X
تبلیغات
رایتل

پیانیست

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390

یک قصه بیش نیست غم عشق و الخ


دیروز باز هم رفتیم موزه خانم مکرمه قنبری. هر وقت میرم اون جا دلم میلرزه. خیلی محیطش رو دوست دارم. چون فیلمش رو هم دیدم که داشتن با هووش در مورد قدیم صحبت میکردن و خیلی با مزه تعریف میکردن که زمان قدیم چه اتفاقاتی براشون افتاده بود، خیلی دوست داشتم که خودش هم زنده بود باهاش حرف میزدم. مطمئنم که آدم خیلی خوبی بوده. هر وقت میرم موزه اش یاد کلمه «فوران» میفتم. یعنی طرف اونقدر جوشش سوژه داشته که دیگه به اجاق گاز، یخچال، منبع آب، در و دیوار و خاک انداز هم رحم نکرده و روی هرچیزی نقاشی کشیده. حتی در ورودی خونه که بعدا دیدن که داره زیر بارون از بین میره کندن آوردن گذاشتن تو خونه.
یه دوستی این آقامون داره که لیسانس نقاشیه. قبل از ازدواج با مامان مانی، ساری زندگی میکرد. بعد از ازدواج -دقیقا از شانس ما که به وجود یه همچین دوست خوبی احتیاج داشتیم- اسباب کشی کردن و رفتن تهران. همیشه دوست داشتیم با اون بریم موزه خانم قنبری. ولی هی نمیشد. یا اون وقت نداشت، یا ما یه مشکلی داشتیم. بعد از تولد مانی و بامداد هم که دیگه بچه داری و اینا باعث میشد که فرصت پیش نیاد. دیروز بالاخره با هزار بدبختی با این همه بچه رفتیم. ماشینمون عین سرویس مهد کودکا شده بود. گفتیم حالا میریم و کلی از دید یه کارشناس خودی به تابلوها نگاه میکنیم. زهی خیال باطل. مگه بچه ها گذاشتن؟ بامداد گیر داده بود که مانی رو بغل کنه  مانی هم خوشش نمیومد. سر این قضیه مجبور شدیم دو گروه بشیم و  شیفتی بچه داری کنیم و تابلوها رو هم با عذاب وجدان و اعصاب خورد نگاه کردیم و تموم شد رفت. یعنی دقیقا تابلوها رو فقط نگاه کردیم. حالا خوبه من قبلا رفته بودم وگرنه امروز هم اینا رو راه مینداختم که بازهم بریم. اصلا خوبی این جور جاها اینه که آدما یه گروه بشن و با هم برن. همین جا از فرصت استفاده میکنم و اعلام میکنم که هر کی پایه است بیاد با هم بریم باز هم یه نگاهی به تابلوها بندازیم. مکرمه بانو هم از اون زنایی بود که از قارقارها گذشتن. خیلی دوستش دارم.
 نمیدونم چرا عکسها رو دزدیدن.