X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

فرهاد کنجکاو نمیداند با یافته هایش چه کند... و کلی مطلب بی ربط دیگر

کنجکاو شدم که این متن رو جستجو کنم. وبلاگ کاروند رو که خوندم رفتم جستجو کردم.حرفی ندارم. نگاه میکنم. مثل اسب.

******************************

ولش کنید. اینا رو نگاه کنید:

امیر و گوهر. امیر زانو زده و گوهر گلش رو پرت کرده...

همون طور که در شعر اومده زهره از عشق نامزد خود طالب لباسش را به چوبی میپوشونه که ببینه شبیه برادرش میشه یا نه. چون خیلی دلش براش تنگ شده.

این دختره نابیناست و از پشت سرش خبر نداره...

باران کشیده. باید تو وبلاگ خودش میذاشت.

*******************************************

امروز تو میدون معلم که چمن کاری داره و بچه ها بازی میکنن یه دختر۴ ساله اومد با بچه ها بازی کنه. ولی نمیفهمیدم چرا این قدر عصبی بود. اگر بامداد بهش دست میزد پوستشو میکند. همه اش حمله میکرد. همه اش فکر میکرد همه میخوان اذیتش کنن... حلاصه گفتم عزیزم برو پیش مامانت بذار ما به کار و زندگیمون برسیم. وقتی از ما دور شد و رفت پیش مامانش علت رفتارشو تقریبا فهمیدم. یه خانوم بدون لبخند که همه اش مواظب تشخصش بود و هی به بچه امر و نهی میکرد که مواظب رفتارش باشه و دست از پا خطا نکنه. 

*****************************

گزارش تصویری از وضعیت کتابخونه باران. متاسفم برای فرهنگ جامعه که بچه هاشون مثل بچه های ما با کتاب این جوری «تماس» نزدیک ندارن... !!

************************************************

به نظر شما چرا کیهان کلهر جوراب نمیپوشه؟

************************************************

باران صدای ساز رو خیلی خوب در میاره. بهش امیدوارم. وقتی یه کنسرت میبینم میگم من هم میتونستم مثل اینا باشم و  لذت هماهنگی رو تجربه کنم. یک بار هم بیشتر به دنیا نمیام. نمیخوام بچه هام تو راهی بیفتن که مسافر زیادی داره. دوست دارم هنرمندهای متفاوت و منحصر به فردی بشن.

بامداد هم خیلی به خوندن علاقه داره. امیری میخونه!