نجوا می‌کردم و باهاش حرف می‌زدم. به بچه‌ی 6 ماهه تابلوها و مغازه‌ها را نشان می‌دادم. از شیشه‌ی تاکسی ، ماشین‌ها و آدم‌ها را نشان‌اش می‌دادم. حتی یک بار که در مدرسه اتفاق اداری بدی برایم افتاده بود اول به باران یک ساله گفتم. یک بار در خیابان برایش یک عروسک خریدم. او عروسک را بغل می‌کرد و من او را .او قربان صدقه‌ی عروسک می‌رفت و من قربان صدقه‌ی او. او دست به پشت عروسک می‌زد و من دست به پشت او تا بخوابد...

اما در مورد بامداد، وقتی توی ماشین در صندلی مخصوص کودک نشسته است، من حواسم به رانندگی است. او خودش به خودش ماشین‌ها را نشان می‌دهد و به خودش آفرین می‌گوید. در مسافت‌های طولانی در کالسکه به تنهایی و بدون توضیحات من دنیای خیابان و ماشین‌ها را کشف می‌کند. و من هم حواسم به پیاده‌هاست که بهشان تنه نزنم. بی حوصله و درگیر هستم . هیچ‌وقت نمی‌ایستم تا گربه ای، تابلویی ، ویترینی چیزی را به او نشان بدهم. کم طاقت هستم. دلم میخواست بعد از 7 سال بچه داری الان دیگر بازنشسته شوم. نه این که دوباره از اول شروع کنم. برای همین گاهی باید حرفهای قدیمی ها را با آب طلا نوشت و زد به جایی که همه ببینند . شاید اگر برای بامداد هم زحمت بیشتری می‌کشیدم ، بیشتر قدرش را میدانستم.

بعد نوشت: یکی از همکارانم یک بچه معلول دارد. می‌گفت که 6 سال است نخوابیده است . 6 سال است که بچه را پوشک می‌کند . 6 سال است که شبها تا صبح بدن بچه را ماساژ می‌دهد. خدایا تو را شکر که برای امتحان کردن مرا انتخاب نکردی. به همه‌ی انسان‌ها زندگی راحتی عطا کن تا این یک لقمه نانی که می‌خوریم کوفتمان نشود. آمین.